خاطرات اکبر هاشمی - ۱۷ بهمن ۱۳۶۵

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
1 دقیقه
پنجشنبه 1405/05/22 - 12:13کد خبر27972

بعد از نماز صبح با کارکنان کمپ احوال پرسى کردم و گفتم مبلغى به افرادى که دیشب براى ما زحمت کشیده اند، بدهند. آنها قبول نکردند و آن مبلغ را حواله جبهه نمودند. ساعت شش ونیم صبح به سوى تهران حرکت کردیم. آقاى روحانى نقل کرد که بعضى از کارگران به احترام حضور ما

بعد از نماز صبح با کارکنان کمپ احوال پرسى کردم و گفتم مبلغى به افرادى که دیشب براى ما زحمت کشیده اند، بدهند. آنها قبول نکردند و آن مبلغ را حواله جبهه نمودند. ساعت شش ونیم صبح به سوى تهران حرکت کردیم.

آقاى روحانى نقل کرد که بعضى از کارگران به احترام حضور ما در کمپ، تا صبح نخوابیده بودند و بعضى از آنها با احساسات، پیشنهاد مى کردند که چون گوسفندى براى کشتن در مقابل ما ندارند، آمادگى دارند خودشان قربانى شوند؛ این محبت ها مایه شرمندگى من است. مردم به خاطر اسلام، با مسئولان چنین برخوردى دارند و ما لیاقت این همه محبت را نداریم.

از گردنه ها و ارتفاعات صعب العبور و جاده هاى خاکى زاگرس در حواشى رودخانه کارون و سرشاخه ها عبور کردیم. به اولین آبادى به نام «سرخون» رسیدیم. جاى جالبى است. نزدیکى هاى دوراهى لردگان - بروجن چلوکباب خوردیم. ساعت نه شب به منزل رسیدیم.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا