معلم به دانش آموز دیکته میکرد و میگفت: بنویس «انسان موجودی مطیع است». دانشآموز در نوشتن «است». مکث کرد. تردید کرد. است را نمینوشت. میخواست بنویسد «نیست» که جر و بحث شروع میشد.
راه و رهآورد
تجربهنگاری از یک زندگی
محمد کیانوشراد
قسمت هشتم تنها رهِ رهایی
مسجد فاطمیه کیانپارس از اختلافِ میان دو همسایه، زائر مَلّوح و زائر خِضیّر و در مصالحهای برای خدا ساخته شد.
زمینِ کشاورزیِ خضیر در بخش غربی کارون بود. جایی که امروز پارک و کتابخانهی مرکزی است. خضیر کمحرف، آرام و سر به زیر و بیآزار بود. ننه محمد، زن خضیر زنی صبور و مهربان بود. خانه ما دیوار به دیوار آنها بود.
ننه محمد، در تنور خانهاش نان میپخت. دود آتشِ تنور و بوی پخت نان به خانه ما میآمد. بوی خوشِ نانِ تازهی ننه محمد بوی بهشت میداد.
خدای من، این همان چیزی است که آدم را از بهشت بیرون راند. شاید اگر گندم نمیخورد و عصیان نمیکرد، هیچگاه غم جدایی و شوق بازگشت را نمیفهمید. عصیان، به او زندگی و عشق، رسیدن را بخشید.
بعدازظهر که میشد، شیلنگ آب را به دست میگرفتم و به حیاط خانه که آجرفرش و دیوارها که کاهگل بود، آب میفشاندم. در آن خنکای سایه نشسته، پاشیدن آب روی زمین آجری و تصاعد بخار آب و بوی عطر کاهگل، طربانگیز بود.
عصرها ضبط صوت را روشن میکردم. نوار کاست منشاوی و عبدالباسط را با صدای بلند گوش میدادم. میخواستم همسایهها و رهگذران هم در این بساط آسمانی قرآنی شریک باشند. ما هم میخواستیم مردم را به بهشت ببریم.
جوانی و بلوغ به سراغ ما هم آمده بود. کور و کر نبودیم. آدمهای اطرافمان را میدیدم. رستوران خیام، دانسینگ «الچیکو» ی چینیها در فلکه سوم کیانپارس، جایی که اکنون مسجد محمدی در آن بنا شده است. رفتن به الچیکو به تنهایی و بصورت مجرد ممکن نبود. شرط ورود، همراهی دختر و پسر با هم بود. پسرها و دخترها، بیخیال از غم دنیا، میزدند و میرقصیدند. شاد بودند و شادخواری میکردند. کلوپ کیانپارس نیز جایی برای خوشگذرانی، رقص، آواز و شادنوشی بود. اکنون در نبش خیابان ۱۰ غربی، شرکت هواپیمایی در آن مستقر است.
پدرم نگران رفتنِ من به این محلها بود. روزی پدرم در مسجد گفت: حواست باشد، مبادا به اسم سینما به جای دیگری بروی. منظورش را فهمیدم.
گاهی به مدرسهام میآمد. برای رساندنم به خانه. با دوچرخه آمد. جلوی دوچرخه نشاندم. مدرسه آرش در امانیه و نزدیک ساواک بود. از جلوی ساواک که رد شدیم، ساواک را نشانم داد و گفت: میدانی اینجا کجاست؟ اینجا ساواک است. اگر خواستی وارد سیاست شوی، اول درس بخوان و بعد وارد سیاست شو. نمیدانم چرا آن روز، بدون مقدمه چنین چیزی را گفت. این، تنها دو نصیحتی بود که از او شنیدم. دیگر هیچ. سکوت و تنها نگاه او بود.
مسجد و سیاست ما را حفظ میکرد. مسجد و عشق به مبارزه و ماجراجویی. چقدر جوانی خوب بود. بی کینه، بی حسد، بی حرص، بی آز و بی طمع، سراسر شور و شر بودیم.
گروه سه نفره ما در مسجد، هسته اصلی فعالیتهای فرهنگی، سیاسی و انقلابی بود. من، احمد بیدهندی و مهدی روحانی. محمد جاویدان چند ماه قبل از انقلاب به ما پیوست. جلسات قرآن را اداره میکرد. محمد آتشین، زیبا و رسا سخن میگفت و در هنگام قرائت قرآن، گریزی به سیاست و شاه میزد.
روزی بهرام دیندامال که نوجوانی ۱۳، ۱۴ ساله بود، دوان دوان آمد و گفت: «مامورا مامورا. مامورا دارن میان». دو سرباز و یک درجهدار به مسجد میآمدند. محمد فوراً لحنش را تغییر داد. قرآن را باز کرد و با صدای بلند شروع به تلاوت قران کرد. درجهدار رو به آقای …. کرد و گفت: اینها که کاری نمیکنند. فقط قرآن می خوانند. برگشتند و رفتند.
سال ۵۵، با فردی خوشذوق به نام فرهاد مهندسپور در دبیرستان آشنا شدم. او ساکت و آرام بود و یکباره سخن گفتنش گُل میکرد. در انجمن تئاتر دبیرستان فعال بود. منزل او در کمپلو بود اما به مسجد ما میآمد. دوستی ما به کارهای مشترکِ فرهنگی انجامید.
سال ۵۶، نمایشنامهای نوشتیم و بصورت مخفی در خانه اجرا کردیم. عنوان نمایش این بود: «انسان موجودی مطیع است یا نیست». اتاق پذیرایی ما بزرگ بود. مثلِ مضیف عربها. ملحفهای بزرگ را به عنوان پرده در دو طرف اتاق کشیدیم. صحنه را آراستیم. دکور مختصری ساختیم. میز، صندلی و تخته سیاه و کلاس درس را روی صحنه اتاق چیدیم. من نقش دانشآموز ، مهدی نقش معلم و فرهاد نقش ناظم مدرسه را بازی میکرد.
معلم به دانش آموز دیکته میکرد و میگفت: بنویس «انسان موجودی مطیع است». دانشآموز در نوشتن «است». مکث کرد. تردید کرد. است را نمینوشت. میخواست بنویسد «نیست» که جر و بحث شروع میشد. «است یا نیست»، مساله این بود. ناظم به کلاس میآید. ابتدا با زبان خوش، بعد تطمیع، تهدید و در نهایت، تنبیهی خونین. اجرای چنین نمایشی در سال ۵۶، برای تماشاچیان آگاهیبخش و برای ما جسورانه بود.
پس از آن من و مهدی فیلم داستانی کوتاهی با مضمون انقلابی ساختیم. در این فیلم کوتاهِ هشت میلیمتری، احمد اسماعیلی، حمید قیلان، احمد بیدهندی و … به ایفای نقش پرداختند. فیلم «قیام» در اواخر سال ۵۶ و یا اوائل ۵۷ ساخته شد. کودکی خردسال در حصیرآباد اهواز زندگی میکند. صحنههای فقر و بیآبی مردم را میبیند و در کیانپارس، خانههای اشرافی را. به کنار شَط میرود و حسرت میخورد. حکومت نظامی است. کودک به فروشگاه اسباببازیفروشی رفته، تفنگی میدزدد و در تخیل بچهگانهاش، به جنگ مسلحانه رفته و کشته میشود. تفنگش را کودک دیگری بر دوش میگیرد.
خوانش آن روز ما «تنها ره رهایی جنگ مسلحانه» بود و خوانش امروزِ آن فیلم شاید این باشد که «مبارزه مسلحانه، احساسی کودکانه» است.
ادامه دارد …






کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام