خاطرات اکبر هاشمی - ۳۰ اسفند ۱۳۷۰

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
2 دقیقه
دوشنبه 1405/05/26 - 23:04کد خبر29916

در منزل بودم. گزارش ها را مطالعه مى کردم. عفت و یاسر هم بودند. فاطى و بچه هایش در آذربایجان هستند. فائزه هم به کیش رفته است. بعد از نماز ظهر، براى تماشاى مراسم سال تحویل، پاى تلویزیون نشستم. محسن و اعظم و عماد و على هم آمدند. به هر یک از بچه ها،

در منزل بودم. گزارش ها را مطالعه مى کردم. عفت و یاسر هم بودند. فاطى و بچه هایش در آذربایجان هستند. فائزه هم به کیش رفته است. بعد از نماز ظهر، براى تماشاى مراسم سال تحویل، پاى تلویزیون نشستم. محسن و اعظم و عماد و على هم آمدند. به هر یک از بچه ها، هزار تومان عیدى دادم.

عصر هم به مطالعه و تماشاى تلویزیون گذشت. قرار بود نهاجا[=نیروی هوایی ارتش] برنامه اى داشته باشد. اواخر وقت، دکتر روحانى اطلاع داد که به خاطر نرسیدن اطلاعات منتفى شده است.

افطار هم بچه ها آمدند. شب بعضى از بستگان آمدند. مجموعاً سرمان خلوت بود. با فرشته و مهدى، تلفنى صحبت کردم؛ از وضع شان در استرالیا راضی اند. رییس دپارتمان که او را شناخته است، پیشنهاد داده براى بازدید از کارخانجات مربوط به رشته اش، به کانادا یا آمریکا بروند. گفتم به شرط ناشناس ماندن بپذیرد. گفت تصمیم دارد با سرعت فوق لیسانس را بگیرد و به ایران برگردد. معتقد شده بهتر است هزینه هاى اعزام دانشجو به خارج، صرف تقویت دوره هاى عالى در داخل بشود. فرشته کلاس زبان مى رود و مهدى هم هنوز در محاوره کلاس روان نیست.

والسلام

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا