خاطرات اکبر هاشمی - ۲۴ آذر ۱۳۷۰

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
5 دقیقه
دوشنبه 1405/05/26 - 20:56کد خبر29820

حمامى گرفتم و گزارش ها را خواندم. احتمال کناره گیرى گورباچف قابل توجه است؛ این به معنى پاشیدن کامل اتحاد جماهیر شوروى است. ساعت هشت صبح، عمر البشیر آمد که با هم به «حصارحیصا» برویم. سوار اتوبوس شدیم و همراهان هم آمدند. بیرون شهر با برخورد با اولین

حمامى گرفتم و گزارش ها را خواندم. احتمال کناره گیرى گورباچف قابل توجه است؛ این به معنى پاشیدن کامل اتحاد جماهیر شوروى است.

ساعت هشت صبح، عمر البشیر آمد که با هم به «حصارحیصا» برویم. سوار اتوبوس شدیم و همراهان هم آمدند. بیرون شهر با برخورد با اولین جمعیت استقبال کننده، به ماشین جیپ منتقل شدیم که سقف آن قابل برداشتن بود.

از خارطوم تا حصا حیصا، بارها سقف ماشین باز شد و براى جواب به احساسات مردم ایستادیم. هر جا به روستا و یا شهر و کارخانه مى رسیدیم، همین وضع بود. در جاهاى بزرگ، خیلى جمعیت بود. تقریباً همه مردم زن و مرد و اطفال، دو طرف جاده، با نظم و پلاکارد و پرچم هاى کوچک ایران و عکس هاى فراوان از من و امام و آیت الله خامنه اى و عمر البشیر و یا قرآن در دست داشتند و یا لوح هاى قرآن در دست داشتند و شعارهای اسلامى تکبیر، تهلیل، یا به نام بشیر یا من و یا ایران می دادند. نظم شان بهتر از مراسم مشابه ما بود؛ در وسط جاده نمى ریختند که راه بند بیاید. در ایران معمولاً بسته مى شود.

به نظر مى رسد از لحاظ امنیتى مطمئن اند. چون خیلى نزدیک بود و حفاظتى نبود و ده ها مورد بدون حفاظ و آهسته از میان انبوه جمعیت، بدون کنترل گذشتیم و از چهره ها مشخص بود که به ما و مسئولان خودشان و شخص بشیر اظهار محبت مى کردند.

بعضى جاها هلی کوپترى هم کنارمان پرواز داشت و هواپیماى کوچکی هم دیده مى شد. از خارطوم تا مقصد، در منطقه اى بودیم بنام ولایت وسطى که در میان دو شاخه نیل است؛ نیل ارزق و نیل ابیض که در خارطوم به هم مى پیوندند.

تمام راه با 160 کیلومتر زمین هاى مزروعى، باغات مرغوب و آب فراوان و مسطح و بدون ارتفاع بود. مى گفتند این ولایت، هشت میلیون جمعیت دارد که کشاورزند. وضع روستاها هم بد نبود. برق و راه دارند و خانه ها هم گِلى و آجرى است. عجیب است که مردمى با این منابع فقیرند.

معمولاً به خاطر انبوه جمعیت، امکان تماشاى وضع اطراف و ساختمان ها نبود، ولى در برگشتن که در اتوبوس بودیم و بدون توقف، همه چیز را دیدم. در یک جا، کافه تریایى بنام حافظ دیدم و بعضى جاها، پلاکارد با لغت فارسى شکسته و ناقص نوشته شده بود.

نزدیک ظهر به حصاحیصا رسیدیم. از بیرون شهر مواجه با انبوه مستقبلین شدیم که در دو طرف جاده صف کشیده بودند. پشت سرشان، در یک طرف گروهى جمّاره سوار و طرف دیگر گروهى اسب سوار تاخت و نمایش مى دادند. طبل ها را مى کوبیدند. در میدان خاکی وسیعى مراسم برپا بود.

کثرت جمعیت، زن و مردم به صورت فشرده، برایمان تعجب انگیز بود. عموم زن ها با رسوم خودشان با حجاب اند. در نقطه مرتفعى جایگاه مزّین بود و جلو آنها من و بشیر، استاندار، محمد سلیمان که قبلاً به ایران آمده است، خوش آمد گفت. دو دختر کوچک که لباس عروس پوشیده بودند، به عنوان نشانه مراسم گل تقدیم کردند.

مراسم براى ازدواج دسته جمعى بود که از سنت هاى خوب است. دو هزار زوج از سراسر استان ازدواج مى کردند. از جاهاى مختلف به آنها کمک مى شود براى تشکیل خانواده و مراسم براى آنها خرجى ندارد. چند روز مراسم را براى شرکت ما به تأخیر انداخته بودند.

مراسم استقبال ما و مراسم ازدواج با هم انجام شد که جمعیت فوق العاده و دور از انتظار همه بود. شعارها و سخنرانى ها و سرودها همه همراه با تجلیل از انقلاب ایران و امام و من بود. خطبه عقد خوانده شد و تمام دو هزار زوج از مقابل ما عبور کردند. حجاب معقولى داشتند. اعلان کردیم که به هر یک از زوج ها یک جلد کلام الله مجید و یک تخته فرش مى دهیم که خیلى تأثیر گذاشت و به دو زوج هدیه سکه و قرآن دادیم.

از طرف استان واسط هم نمونه اى از چندین محصول استان و یک شتر[سفید] و یک اسب به من هدیه دادند و نمونه هایى به همراهان دیگر. عفت و فاطى هم همراه با همسر بشیر در مراسم شرکت کردند. جمع زیادى از کودکان دختر و پسر، سرود خوان از مقابل جایگاه رژه رفتند؛ جالب بود. بشیر صحبت کرد و من هم صحبت کوتاهى داشتم . ناهار را به صورت حاضرى همان جا دادند.

پس از مراسم براى دیدار یکى از مراکز تعلیم قرآن رفتیم که مى گویند در سودان سیزده هزار مرکز وجود دارد. در بین راه، در منزل استاندار کنار نیل توقف کردیم. وضو گرفتیم و نماز خواندیم. منزل محقرى است. به مرکز تعلیم قرآن (خلاوی [= جمع خلوت]) رفتیم.

آنجا هزار نفر پسر و دختر تعلیم مى بینند؛ مجانى است و غذا و مسکن هم مى دهند. گفتند سالانه شصت نفر فارغ التحصیل مى شوند که حافظ کل قرآن شده اند. در آنجا همه افراد بخشى از قرآن را و بعضى همه قرآن را حفظ داشتند. چند نفر پسر و چند دختر را امتحان کردم، خوب بود. مدیر مرکزگزارش داد و من تشویق شان کردم و یک میلیون جُنیه کمک کردم. هزینه آنجا از زکات و تبرّعات و کارهاى اقتصادى مرکز تهیه مى شود.

برگشتنی با اتوبوس یکسره آمدیم. جاده را یک طرفه کرده بودند. جمعى از همراهان، دچار اسهال و تهوع شده اند؛ ظاهراً در اثر غذاى دیشب مهمانى عمر البشیر است.آقاى محسن رضایى به مرحله وصل سرم هم رسیده بود. به اقامتگاه آمدیم. بعد از نماز و استراحت خاطرات را نوشتم. خانم عمر البشیر آمد. با عفت تبادل هدایا کردند و من از او احوالپرسى و تشکر از میزبانى کردم. به رزیدانس سفارت مان رفتیم.

با همراهان درباره موارد همکارى با سودان، شامل ساخت راه و سد و کانال و پالایشگاه و دادن سلاح و خرید کالا مذاکره شد. بچه هاى ایرانى سرود خواندند و سفیر گزارش داد و من صحبت کوتاهى داشتم. موافقت کردم که جمعى از همراهان فردا به مکه بروند. به محل اقامت آمدم.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا