در جوانی، خواندن و آشنایی با سیاست برای من تسلیبخش و نجاتدهنده بود.
راه و رهآورد
تجربهنگاری از زندگی
محمد کیانوشراد
قسمت چهارم
نمیفهمیدم. حالا میفهمم.
در جوانی، خواندن و آشنایی با سیاست برای من تسلیبخش و نجاتدهنده بود.
میگفتیم: «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست».
امروز می گویم: ما زنده به آنیم که آرام بگیریم.
وقتی برای ایستادن، نشستن و با نگاهی ژانوسی به گذشته و آینده اندیشیدن.
در دنیای پر از کینه کنونی دنیای سیاست، گاهی خواندن، نوشتن و دوست داشتن راهی برای آرامش و رهایی ماست.
سال ۴۵ به مدرسه رفتم. راه، دور و دراز بود. پشتِ ایستگاه راهآهن و در منطقه هشت بنگله، خانههای سازمانی کارکنان راهآهن. دبستان پسرانه سرلشکر انصاری.
آموزگار کلاس اول دبستان بانویی زرتشتی بود. بسیار مهربان، کوچک اندام، سبزه، مودب. موهای لخت، سیاه و کوتاه او بر لباس سفیدِ مانتو مانندش، زیبایی ملکوتی خاصی به او میداد. نمیشد دوستش نداشت. دوستش داشتم، حتا همسنگ مادرم. حس آرامش شیریناش را که در فضای کلاس پیچیده بود، حس میکردم.
زرتشتیان همسایگان ما بودند. پیام بزرگ زرتشت، پیامبر بزرگ ایرانی را در کودکی شنیدم. اندیشه اولین و آخرینِ انسان بودن، انسان شدن و انسان ماندن. تثلیث مقدسِ آسمانی زرتشت.
معلم کلاس سومام، خشک، بداخلاق و بیحوصله بود. دیر به کلاس رسیده بودم یا درسم را نخوانده بودم، یادم نیست. تنها چیزی که به یادم مانده، نواختن شلاق چوب بر دستانم بود. با این حال، احتمالا آنقدر خوب بود که خودش نمیتوانست شاگردانِ بی انضباط یا درس نخوان را تنبیه کند و این وظیفه را به مُبصر کلاس سپرده بود.
چه میدانیم شاید خانم حسینی، دیروز یا پریروز دچار مشکلی شده است. بگو مگو با همسر، نداشتن پسانداز، بیماری فرزند، نداشتن خانه و فکر خانهای استیجاری، در به دری در شهری غریب. اصلاً شاید در فکر بیماری لاعلاجی است که هفته قبل دکتر به او گفته است. شاید به خاطر چند بار غیبت و تعطیلی کلاس، حکم تنبیه گرفته است و دهها احتمال دیگر …
نمیفهمیدم. حالا میفهمم. حالا میفهمم چرا کینه میورزیم. چقدر کمحوصلهایم. چرا دشمنی میورزیم. چرا معلمی عصبانی است. چرا کارگری عصیان میکند. چرا پدری خود و همسر و فرزندانش را با تیر تپانچه خلاص میکند.
چرا رقیبمان را رفیق نمیپنداریم و ستیزه میکنیم. چرا در سیاست به جای عقلانیت، در طوفان احساس خود را خفه میکنیم.
چرا به خاطر زبان، رنگ، نژاد، قوم، طایفه، شهر، دین، مذهب، دیواری دیوگونه و پردهای آهنین بر خود کشیدهایم. چرا خود را از لذتِ با هم بودن محروم میکنیم.
چرا نمیبخشیم. چرا عذرخواهی نمیکنیم . چرا کلمه ببخشید در میانِ ما مهجور است. چرا زود حکم تکفیر میدهیم. چرا دیگران را چشمبسته قضاوت میکنیم. چرا عبوس و ترش رو و عصبانی هستیم. چرا «سلامات را نمیخواهند پاسخ گفت». چرا نمیخندند. و دهها چرای دیگر. ما نمیفهمیم.
همه مشکل، نفهمیدن دلایل و علل رفتار دیگران است.
تمدن، با جمع شدن آدمها کنار هم تاسیس نمیشود. رشد نمیکند و شکوفا نمیشود. حیوانات هم چنیناند.
تمدن از جایی آغاز شد که من تو را و تو من را فهمیدی. عشق به خود بمیرد و عشق به دیگری زاده شود.
وقتی دو جنس مخالف، با همه تفاوتها، یکی شوند.
وقتی در عشقِ سوزانِ دو روح و در زمستانی سرد، با همآغوشی گرمِ پیوندی آسمانی، پر از مهرورزی، پیچیده و تنیده درهم یک تن شوند.
فهم و درکِ دیگری نقطه آغاز هر تمدنی است. خانم حسینی را نفهمیدم. از او عصبانی شدم. رنجیدم. اما اکنون نه فقط خانم حسینی، رفتار آدمهای زیادی را میفهمم . گاهی به آنها حق میدهم.
اکثر ما آدمها، هزار خوبی را فراموش اما یک بدی را فراموش نمیکنیم. این را نیز باید فراموش کنیم.
ادامه دارد ….




کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام