تا ساعت ده صبح در اقامتگاه بودم. گزارش ها را مى دیدم؛ انعکاس سخنرانی ام و حرکت دو زن منافق و شناخته شدن عراق در جنگ با ایران به عنوان متجاوز، از سوى دبیرکل سازمان ملل مورد توجه است. پیام تبریکى تهیه شد که به رهبرى مخابره شود و توصیه شد که در ایران جشن
تا ساعت ده صبح در اقامتگاه بودم. گزارش ها را مى دیدم؛ انعکاس سخنرانی ام و حرکت دو زن منافق و شناخته شدن عراق در جنگ با ایران به عنوان متجاوز، از سوى دبیرکل سازمان ملل مورد توجه است. پیام تبریکى تهیه شد که به رهبرى مخابره شود و توصیه شد که در ایران جشن و سرود برپا شود.
از وان جکوزى دار استفاده کردم. عازم سفر به شهر طوبى شدیم. همراهان ساعت هفت با دو اتوبوس رفتند. براى پرواز با هلی کوپتر، به فرودگاه رفتیم و سفیرمان آقاى عبدى با من بود و توضیحات مى داد. در فرودگاه، نخست وزیر سنگال، هنگام رفتن و هنگام مراجعت، بدرقه و استقبال کرد و مأموران محافظ و امنیتى آنها هم همراه مان بودند.
آقاى [حسین]عبدى گزارش داد، دیشب به محل کمیسریای پلیس رفته که دو منافق در آنجا توقیف بودند؛ هر دو ایرانى هستند و تابعیت فرانسه و ایتالیا گرفته اند و کارت خبرنگارى از رسانه هاى آنجا را دارند. حاضر نشده اند که جواب بدهند و گفته اند که فقط با سفیر کشور فرانسه و ایتالیا حرف مى زنند. علایمى از همکارى کنسولگرى ایتالیا با آنها دیده شده است.
قرار شد به گونه اى اظهار شود که ما سوءظن به پلیس سنگال هم داریم که براى رفع اتهام همکارى کنند و مطالبه تحویل آنها به ایران را بنماییم؛ با اینکه نخواهند تحویل داد. براى اینکه چیزى جهت مطرح کردن و بهانه اى داشته باشیم در مقابل بعضى از خواسته هایى که از ما دارند و نمى توانیم بدهیم و طلبکار باشیم.
با دو هلی کوپتر، ساعت ده ونیم صبح پرواز کردیم. آقاى [علی]فلاحیان هم با من بود. اطراف شهر سنگال گشتیم. منظره خوبى دارد. به صورت شبیه جزیره است. از سوى شرق به خشکى وصل است؛ سواحل خوبى دارد. ساختمان ها و نقاط مهم در ساحل است.
چند جزیره مسکونى نزدیک ساحل است، منجمله جزیره گوره که مرکز نگهدارى پرندگان بوده. کشتى ها و قایق هاى فراوان، دیده می شد. ماهیگیران در سراسر ساحل و آب هاى نزدیک و نقاط خلیج مشغول صید بودند. محله خوب و باصفاى ساحل، محل سکونت فرانسوى ها و لبنانى ها است.
حدود یک ساعت تا طوبى طول کشید. از چند شهر و روستاهاى فراوان و کوچک عبور کردیم. اکثر نزدیک به تمام منطقه، صاف و هموار، جلگه اى و بدون ارتفاع و داراى جنگل هاى تُنُک و کم درخت است. معادن خاک فسفات هم به چشم مى خورد. یک دریاچه کوچک قرمز رنگ که نمک قرمز تولید مى کند، در کنار ساحل بود.
اغلب روستاها کوچک و بدون برق و امکانات است. گویا معیشت آنها از کشاورزى و دیم است که از مرداد تا مهر ماه هر سال بارندگی فراوان است. سفیر مى گفت در آن فصل، همه اینها سرسبز است. در تمام منطقه، ما یک ارتفاع و یک رودخانه هم ندیدیم.
در شهر طوبى، در میدان کنار مسجد جامع و کتابخانه بزرگ و مقر و منزل خلیفه، آقاى شیخ [صالح] امباکه، پیشواى مُریدیه فرود آمدیم. بیشتر مردم شهر یکصد و سى هزار نفرى و روستاهاى اطراف، اعم از مردان و زنان و کودکان جمع شده بودند. میدان خاکى بود، اما خاکی شبیه به شن و زرد رنگ که غبار نداشت.
اطراف میدان، زن و مرد مخلوط و خیلى ها نیمه لخت بودند. با اینکه خلیفه اخیراً تأکید کرده که حجاب داشته باشند و زنان چیزى روى سر دارند اما نیمى از بدن شان و دست ها و پاها عریان است و بعضى ها قسمتى از سینه هایشان نیز دیده می شود. خیلى سیاه اند؛ منظره ترحم انگیزى بود.
چند ردیف در جلو روى زمین نشسته بودند و ردیف هاى عقب سرپا ایستاده بودند. با فریاد و کف زدن و گاهى تکبیر الله اکبر و لااله الااله، اظهار احساسات مى کردند. خیلى ها پای شان برهنه و بعضى ها کفش های شان در دست شان بود. دور میدان از مقابل جمعیت و از خیابان هم که دو طرف ایستاده بودند، عبور کردیم.
در کنار میدان به محل خلیفه رفتیم که بیرون سالن به استقبال آمد. [آقای صالح امباکه]، پیرمرد سیاه هفتادو چهار ساله بود. هنگام صحبت لب هایش مى لرزید. کم حرف مى زد. پسرش مصطفى کار را مى گرداند. خیلى زرنگ و مسلط و باهوش بود؛ مثل آقازاده هاى معمول علماى خود ما.
از تعداد فرزندان خلیفه پرسیدم؛ طفره رفتند. گویا خیلى زیادند. اسم چهار پنج نفر را بردند. گفتند بعداً مى گوییم که نگفتند. مطلب قابل توجهى رد و بدل نشد. به دیدار کتابخانه رفتم. گفتند حدود یکصدوهفتاد هزار جلد کتاب دارد. ساختمان خوبى دارد. یکی از مریدهاى پولدار ساخته است.
کتاب ها اکثراً تکرارى و چندین قفسه از یک کتاب بود. تعداد زیادى کتاب شعر یا نثر عربى، همراه با تفنن هاى ادبى مشغول کننده بود. این نوع در همه سطوح بین عرب ها مرسوم است. مثلاً قفسه اى با این هدف که حرف اول هر شعر به ترتیب حرف شان، کلمه یکى از آیات قرآن باشد، به نام همان آیه و همین کار را با هر حدیث و هر متن دیگرى مى کنند و طبعاً تعداد زیادى تألیف از این قبیل دارند که مفاهیم سطحى و ساده دارد و شبیه چاپ سنگى هاى قدیم ما است.
بخشى عظیمى از آنها را قرآن تشکیل مى داد. مرسوم است، هر یک از علما، به خط خودش یک قرآنى بنویسد و همان را چاپ مى کنند و سند علم شان است. آنها که با ما صحبت مى کردند با قرآن خوب آشنا بودند. در مجموع به نظر مى رسد، اینها یکى از عوامل عقب ماندگى مردم مسلمان باشد و باید فکرى کرد که بیشتر به محتوا توجه شود.
از آنجا به مسجد رفتیم که وسیع و مفروش با قالی است. قبر [شیخ احمدو بامبا]، خلیفه بزرگ هم آنجا است. سبک معمارى و گچ برى ها مراکشى است. قبل از نماز، در تریبون مسجد، براى مردم چند کلمه اى صحبت کردم و به زبان عربى و محلى ترجمه شد. مى گویند اکثر مردم زبان عربى مى فهمند.
وسط ترجمه صحبت من که توسط مصطفى به زبان محلى انجام مى شد، اذان شروع شد. بعد از اذان، ترجمه را تمام کرد. خلیفه هم براى نماز آمد. به امامت شخص دیگرى نماز جماعت خواندیم. خلیفه هم اقتدا کرد. من نماز ظهر و عصر را با نماز ظهر امام جماعت خواندم.
از آنجا با اتومبیل به محل ساختمان یک دانشگاه اسلامى رفتیم که براى سه هزار دانشجو، در زمینى وسیع، در حال ساخت بود. منظورشان جلب کمک ما بود. گفتند چهار میلیارد فرانک سیفا خرج دارد. دویست و پنجاه سیفا، معادل یک دلار است.
شهر دو سه خیابان آسفالت دارد و بقیه خاکى است. خانه ها خیلى ساده است. آب را از چاه مى کشند. سطح آب پایین رفته و به حدود یکصد و پنجاه متر رسیده و آب دارد شور مى شود. براى صرف ناهار رفتیم. سینى هاى پر از گوشت گوسفند بریانى با قطعات بزرگ، ران و دست با استخوان، قدح هاى پر از برنج محلى، مخلوط با گوشت مرغ یا گوسفند یا ماهى، قدح هاى بزرگ سالاد از تخم مرغ درسته و سیب زمینى و چغندر و کاهو با قطعات بزرگ درست شده بود و شیرینى هاى گوناگون خوشمزه بومى و انگور و گلابى که گفتند از اروپا مى آورند و ماست فراوان بسته بندى که شیرین شده با شکر بود.
در مجموع میهمانى خیلى مسرفانه اى بود؛ با آن همه مردم فقیر و گرسنه که در میدان جمع شده بودند و گفته مى شد که از صبح آنجا بوده اند. عجیب و تلخ به نظرم آمد. بعد از غذا، در سالنى که دارای تخت هاى مزین و راحتى بود، کمى استراحت کردم. جزو بخش هاى مقر خلیفه است.
سپس در اتاق مخصوص زندگى خلیفه، براى صرف چاى رفتیم. با منقل و زغال خاص خودشان، چاى درست کرد و خودش دم کرد و برایمان ریخت. از کترى، دو سه بار چاى سبز خوردم. یک دوره از تألیفاتش را - از همان نوعى که قبلاً توصیف شد- هدیه کرد. اتاق مفروش با قالى و داراى تخت شیکى بود. خواستیم مبلغى کمک بدهیم؛ گفتند که چون بعد از میهمانى است، خوب نیست بپذیرند؛ بعداً داده شود.
باز از مقابل صفوف مردم گذشتیم و با هلی کوپترها پرواز کردیم. از گرد و خاک فراوانى که هلی کوپترها بر سر مردم ریخت، سخت ناراحت شدم؛ با قیافه خندان بدرقه نمودند.
استاندار و فرماندار منطقه، استقبال و بدرقه کردند در راه مراجعت، قرار بود در یکى از شهرها که رهبر تیجانی ها آنجا است، مثل طوبى بازدید داشته باشیم. هلی کوپترها نتوانستند پیدا کنند. روى چند شهر دیگر پرواز کردیم و پیشروها در آن شهر منتظر بودند، چون نزدیک غروب شد، ناچار به داکار آمدیم.
به اقامتگاه آمدم. مقدارى استراحت کردم. سر شب به منظور شرکت در جلسه اختتامیه کنفرانس به هتل رفتیم. در مشورت به این نتیجه رسیدیم که چون بنا است تأیید مذاکرات مادرید تصویب شود، بهتر است من شرکت نکنم. دکتر ولایتى به جاى من شرکت کرد.
نخست وزیر و وزیر امورخارجه مراکش به ملاقات آمدند و با خضوع و تمجید از جمهورى اسلامى ایران، خواستار تجدید روابط شدند. با خوشحالی گفتند این را سوغات سفر خودمان مى دانیم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به خاطر سفر شاه به مراکش، مراسم قطع شده بود؛ پذیرفتم.
براى شام به رزیدانس برگشتیم. عفت و بچه ها هم برگشته بودند. عفت امروز ناهار هم مهمان خانم رییس جمهور سنگال بود؛ با تشریفاتی کمتر از دیروز. از مسجد شیعیان بازدید کرده که نامرتب و کثیف دیده و بازار سنگال را هم کثیف دیده است. فاطى و فائزه هم از بازار صنایع بازدید کرده بودند و فائزه از یک مدرسه ورزشى و یاسر هم در سفر طوبى با من بود.







کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام