قسمت ۱به زندگی باید با «چهره ای ژانوسی » پرداخت . نگاهی بهگذشته و نگاهی به آینده .
بخوانید و بشنوید
۱۵ قسمتهاکیانوش راد از زندگیاش در اهواز روایت میکند: کودکی، سالهای مدرسه، آغاز مبارزهٔ سیاسی و روزهای انقلاب ۵۷.
برای جابهجایی میان دورهها بکشید یا از پیکانها استفاده کنید.
قسمت ۱به زندگی باید با «چهره ای ژانوسی » پرداخت . نگاهی بهگذشته و نگاهی به آینده .
بخوانید و بشنوید
قسمت ۲در آن ایام، جعبهای فلزی بود که شهر فرهنگاش میگفتند. از دریچهای مُدور چشم به داخل جعبه میدوختیم. عکسهایی که به دنبال هم میآمدند.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۳در آن زمان در محله قدیم ما یعنی خیابان فردوسی، رسمی به نام «عُمر کُشون» یا عیدالزهرا در ایام ربیع و در روز مرگ خلیفه دوم، عُمر، برپا میشد.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۴در جوانی، خواندن و آشنایی با سیاست برای من تسلیبخش و نجاتدهنده بود.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۵در برابر آن که میخواهد تو را نادیده بگیرد، نفیات کند، تحقیرت کند و تو را بشکند، باید کاری کرد.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۶از خیابان سیمتری، نانِ باخسام میخریدم و به کارگران ساختمانی میفروختم. خودم هم کارگری میکردم. آجرها را دسته دسته میکردم و به دست استاد میرساندم.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۷پدرم اهل نصیحت کردن نبود. به قول دینانی، «کسی که نصیحت میکند، گویی میخواهد بگوید من بهتر از تو هستم و بهتر از تو میفهمم».
بخوانید و بشنوید
قسمت ۸معلم به دانش آموز دیکته میکرد و میگفت: بنویس «انسان موجودی مطیع است». دانشآموز در نوشتن «است». مکث کرد. تردید کرد. است را نمینوشت. میخواست بنویسد «نیست» که جر و بحث شروع میشد.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۹نمیدانم سیاست مرا انتخاب کرد یا من سیاست را. یکباره به درون سیاست افتادم.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۱۰به واسطه یکی از دوستان، به انجمن حجتیه معرفی و دعوت شدم. جلسات ما در خیابان وکیلی اهواز، روبروی مسجد آل طیب بود.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۱۱فرهاد با عجله آمد و گفت: «بچهها بیشتر مواظب باشید. الان شیخ ... از مسجد که بیرون میآمد، به جبّار، خادم مسجد، میگفت: "جبار، حواست باشه این بچهها اعلامیه در مسجد نندازند. اگر اعلامیه در مسجد باشه، اول ناخنهای تو را و بعد ریشهای مرا یکی یکی میکَنند.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۱۲اواخر سال ۵۷، مردم انجمن ایران و آمریکا در باغ معین را تصرف کردند. هر کس چیزی برمیداشت. کسی به حرف کسی گوش نمیکرد. معلوم نبود چه خبر است. انجمن غارت شد و مجاهدین خلق در آنجا مستقر شدند.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۱۳ماشین ارتشی به انتهای خیابان که رسید، دور زد. برایم قطعی شد که به سوی خانه ما میآیند. معطل نکردم. سراسیمه و به سرعت برق به پایین دویدم.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۱۴در آن جلسه، من کوچکترین عضو آن جمع بودم. من عضو هیچ گروه و دستهای نبودم، اما با نیروهای مسلمان انقلابی همکاری میکردم.
بخوانید و بشنوید
قسمت ۱۵اگر خوشنویس انصاری یا یک روحانی سنتی در مجلس عقد حضور داشت، قطعاً بساط عقد و عروسی، با شادی و شوخی و خنده همراه میشد. اما برای روحانی انقلابی، این چیزها لهو و لعب تلقی میشد و جدی بودن در همه جا عین تعهد و تقوی بود.
بخوانید و بشنوید