بشنوید | خاطرات محسن سازگارا| اپیزود ۴: از دانشگاه شریف تا آمریکا اختصاصی عبدی‌مدیا

بشنوید | خاطرات محسن سازگارا| اپیزود ۴: از دانشگاه شریف تا آمریکا اختصاصی عبدی‌مدیا
خواندن
19 دقیقه
یکشنبه 1405/08/10 - 17:37کد خبر33579

 اپیزود ۴: فعالیت برای انقلاب اسلامی

به بخش دیگری از خاطرات محسن سازگارا خوش آمدید. امیدوارم در این سفر به گذشته و حرکت در زمان همراه خوبی برایتان باشم.

یه موقعه ای در دولت آقای موسوی نگاه کردم شمردم دیدم نزدیک هفت تا عضو انجمن اسلامی امریکا داریم فقط در دولت، امثال علی نجفی، هادی نژاد، حسینیان و داوود بانکی و غیره من خودم رئیس سازمان گسترش بودم خیلی بچه های امریکایی که می شناختم در کارخانه ها مهندسی بودند، دکترای مهندسی داشتند به کار می گرفتیم و مدیرهای خوبی شدند و مدیران جوان و خوبی شدند.

یزدی در امریکا بود قطب زاده فرانسه بود یه بار آمد امریکا به دعوت انجمن اسلامی. علت اینکه قطب زاده نمی آمد امریکا این بود به دلیل فعالیت هایی که کرده بود اولا از اولین ایرانی هایی بود که پاسپورت ایرانی اش را رژیم شاه لغو کرده بود بهش نداد ثانیا به دلیل فعالیت ها ظاهرا از امریکا بیرونش کرده بودند و پاسپورت سوریه ای داشت با سوریه نزدیک بود، امریکا اون باری که دعوتش کردیم خودش گفت یه مقداری با اما و اگر خودش آمده بود امریکا. ولی در اروپا و خاورمیانه فعال بود. دیده بودمش به شوخی آن شبی که آمد و سخنرانی کرد و بعد هم بچه های فعال چهار پنج تا نشستیم شب باهاش صحبت می کردیم به شوخی گفتیم برادر صادق، آدم فعالی بود. قطب زاده کاملا پراتیک سیاسی بود بحث سیاسی باهاش می کردی یه نکاتی را گاهی می دید که کاملا آدم توجه نکرده بود مثلا می گفت این اگر این حرفو زده آنجا منظورش اینه این ور، حواسمان به این داستان باشه ممکنه که رژیم آنجا این کارو بکنه. توی پراتیک سیاست خیلی خوب بود قطب زاده، عمگرای سیاسی و یک عمری هم از شانزده سالگی که در سیاست آمده بود زده بود خورده بود جلسه اداره کرده بود انشعاب شده بود. یزدی می شه گفت هم اهل مدیریت و سازمان دهی بود یعنی به دانشجویان که دائما زندگی می کرد باهاشون می نشست بلند می شد می خوابید در مثلا خانه های دانشجویی هم اینکه آموزش های مذهبی و قرآنی و اینا بالاخره شاگردان مهندس بازرگان هم بودند همه شان نوع نگرششان به اسلام و اینا معجزات علمی را می خواستند از قرآن در بیارن ولی به هر حال کار کرده بود روی قرآن. یزدی هم از دوره دبیرستانش فعال سیاسی بود و بعد هم دوره دانشجوییش در ایران وبعد هم خارج. پراتیک سیاست هم می فهمیدند ولی تئوریک تر از قطب زاده بود.

چمران را من بعدا آشنا شدم چمران خب او هم آدم سیاسی بود و زن امریکایی داشت بچه ام داشت ولی رها کرد همه را، شاید آنها ازش جدا شده بودند و بلند شد رفت لبنان، از تصمیماتی بود که ظاهرا قبل از اینکه من برم امریکا نهضت آزادی در خارج گرفته بودند و چمران رفت با موسی صدر چون اینا قبل ترش با عبدالناصر تماس داشتند جمال عبدالناصرکه مخالف شاه و قهرمان دنیای عرب بود و ناسیونالیسم عربی را تبلیغ کرد و مزخرفاتی که ناصر تزریق می کرد علیه ایران به خصوص، دوره چریکی دیده بودند من خودم از دکتر چمران شنیدم گفت ما ارتش مصر آموزش می داد من یه فنی به این صادق زدم دو تایی مثل اینکه رفته بودند دوره ببینند با این قد بلندش با کمر خورد زمین تا دو ماه دولا دولا راه می رفت.

چون عرض کردم آن دهه 70 میلادی به خصوص شروع شده بود در ایران سال 50 شده بود مبارزه مسلحانه و اینا بود همه دنبال ایجاد امکانات برای جنگ مسلحانه و پشتیبانی مبارزه مسلحانه در ایران بودند در نتیجه چمران رفته بود لبنان، آنجا با موسی صدر که آشنا بودند حزب سیاسی درست کردند که شیعیان لبنان که خیلی فقیر بودند و اکثریت جمعیت لبنان بودند ولی محروم ترین بخشش بودند سهمشان هم در قانون اساسی لبنان مسیحی و سنی و شیعه از همه کمتر بود یعنی رئیس مجلس شیعه بود نه رئیس دولت یا رئیس جمهور. این حرکت المحرومین درست کردند که شیعیان را متشکل کنند و ضمنا چمران آنجا پایگاه درست کند برای آموزش چریکی و فعالین مبارزه در ایران که یا از خارج می خواهند بروند یا از داخل دوره ببینند برگردند عمل را هم درست کرده بود کنار حرکت المحرومین که افاج مقاومت لبنانیه مخفف آن عمل بود و البته چون اردوگاه های فلسطینی ها آنجا بود با فلسطینی ها هم نزدیک بودند کما اینکه یک نطقی هم عرفات کرده بود که فتح و عمل یعنی فتح و عمل و چمران چون دکتر مهندسی هم بود یک مدرسه فنی حرفه ای در لبنان درست کرده بود موسسه فنی و حرفه ای جوان های شیعه را آموزش بدهند که کار گیر بیاورند بیکار نباشند و وضع معیشت شان بهتر شود.

بعد هم دکتر جلیل ضرابی که شیکاگو بود دکتر اطفال بود ولی عضو انجمن اسلامی دانشجویان و عضو نهضت آزادی بود رفت لبنان درمانگاه درست کردند خانمش هم پزشک بود برای شیعیان و اینا. می خواهم بگویم یکی از کارهای نهضت آزادی ایران در خارج در واقع کار در لبنان بود ما هم به عنوان عضو نهضت من خودم یکی از کارهایم این بود که نشریات خاورمیانه را می خواندم یا اخبار دیگری که راجع به لبنان بود چون اینا را دسته بندی می کردیم و تحلیل در می آوردیم و اینا هر سال یک بار دو بار یزدی و قطب زاده می رفتند لبنان با چمران جلسه می ذاشتن از آنجا مثلا معمولا می رفتند نجف با خمینی هم دور و بر او جلسه می ذاشتن و پشتیبانی های این جوری هم می دادیم. یا برعکسش جنگ های داخلی لبنان که شده بود که خب خیلی جنگ دردناکی هم بود مثلا سخنرانی دکتر چمران را که توضیح داده بود راجع به این جنگ های داخلی نوار بود ما تکثیر کردیم در همه حوزه های انجمن پخش می کردیم بچه ها در جریان باشند کار بکنند.

من در شیکاگو اول دفعه با حمید شاهنگیان که با برادرش وحید هم دانشگاهی بودم خب می شناختم حمید رو، هم اتاق شدم آپارتمانی داشت من هم رفتم اضافه شدم دو تایی مشترکا اجاره اش را می دادیم و کار می کردیم ولی بعد از مدتی من چون عضو انجمن اسلامی دانشجویان شده بودم با رضا طباطبایی و اصغر صادقیان آشنا بودم و دکتر جلیل ضرابی به این نتیجه رسیدیم بخواهیم انجمن اسلامی دانشجویان در شهر شیکاگو رشد کنه و عضو بگیریم ما احتیاج به پاتوق داریم یک جایی که دانشجویان شبا بیان ولو شن بحث کنن جلسه بذاریم این شد که از حمید من جدا شدم با آن دو نفر یک آپارتمان اجاره کردیم قدیمی بود آپارتمان ولی بزرگ بود طبقه اول هم بود به نوعی پاتوق انجمن اسلامی کردیم. غیر از یک مسجدی که جلسات هفتگی روزهای یکشنبه شب آنجا می ذاشتیم مسجد مال مسلمان های سیاه پوست امریکایی بود اهل تسنن هم بودند به خصوص تابستان ها بچه هایی که از شهرهای مختلف می آمدند شیکاگو کار کنند همه آدرس خانه ما را داشتند یه ضرب می آمدند شب خانه ما می خوابیدند سالن بزرگی داشتیم روی زمین یک دفعه صبح بلند شدم خودشان آمده بودند در را وا کرده بودند دیدم ده پانزده نفر کف هال ما خوابیده اند بچه هایی از کانزاس آمده بودند تابستان کار کنند بعد جا گیر می آوردند می رفتند. ولی این خانه ما پاتوق انجمن اسلامی دانشجویان شد و به تدریج من به همین دلیل دانشگاه که می رفتم می دانستم برگردم خانه عصری که بیام درس خبری نیست برای اینکه بحث و صحبت و فعالیت و تدارک سمینار و جلسه آخر هفته است کارهایی که داشتیم برای حوزه شیکاگو کتابخانه دانشگاه کتاب ها را می ذاشتیم در لاکری که داشتیم دست می کردیم در جیب می آمدم خانه شب دیگر مشغول بحث و کار و اینا بودیم و دوستمان اصغر صادقیان که بچه کارگر بسیار زندگی سختی کشیده بود تا به امریکا رسیده بود آن کار می کرد تا ساعت دو بعد از نصف شب دم سوپرمارکت تازه دو که می آمد اگر خواب هم بودیم بیدارمان می کرد که پاشید من آمدم غذا درست می کردیم می خوردیم حرف می زدیم.

حوزه انجمن اسلامی دانشجویان در شیکاگو شاید بشود گفت من و رضا طباطبایی و اصغر صادقیان و دکتر ضرابی البته خب دانشجو نبود ولی خب کمک می کرد کرکره اش را زدیم بالا فعالیت شروع شد بزرگ شد یعنی دیگر شاید سال 55 شروع کردیم سال 57 دیگر جلسات اعضای انجمن اسلامی دانشجویان حوزه شیکاگو به 50 60 نفر رسیده بود و جلساتی اگر می ذاشتیم گاهی تا دویست تا آدم می آمدند می نشستند بعد هم پزشکانی که شیکاگو یکی از مراکز پزشکی امریکا است پزشک ایرانی هم زیاد بود آنها هم خود دکتر یزدی هم یک انجمن اسلامی پزشکان درست کرده بودند به سبک ایران ولی ما هم پزشکان شیکاگو را ارتباط داشتیم جلسات آنها را هم کمک می کردیم سخنرانی می کردیم گاهی برایشان جلسه قرآن می گذاشتیم و برای ما هم خیلی خوب بودند هم کمک پزشکی بهمون می کردند مریض می شدیم هم منبع پولی بودند راحت دیگر دویست دلار سیصد دلار کمک می دادند به انجمن هر کدامشان

این دوره فعالیت انجمن اسلامی دانشجویان من به عنوان هم در حوزه خودمان عضو هیئت دبیران پنج نفره حوزه بودم امریکا را هشت قسمت کرده بودیم شمال امریکا به مرکزیت شیکاگو که از آن ور تا ایالت دیسکانیسین و آی او وا هم از این ور تا میشگیان می رفت تا همین مرز ایالت نیویورک هفت هشت تا ایالت منطقه شمال امریکا من آنجا باز هئیت دبیران منتخب همه حوزه ها بود من به آن هیئت دبیران انتخاب شده بودم دبیر فرهنگی و تشکیلاتی بودم دو دوره مختلف یکی از کارهای مختلف این بود من و همین رضا طباطبایی با هم یه ماشین خریده بودیم دویست دلار، یعنی آن داشت من صد دلار دادم شریک شدیم دو تایی می بردیمش با این ماشین می رفتیم سر می زدیم به این حوزه ها، حوزه دیترویت حوزه کارواندیل همین زنجانی که بعدا رئیس سازمان برنامه شد فارغ التحصیل های دانشگاه علامه طباطبایی بودند با خانمش و اینا آمده بودند دنبال انجمن می گشتن در شهر یه دانشگاه اینلو یک شهر کوچک بودیم رفتیم و حوزه شان را اول به شکل حوزه وابسته درست کردیم بعد به شکل پیوسته.

به مقطع انقلاب که رسیدیم انجمن اسلامی در امریکا بی اغراق شاید مثلا صد و خرده ای حوزه پیوسته داشت جایی که ایرانیان زیاد بودند مثل خود همین هیستون صد تا عضو داشت یا در شیکاگو شاید مثلا چهل پنج تا عضو رسمی داشت انجمن اقلا شاید مثلا دویست تا حوزه وابسته داشت و پیوسته، وابسته ای که در پروسه پیوستن به انجمن بودند سازمان بزرگی شده بود سازمانی که عرض کردم بیش از همه به درد جمهوری اسلامی خورد برای اینکه فعالینش هم متخصص بودند هم متعهد بودند هم زبان خارجی بلد بودند خیلی ها آمدند رفتند وزارت خارجه رفتند وزارت خانه های مختلف در صنعت در فرمانداری ها، در استانداری ها مدیران میانی شد و مدیران ارشد از توشون خیلی درآمد.

نشریات اسلام مکتب مبارز و مولد را که ارگان انجمن های اسلامی دانشجویان در امریکا و اروپا بود رو می خواندم یک تحقیقی چند سال پیش می کردم راجع به نهضت تنباکو و اینا که در نشریات ما بود یک چیزی به روشنی در آثار انجمن های اسلامی دانشجویان در خارج از کشور و به نظر من در داخل ایران هم به روشنی می شود دید و آن این است که فکر انقلاب، انقلاب کردن حالا مبارزه مسلحانه مدل روز دنیا یک جور ایدئولوژی چپ گرایانه قرائت ایدئولوژیک انقلابی چپ گرایانه از اسلام اگر اسمش را بذاریم این مال دانشگاهیان بود قطعا، ولی حواسش دانشگاهیان بود درست مثل پدران ما در مشروطه می فهمیدند زورشان به شاه نمی رسد دو تا طبقه دیگر را یار می خواستند بگیرند اولیش روحانیت بود به همین دلیل روحانیت رو در الان برگردیم نشریات انجمن اسلامی را نگاه کنید کاملا این خط دیده می شود نه فقط به شکل یک آرزو بلکه دائما سرویس دادن و به اصطلاح بفرما زدن و تعریف کردن و تشریف بیاورید و نمی دانم طبقه انقلابی و اینا کوشش دانشگاهیان این بود که آخوندا را یار بگیرند مثل ملک خان اینا که رفتش محمد طباطبایی را یار گرفت و اونا عقلشان می رسید که زورشان به ناصرالدین شاه و قاجار نمی رسد مگر اینکه روحانیت را میدان بیارن یا مصدق هم خلاصه نهضت نفت کاشانی آمد پیوست پیروز شد کاشانی انشعاب کرد و شکست خورد. روحانیت را احتیاج داشتند روشنفکران برای اینکه توده مردم را بیارن بنابراین کاملا آگاهانه به نظر من

بازار متحد روحانیت بود پس از زمان مشروطه و منبع پولی مهمی بود ولی دانشگاهیان که دنبال انقلاب کردن بودند با بازاری های انقلابی هم رابطه گرفته بودند که قبلترش برویم می شوند از فداییان اسلام بعد هیئت موتلفه بخش بازاریشان و سیاسی شان و بعد هم بیایید جلوتر در دهه 40 و 50 بازاری ها فقط پول به روحانیت می دادند وجوهات منبع اصلی اش از بازار می آمد به همین دلیل هم چند تا مسجد دور و بر بازار تهران امام جماعت هایش خیلی مهم بودند برای اینکه به اینا می گفتند اشره مبشره ده تا روحانی امام جماعت بازار مثل همان حاج آقا مجتبی طهرانی که ما شاگردش بودیم اینا خیلی مهم بودند برای اینکه اگر اینا بازاری ها می گفتند فلان کس اعلمه و وجوهات را به او بدهیم این بازاری ها وجوهات را به این نماینده اش می دادند چون پول مهمه اون آدم مرجع می شد پول دستش زیاد می شد و مرجع به همین دلیل اشره مبشره می گفتند یعنی اینکه اینا اگر بشارت می دادن این یکی اعلمه باید مقلد برایش جمع کنند وجوهات برایش جمع می کردند و مرجع می شد زورش زیاد می شد پول از شما بخواهید روابط روحانیت را خوب بفهمید باید سلاح پول را دنبال کنید البته قبل از آقای خامنه ای که الان اینو بهم زده با پول دولت و حکومت در واقع داره اداره می کنه.

ما به عنوان دانشگاهیان و تحصیل کرده های مسلمان عقلمان می رسید به نظر من کاملا آگاهانه می خواستیم اتحاد درست کنیم بین دانشگاهیان روحانیان و بازاری ها و موفق هم شدیم یعنی یکی از دلایل پیروزی انقلاب اسلامی این است که در مقطع انقلاب بعد انقلاب اختلاف شد انشعاب شد و عقل ما نمی رسید که فردایی که پیروز بشویم آخوندا و بازاری ها پایه واقعی دارند زور واقعی دارند ما نداریم دوش کسی نیست می زنن بیرونمان می کنند همین هم شد یعنی فردای پیروزی انقلاب زور آنها بیشتر بود دانشگاهیان سرانش مثل بازرگان و پیشتازانش نهضتی ها و اینا که انداختنش بیرون از حکومت بقیه هم ماها اگر در حکومت ماندیم یواش یواش نقش استراتژیک تعیین کننده نداشتیم شد مشاوره و عمله کار. به قول بهزاد نبودی با تعجب می گفت اینا که بدون اجازه ما آب نمی خوردند همه چیز را از ما می پرسیدند الان اصلا دیگر هیچ کس به ما احتیاج ندارد همین هم شد یعنی روحانیتی که قدرت را تصادفی نبود گرفت زورش را داشت پایه اجتماعی اش را داشت و اینا بعد از یک مدتی اگر دیدند این تحصیل کرده های مسلمان هایی که انقلاب کردند و اینا حرف دارند و توی رویشان می ایستند رفتند تحصیل کرده خودشان را درست کردند دانشگاه امام صادق درست کردند لیسانس های ریش به اینا می گن به یک عده مهندسی و دکتری دادند که بگویند اینا تکنوکرات هستند و کارهای مملکت را دست اینا دادند که از اینا بی نیاز شوند که زبانشان دراز هست. همین هم شد به تدریج.

به همین دلیل اتفاقا موقعه ای که مقطع کیان بود و جنبش اصلاحات که بعدا بهش می رسیم یک بار در جمع دوستان کیان گفتم ببینید ما یک دینی درست کردیم که با قرائت انقلابی ایدئولوژیک فرق دارد دین حداقلی که سروش قهرمان تئوریسینش بود ولی کیان این را تحویل داد و یک دین سکولار حوزه فردی مینیمال در واقع و لیبرال گفتم این باید یک پایگاه اجتماعی داشته باشد پایش روی چیزی از جنس قدرت باشد تا رشد کند و ما نزدیک ترین متحدمان برای این صنعتگران هستند تکنوکرات ها هستند ما بازاری ها را نمی توانیم داشته باشیم البته الان بازار آن زور سابق را ندارد رانت خورها و فاسدانی که در حکومت هستندپول آنجاهاست معادله بهم خورده ولی حرفم به دوستانمان این بود که همان جور که فتح الله گولن در ترکیه صنعت گرای ترک مسلمان شدند پایگاهشان فرقه آنها و آن زوری بود که پشت حزب سلامت ملی و بعد هم رفاه و اسامی مختلف که پیدا کرد بود تا همین امروز که اردوغان هستش ما هم احتیاج داریم که یک بخش واقعی که زور دارد پایه اقتصادی دارد گستره اجتماعی دارد بشود پایگاه ما به طور طبیعی تکنوکرات ها پای کار مشتری این دین ما می شوند مشتری دینی که آخوندا تولید می کنند بازاری ها هستند به همین دلیل درسی که بعد از مقدمات فقه می خوانند مکاسب شیخ انصاریه کسبت یعنی مسائل دینی کسب و کار خرید و فروشه و صنعت گرا تکنوکرات هایی که کارخانه دارند مهندس هستند مدیر بازرگانی شرکت هستند حسابدار هستند و طبقه متوسط باید این دین ما را بخرد ما اینا را باید یار بگیریم و نسبت به کارمند و اینا صنعت گر این مزیت را دارد که پول دارد کارگر زیردستش هست و این گروه بهترین کسی هستند که ما می توانیم مشتریمان باشد و ما باید دین مان را اینجا مارکت کنیم از اینا یار بگیریم.

ما آن مقطع شریعتی درسته از روحانیت که خودش هم با تلخی می گوید اونایی که باید من را پشتیبانی می کردند فحشم دادند شیخ حسین کافی در مهدیه تهران فحشش می داد آخوندا یک عده فحشش می دادند یک بخشی از روحانیت همین آقای خامنه ای افتخارشان بود که بگویند مثلا با شریعتی شبی بودیم گرفته بود یقه شریعتی رو این قرائت انقلابی اش باعث شده بود آخوندهای سیاسی که بیشتر دور و بر خمینی بودند شاگردان خمینی مثل همین هاشمی و اینا سوار آرای شریعتی می شدند لاهوتی و غیره. یک درجه آن طرف تر مجاهدین خلق را سرویس می دادند بازاری هایی که با اینا بودند پول اینا را می دادند خانه بهشون می دادند.

جنبش اسلامی مسلح عمدتا سازمان مجاهدین خلق بعدا گندش درآمد انشعابات شد مثل کمونیست ها نبودند که احتیاج داشته باشند بانک بزنند برای پولشان بازاری ها واقعا خرجشان را می دادند خانه در اختیارشان می گذاشتند کار می کردند. روحانیت این کارو می کرد بنابراین یک بخشی از روحانیت که مشکلی با شریعتی نداشت. بعد خود شریعتی هم درست است در کتاب تشییع علوی صفوی اش در واقع یک فرمولی درست کرده هر چه می خواست در سر روحانیت بزنه را کرد تشییع سببی هر چه عقاید خودش بود کرد تشییع علوی هنری بود در واقع یک چیزی ساخت یک تئوریزه کرد اشتباه آن را، لغت نهضت و نظام را درآورد. ولی در پاره آثار دیگرش شریعتی از این خط کلی که روشنفکران داشتند جدا نبود حرفش این بود ما به روحانیت احتیاج داریم از آقای خمینی خیلی تعریف می کنه یا نقش انقلابی یاد و یادآوران ، روزه خوان ها را بازتعریف انقلابی می کنه در کتاب نقش انقلابی یاد و یادآورانش در واقع یک بخش روحانیت انقلابی جاده می دهد باشند که ما همین ها را می گرفتیم و خب خمینی هم کسی بود که ماها طرفدارش می شدیم برای اینکه هم مرجع بود هم به شدت ضد شاه بود هم دور و بریش همه آخوندهای سیاسی و زندان می رفتند در می آمدند شکنجه می شدند داستان هایی که آیت الله سعیدی را پاش را ساواک در روغن سرخ کرده آیت الله غفاری را زیر شکنجه کشته شدند البته اینا در زندان کشته شده بودند. اینا باعث شده بود با بخشی از روحانیت آشتی بودیم.

من خودم را می گویم چون یک مقداری شاگرد صدر و اینا بودم ماها یک درجه از نه از مجاهدین خلق حتی از شریعتی یک خرده آخوندبازتر بودیم روی آن خط کلی که ما روحانیت و همه جورش را احتیاج داریم مثلا به آیت الله شریعتمداری یا حتی خویی کسی بد و بیراهه بگوید با وجود اینکه بعدها یاد گرفتم اون بالا چه قدر اختلاف دارند به خون همدیگر تشنه اند خویی خمینی و شریعتمداری و گلپایگانی و اینا بعد انقلاب چشمم به اینا وا شد. ولی ماها یزدی هم همین جور بود انصافا آخوندبازتر از حتی شریعتی بودیم آنا را پیش پیش می کردیم که با اینا مثلا معتقد بودیم مثلا شریعتی اینجاها رو تند رفته ولی اصلش این بود این هنر روشنفکران اسلامی بود تحصیل کرده های اسلامی بود با چشم باز در واقع روحانیت رو پیش پیش کردیم یک کسی پیدا کرده بودیم خمینی که مرجع هم بود خوب هم لجباز و تند بود و شاگردانش عاملا عامدا جاده می دادیم و پیش پیش می کردیم ناز می کشیدیم جلسه می ذاشتیم تقدیر می کردیم روحانیت و بازار را متحد کردیم دانشگاهیان مسلمان. درست مثل کاری که آدام میچنیک در لهستان در نامه های زندانش می گه که ما روشنفکران بخواهیم پیروز شویم چون آنجا هم فکر اینکه بکشم پایین کمونیست ها را در روشنفکران بود ما باید کارگران و کلیسا را یار بگیریم بین این سه قشر اتحاد درست کنیم و موفق هم شدند در لهستان خب کسی را پیدا کردند در کارگران ؟؟ یک مهندس برق بود ولی کارگر بود در اتحادیه های کارگری میچنیک اینا موفق شدند تئوریسن های جنبش همبستگی لهستان بین مذهب که توده را می آورد کارگران که قدرت اعتصابشان مملکت را می خوابوند زمین و روشنفکران که فکر به زیر کشیدن کمونیست ها و آزادی و اینا را تبلیغ می کردند اتحاد درست کنند اتحاد وقتی خوب هم شد موفق هم شدند. چون مد روز جامعه شناسی بود

شما رشته های علوم که در امریکا بخوانید 120 و چند واحد تا 140 واحد لیسانسه بستگی به دانشگاه و رشته است 32 واحد واحد عمومیه 32 واحد هم اونایی که علوم می خوانند باید بروند از واحدهای هیومنیته و علوم انسانی بردارند و باقیش دیگر واحدهای رشته خودشان است برعکسش این جوریه اونایی که علوم انسانی می خوانند 32 واحد از واحدهای علوم تجربی وردارن بیولوژی فیزیک شیمی بسته به علاقه شان دارد من به همین دلیل یکی از کارهایی که می شود کرد این است که دابل منجر کنی حواست باشه هم واحدهای عمومی هم 32 واحد هیومنیتی را جوری برداشتم که بشود مبنای لیسانس جامعه شناسی، علوم که خب خودم واحد برمی داشتم ریاضی و فیزیک و رشته ام بود و ضمنا عضو یک گروه تحقیق هم بودم که توضیح دادم دکتر بامن درس داشتم A گرفتم من رو کشید کنار گفت من یکی از اهداف بودجه فدرالی که در تحقیقم از رئیس این گروه تحقیقم تربیت دانشجویان مستعد است تو اگر چیز است در گروه ما کار کن بقیه دانشجویان PHD می خوانند دستیار ما می شوی تربیت هم می شوی خوشحال شدم دوست داشتم روی جزییات اتصالات هسته ای کار می کردیم تشکیل ملکول ها با کامپیوتر دانشگاه. ولی همزمان که به اصطلاح هم گروه تحقیق بودم هم فیزیک می خواندم هم جامعه شناسی مد روز بود به دلیل شریعتی عمدتا تا مجموعا اگر جمع بزنم من 140 و چند واحد پاس کردم منتهی چون از دو رشته برمی داشتم هیچ کدامش به لیسانس نرسیده بود من اگر انقلاب نشده بود یک ترم دیگر مانده بودم فارغ التحصیل می شدم و یک دو ترم دیگر هم هر دو تا لیسانس را می گرفتم ولی انقلاب که شد بوقش را زدند رفتم دیگر هیچ کدام را نگرفتم اتفاقا بعد انقلاب به کله ام زد که یک ترم برگردم امریکا اینا را تمام کنم بعد گفتم به چه دردم می خورد ولش کن. تاریخ را خواندم لیسانس گرفتم فوق لیسانس گرفتم دانشگاه شهید بهشتی رفتم کنکور دادم مجددا و کنکور اتفاقا رتبه 36 در علوم انسانی شدم در نتیجه هر رشته اولی انتخاب می کردم قبول می شدم تاریخ را انتخاب کردم دانشگاه شهید بهشتی شاگرد اول رشته تاریخ شدم آن سال و فوق لیسانس هم شاگرد اول شدم. بعد دکترا می خواستم بگیرم دوست داشتم تاریخ علم بخوانم برای هاروارد اپلای کردم اتفاقا جواب خوبی هم بهم دادند می شد برم منتهی دیدم وقت نمی کنم نمی توانم برم امریکا 5 سال در دانشگاه هاروارد باشم. دانشگاه لندن رویال هایول کالج بیرون لندن هم هست پروفسور ؟؟؟ بود اروپایی ها دارن این جوری بهش می گویند ؟؟؟ شما دیگر واحد پاس نمی کنید 32 واحد بری دکترا واحد بگذرونی که خودش دو سال طول می کشد بعد هم یک تز بگذرانی که اون هم 32 واحد است یک تز می گذرونی با یک استادی اگر قبول کنه دکترا می ده شریعتی همین جوری دکترا گرفت یعنی نرفت واحد پاس کنه بورسیه بود شاگرد اول دانشکده ادبیات شده بود با استادش تصحیح یک نسخه خطی قرن سوم هجری است تصیحح یک متن قدیمیه خودش علاقه داشت جامعه شناسی خوانده بود و سر کلاس های جامعه شناسی می رفت.

ممنون از اینکه شنونده این بخش از خاطرات بودید امیدوارم شنونده بخش های دیگر هم باشید تا بعد خدا نگهدار.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا