در آن جلسه، من کوچکترین عضو آن جمع بودم. من عضو هیچ گروه و دستهای نبودم، اما با نیروهای مسلمان انقلابی همکاری میکردم.
راه و رهآورد
تجربهنگاری از یک زندگی
محمد کیانوشراد
قسمت چهاردهم
گذشته طوفانی
جلسه هماهنگی در خانهی نبی گلابکش، در نبش خیابان وکیلی، نزدیک مسجد آل طیب تشکیل شده بود. چند سال پیش به حوالی آن خانه رفتم و به یاد گذشته طوفانی آن دوره افتادم.
با نبی گلابکش در ایام جنگ هم همراه بودم. در عملیاتی در فکّه. مردی مردمی و دوستداشتنی. در آن سن و سال در جبهه حضور یافته بود. با بچههای بسیجی شوخی میکرد. وعده حوریها را به ما میداد. توصیفات دقیقی از حوریان بهشتی میداد. بچهها قاهقاه میخندیدند و سختیهای جبهه را فراموش میکردند.
در آن جلسه، من کوچکترین عضو آن جمع بودم. من عضو هیچ گروه و دستهای نبودم، اما با نیروهای مسلمان انقلابی همکاری میکردم. در آن جلسه یدالله گلابکش، محمدعلی مالکی، کاظم علمالهدی و چند نفر دیگر بودند که آنها را نمیشناختم.
محمد فلاح را اولین بار آنجا دیدم. دیگر او را ندیدم تا مسئولیتی مهم در دولت پیدا کرده بود. حتی مرا به یاد نمیآورد. طبیعی بود. این اولین عملیاتی بود که گروه موحدین قصد انجام آن را داشت. فلاح نحوه انجام عملیات را توضیح میداد. وظیفه هرکس تعیین شد.
چند روز بعد برای شناسایی موقعیت، به همراه دختری چادری — که نمیدانستم کیست و بعدها هم او را ندیدم — آنجا رفتیم. اولین مواجهه و همراهی با جنس مخالف بود. شناسایی و بررسی لازم در محل انجام شد. همه چیز آماده شده بود. اما بنا به عللی عملیات اجرا نشد.
بعدها دوست داشتم آن زن شجاعِ پیچیده در عبا را ببینم، به احترامش برخیزم، نگاهش کنم، او را بستایم اما نشد. هیچگاه او را ندیدم.
وقتی محمدعلی مالکی و عبدالله به سراغم آمدند. محمدعلی گفت خبرت می کنم، اما خبری نشد. قرار بود بانک صادرات مرکزی به آتش کشیده شود.
تا آنجا که در خاطرم هست، بانک صادرات تنها بانکی بود که مورد خشم مردم مخالف رژیم قرار میگرفت.
هُژبر یزدانی، سرمایهدار معروف بهایی، سهم عمدهای از سهام بانک صادرات را خریده بود. این موضوع مخالفت و حساسیت زیادی در جامعه مذهبی برانگیخته بود. حتی آیتالله شریعتمداری اعلام کردند که حساب خود را در بانک صادرات بستهاند. متعاقب آن، برخی از مردم حسابهای خود را در بانک صادرات بستند. بدین سبب، آتش زدن بانک صادرات برای مسلمان مبارز، توجیه مذهبی نیز یافته بود.
بانک صادرات مرکزی اهواز پس از پایان وقت اداری در آتش سوخت. یکی از کسانی که در این عملیات حضور داشت، گفت: «در منزل کاظم علمالهدی گرد هم آمدیم. شیخ هادی کرمی، یدالله گلابکش، محمدعلی مالکی، کاظم علمالهدی و جمعی دیگر حضور داشتند. برنامه، به آتش کشیدن بانک صادرات مرکزی بود». هماهنگی انجام شد. چند نفر از بچهها باید از پارک کنار کارون، گالنهای بنزین را میآوردند. هنوز خیابان جاده ساحلی احداث نشده بود. چهار نفر از پلههای پارکِ ساحلی بالا آمده و کنار بانک ایستادند. منتظر یدالله بودند. انداختن مشعل آتش بر عهده او بود.
به تازگی حکومت نظامی برقرار شده بود. نیروهای ارتش و پلیس در مقری در فلکه مجسمه، میدان شهدای فعلی، مستقر بودند. ساختمان مخابرات روبروی بانک بود. یک نیروی مسلح در مخابرات و یک نیروی مسلح هم در ورودی بانک، از بانک و مخابرات حفاظت میکردند.
یدالله آمد. شیشههای سکوریت بانک را شکستند و یدالله مشعل آتش را به داخل بانک پرتاب کرد. صدای شکستن شیشه در خیابان پیچید و آتش شعلهور شد. بچهها باید فرار میکردند. قرار بود کاظم با ماشین نزدیک بانک، منتظر بچهها باشد. شیخ هادی هم باید با پژوی سفیدرنگش دو نفر دیگر را سوار میکرد و متواری میشد.
کاظم درست به موقع آمد. بچهها داخل ماشین پریدند و کاظم به سرعت از محل متواری شد. شیخ هادی نیامد. دو تن از بچهها نمیدانستند چه کنند. یکی به سوی پارک و برادر … به خیابان روبرو، یعنی پهلوی، پا به فرار گذاشتند.
مامور حفاظت بانک در پی برادر … افتاد. صدای «ایست، ایست» در فضا پیچید. نایستاد. مامور به سوی او نشانه رفت و شلیک کرد. او مارپیچوار میدوید. در همین حین، اتوبوس شرکت واحد در حال عبور بود. گلوله مامور به راننده اتوبوس اصابت و او را از ناحیه گردن مجروح کرد.
نزدیک سینما آپادانا رسید. کسی تعقیبش نمیکرد. وارد سینما شد. دستانش را که آغشته به بنزین شده و بو میداد، شست. داخل سالن رفت و تا پایان فیلم، توی صندلی خود را مچاله کرد. در فکر برادر حبیب، از بچههای دانشکده ملاثانی بود. چه بلایی سرش آمده بود؟ شیخ هادی چرا نیامد؟ نمیدانست که راننده اتوبوس مجروح شده است.
چند ساعت بعد، این بار در هیئت یک رهگذر، دوباره به حوالی بانک رفت. بوی دود سوخته همه جا را فرا گرفته بود. گرد سیاهی روی خیابان و مغازههای اطراف بانک نشسته بود. آنجا وقتی شنید که راننده اتوبوس عبوری تیر خورده است، یکه خورد.
آن شب تا صبح خوابش نبرد. عذاب وجدان گرفته بود. صبح زود برای نماز به مسجد «آسید علی» رفت. نماز خواند. با خود خلوت کرده بود. هنوز نگران راننده اتوبوس بود. خالصانه برایش دعا کرد. کمی آرام شد. پیش از ظهر به سراغ کاظم رفت. قرار شد برای اطلاع از وضعیت راننده، سری به بیمارستان بزنند.
هفته بعد، برای عیادت از مجروحِ حادثه، با کاظم به بیمارستان رفتند. برای خرید شیرینی، به قنادی معروف «بِریم» رفت. بریم معروفترین قنادی بود و لذیذترین شیرینی را در آن زمان عرضه میکرد. با جعبه شیرینی و با احتیاط وارد بیمارستان شدند. پرس و جو کردند. از سلامت راننده اتوبوس مطمئن شدند. جعبه شیرینی هم پوشش آنها بود. دم در بخش، شیرینی را به نیروی خدماتی دادند تا به مرد مجروح برساند. خیالشان راحت شد و برگشتند.
گروه موحدین در ابتدا با جمعِ سه نفره شیخ عبدالهادی، اسماعیل کروشاوی و کاظم علمالهدی تشکیل شد. شیخ ناگفته، نقش رهبری گروه را داشت. در این مرحله، اصل فعالیت فرهنگی بود، اما گروه بزودی وارد فاز نظامی شد.
با پیشنهاد کاظم و موافقت هادی کرمی، یدالله، محمدعلی و حسین به گروه پیوستند.
گروه خصلتی هیئتی و با اندکی مسامحه میتوان آنها را از نظر دیدگاه فکری و مشی عملی، ادامهدهندگان «فدائیان اسلام» و هیاتهای موتلفه اسلامی دانست و آنان را در طیف مبارزان اسلام سنتی جای داد.
ادامه دارد …






کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام