در برابر آن که میخواهد تو را نادیده بگیرد، نفیات کند، تحقیرت کند و تو را بشکند، باید کاری کرد.
راه و رهآورد
تجربهنگاری از یک زندگی
محمد کیانوشراد
قسمت پنجم
بغض کردم.، گریه نکردم
رنجیده خاطر و ناراحت شدم. حس میکردم مسخرهام میکند. مانده بودم چه بگویم. نمیتوانستم حرف بزنم. بغض زبانم را بند آورده بود. اگر میخواستم حرف بزنم، حتماً گریهام میگرفت. نمیخواستم گریه کنم. یعنی نباید گریه میکردم. اما باید کاری میکردم.
در برابر آن که میخواهد تو را نادیده بگیرد، نفیات کند، تحقیرت کند و تو را بشکند، باید کاری کرد. اما گریه نباید کرد. بغضم را فرو خوردم. ترجیح دادم بدون سخن گفتن، کاری کنم. کاری بهتر از خواهش و درخواست.
هنوز مدرسه نمیرفتم. در خیابان کاوه غربی، نرسیده به خیابان ۲۴ متری، خیاطی ماهر و معروف به نام آقای مفاخر بود. قرار بود برایم پیراهنی بدوزد. خوشحال برای گرفتن پیراهن، چندین بار به خیاطی رفتم. مفاخر هر روز وعده میداد و برای تحویل پیراهن بهانهای میآورد. یک بار میگفت فقط دوخت یقهاش مانده فردا بیا. فردا میگفت فقط دوختن دکمههایش مانده، فردا تمام است. روز بعدمیگفت فقط باید اتو بشود. تمام است، فردا بیا.
طاقت نیاوردم. با عصبانیت دوک بزرگ نخ سفید رنگ خیاطیاش را که با آن مشغول دوختن بود، برداشته و فرار کردم. شبیه دزدهای حرفهای، کیفقاپان و موبایلدزدان امروزی، روی چرخ خیاطی صنعتیاش پریدم و دوک بزرگ نخ را قاپیده و در میان جمعیتِ شلوغ بازار کاوه پا به فرار گذاشتم.
میدویدم. خیاط هم دنبال من میدوید. فریاد میزد. او به نفسنفس افتاده بود ولی من تندتر دور میشدم.
مفاخر بلند قد، لاغر اندام، هیکلی و استخوانی بود و تودماغی و تند تند حرف میزد. در مغازهاش هم با پیژامه پشت چرخ خیاطی مینشست. داستان دویدنِ مفاخر با پیژامه و بدون کفش در بازار، آن هم به دنبال کودکی فراری موجب خندهی بازاریان شده بود که پسر حمید دوکِ نخِ چرخ خیاطی مفاخر را برداشته و فرار کرده است.
خشم و عصبانیت و واکنش ناهنجارِ من یکباره و به صورتی آنی شکل گرفت. قول و وعدهی دروغین حتی در موضوعات پیشِ پا افتاده به کودکان نیز آنها را سرخورده، برآشفته و خشمگین و نهایتاً به طغیان و نافرمانی میکشاند.
حدود چهل سال پس از این واقعه به خانهاش در باغ شیخ رفتم. پشت سینما اُکسین. شرمنده، خجل و عذرخواه. پیر و فرتوت شده بود. با یاد آن خاطره، کلی خندیدیم.
از او پرسیدم از اهواز قدیم چه به یادت مانده؟ میگفت: الان که به اهواز نگاه میکنم دیوانه میشوم. دستانش را در هوا و دور سرش می چرخاند. می گفت همه چیز تغییر کرده است. همین خیابان سی متری، روزی کانال بزرگی بود. وضع نکبتباری داشت. احشام از آن گذر میکردند. آب و فاضلاب در آن جاری بود و از بازار و باغ شکاره و عُباره … و از هر دری سخنی گفتیم. در آخر به او گفتم حالا کی بیایم پیراهنم را ببرم. پیرمرد کلی خندید.
پدرم برای مهری مجله فردوسی و مجله نگین را میخرید. گاهی شعری از مهری در آن به چاپ میرسید. یکی از بستگان مذهبیمان از دیدن این مجلات در خانه ما اظهار تعجب میکرد.
پدرم میگفت به واسطه مطالعه کتاب «محمد پیغمبری که از نو باید شناخت»، نامم را محمد گذاشت. کتاب اثر «ویرژیل گئورگیو»، با ترجمه ذبیحالله منصوری بود.
برای رفتن به مدرسه، از وسیله نقلیه خبری نبود. جاده خاکی و بیابانی بود. در راه بازگشت از مدرسه، از جلوی پادگان ۹۲ زرهی رد میشدیم. در مسیر برگشت دو بار شاه را از نزدیک و به راحتی دیدم. بار دیگر فرح را دیدم. برای بازدید از پرورشگاه کودکان در فلکه دوم کیانپارس، به آنجا میرفت. فرح در کالسکهای سفید، روباز و بسیار مجلل و زیبا ایستاده و در برابر مردم ابراز احساسات میکرد.
پس از انقلاب، پرورشگاه در اختیار بهزیستی قرار گرفت. بهزیستی پرورشگاه را تخریب و به مجموعهای از واحدهای تجاری تبدیل و آنها را به فروش رسانید.
بخش زیادی از زمینهای کیانپارس متعلق به ارباب فریدون زرتشتی بود. خانواده باستانی ما را به برنامه جشن در خیابان دز در امانیه دعوت کردند. فلکه ساعت را هم زرتشتیان ساخته بودند. داریوش و پروین و پریوش فرزندان باستانی بودند. این خانواده چنان بودند که آقای باستانی در روز عاشورا نذری میداد.
سالن پر از جمعیت بود. گروهی از جوانان با لباسهای سفید سرودی از «گاتاها » ی زرتشت را میخواندند. لباسهای سفید، بوی عطر و عود، شعله آتش مقدس، آرامشِ معنوی توام با سکوت، جمعیت را در هالهای از پندارهای آسمانی کشانده بود. من در آخر تالار و از لابلای جمعیت نظارهگر مراسم بودم.
ما در مسجد بزرگ شدیم. مُکبّر بودم. بعد اذان میگفتم. ماههای رمضان نوبتی، من، مهدی و احمد از بلندگو اذان میگفتیم.
در این ایام نزد امام جماعت مسجد، آقای شیخ شفیعی که از معاودینِ عراقی بود، کتاب «باب حادی عشر» را خواندم. از همان زمان به فلسفه و مباحث عقلی - استدلالی علاقمند شدم. مباحثِ علتالعلل، دور و تسلسل، مباحث مربوط به واجبالوجود و ممکنالوجود و ممتنعالوجود و … را از آقای شفیعی آموختم. پرسش ، گاهی از پاسخ مهم تر است . علاقه ام به فلسفه از اینجا شروع شد .
چند جلسه هم کتاب «جامع المقدمات» را خواندم اما رغبتی در خود نیافتم و رهایش کردم.
آقای شفیعی فردی بسیار متعصب بود. میگفت در ماه محرم که همه عزادار هستند، در کشورهای عربی جشن میگیرند. چنان تعصب یا غیرتی نسبت به دین داشت که هنگام گفتن این سخنان، از ناراحتی دست و چانهاش میلرزید. البته ماه محرم شروع سال هجری قمری است و شاید بر این اساس، جایی هم چنین امری صورت گرفته باشد ولی نسبت آن با شادی برای شهادت امام حسین دور از ذهن مینماید.
امروز آموختهام که هیچ چیز را نباید بیدلیل پذیرفت.
امروز فکر میکنم ، عقل محض ممکن نیست .
دل و میل ، عقل ما را هم گاهی جهت می دهد .
آموخته ام انسان چه بسا در موقعیتهای روحی خاص، دلایلی را بهتر و راحتتر بپذیرد و در شرایطی دیگر، همان دلایل را به هیچ انگارد.
ادامه دارد…





کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام