اپیزود ۲: از دانشگاه شریف تا آمریکا
به بخش دیگری از خاطرات محسن سازگارا خوش آمدید امیدوارم در این سفر به گذشته و حرکت در زمان همراه خوبی برای تان باشم.
فکر می کنم سال 1355 بود من امریکا بودم که تابستانش برگشتم ایران فهمیدم ناراحت شدم رفتم دیدنشان در نتیجه انقلاب که پیروز شد آن کوچه بهشت بود اسم کوچه ما بود چیزی که از مرتضی باقی موند اونو گذوشتن محمد ابراهیمی حصاری اسم صدا کردنش البته مرتضی بود ولی در شناسنامه محمد بود اسم کوچه به نام مرتضی شد محمد ابراهیمی حصاری این دوست دوران کودکی ما این طوری به دست ساواک کشته شد بدون اینکه اصلا سیاسی باشد.
من خیلی درس خواندم خیلی زیاد، تقریبا معدل های شش ساله دبیرستانم 19 و خرده ایه معدل ششم دبستانم که امتحان نهایی بود بیست هست حتی انشا هم بیست بودم و برای همین توانستم بدون اینکه پولی بدهم بروم مدرسه پولی برم فیروزبهرام بعد البرز خوارزمی آذر؛ حتی معلمان ما فکر می کردند من جزو ده دوازده نفر اول کنکور می شوم به دلیل اینکه درسهایم خیلی خوب بود منتهی سر کنکور اضطراب داشتم شبش صبح یادم است مادرم آمد بیدارم کنه یه وقت برسم به کنکور اصلا بیدار بودم گفت تو چرا بیداری؟ گفتم شب خیلی خوابم نبرده اضطرابم برای این بود نه اینکه از کنکور بترسم همه چیز را از حفظ بودم می گفتم باید چرا در 4 ساعت همه سرنوشتمان معلوم بشه؟ اون موقع این طوری بود که ده تا رشته انتخاب می کردی یه چهار ساعت امتحان می دادی و براساس رشته ات نمره ای که آوردی از اولی تا دهمی هر کدام را آوری می شد.
رشته اول را دوست داشتم فیزیک بزنم همین خواهرم و برادرم گفتند بدبخت فیزیک چیه؟ می دانستند رشته اولی را قبول می شم می گفتند فیزیک چیه تو آخرش باید معلم بشی مهندسی بزن، بعد خواستی فیزیک را خودت بخون. بعد من هم نگاه کردم دیدم راه و ساختمان در دانشگاه سازه اینو دوست ندارم برق هم می دیدم دوست ندارم زدم مکانیک، فکر می کردم این به علم مکانیک نزدیک تره، اینقدر بی اطلاع بودیم آن موقع، بعدا که رفتم دانشگاه دیدم عجب رشته عملیه مکانیک ؛ ولی رتبه 96 در کنکور شدم یعنی اگر حالم بد نشد چون سر کنکور مقداری حالم بد شد تست فیزیک حالم بد شد یک مقداری حالت تهوع داشتم من را ممتحن برد بیرون ده دقیقه یک ربع بیرون بودم دوباره برگشتم در تست ریاضی برگشتم ولی زدم؛ شاید اگر اون یک ربع رو جا نمونده بودم رتبه ام پایینتر هم می آمد، می آمدم یک رقمی می شدم مثلا. ولی 96 شدم در کنکور ریاضی اون موقع دویست و خرده ای هزار نفر کنکور ریاضی بودند در نتیجه رشته اول مهندسی مکانیک دانشگاه آریا مهر رفتم، منتهی همان ترم اول و دوم فهمیدم من رشته مهندسی مکانیک را دوست ندارم، کارگاه باید بری و پیچ ببندی و جوشکاری و ریخته گری بکنی، اگر مونده بودم ایران احتمالا تغییر می دادم به فیزیک.
در مهندسی مکانیک سازگارا بودم به ترتیب حروف الفبا 90 تا دانشجوی مکانیک بودند نفر بعد از من دو تا بعد از من که در کارگاه اینا با هم می افتادیم براساس الفبا کنار هم بودیم وحید شاهنگیان بود، خانواده شاهنگیان سرچشمه می نشستند خیلی مذهبی بودند خیلی مذهبی تر از ما بودند، پدرش شاید اول تراشکارهای تهران بود، هم مادرشان دختر آیت الله بود و خیلی مذهبی بود، بعد هم سیاسی بودند.
در خانه روبه رویی وحید شاهنگیان می رفتید یک کوچه فرعی به میرزا محمود وزیر خانه روبه رویشان ناطق نوری بود، از همان موقع من با ناطق آشنا شدم، ناطق واعظ سیاسی بود که صبح پیکانش را ور می داشت، خیلی بکش رانندگی می کرد می رفت شمال منبر می رفت، نطق می کرد، نطق سیاسی می کرد، عصری تمام می شد سوار پیکان می آمد تهران، یا گاهی می آمد به وحید شاهنگیان کلید خانه اش را می داد می گفت من یک مدت در رفتم من نیستم، چون ساواک دنبالمه
روزی که کنکور دادم محل کنکورم دانشگاه تهران بود آمدیم و اتوبوس پیچ شمران سوار کرایه شدیم که کرایه شخصی بود می آمدیم تا قلهک بغل دست من هم وحید شاهنگیان بود داشت می رفت خانه، فکر می کردم خواهرش قهلک بود و اینا خانه خودشان سرچشمه بود، در ماشین سر صحبت بین مان باز شد که اون هم اتفاقا امتحان داده و اون هم زده رشته اولش را مکانیک دانشگاه صنعتی زده، من هم همین جور تا من زودتر پیاده شدم دو سه ماه بعد دانشگاه شروع شد رفتیم. روز اول دانشگاه دیدیم وحید شاهنگیان هست و با هم آشنا شدیم بعد در درس های کارگاه خیلی وقت ها با همدیگر بودیم، این آشنایی با وحید باعث شد که من با وحید محلشان خیلی مذهبی بود قلهک دوستی نداشتم کلاس دوازده رفته بودیم آنجا من بلند می شدم از دانشگاه می رفتم سرچشمه حلقه دوستانی در کوچه اینا بودند که مثلا برادران دادرس بودند، قروی بود، بهمن محمودپور بود که بعدا درست روز انقلاب شهید شد یک حلقه ای بودند این بچه ها در نتیجه من هم به اینا اضافه شدم و ما آنجا پای دو تا درس می رفتیم یکی می رفتیم پای درس حاج مجتبی طهرانی که درس های اخلاق و قرآن شروع کرده بود آخوند شش دنگ بود به قول خودش هفت نسلش آخوند در تهران بودند امام جماعت مسجد جامع بازار بود بعد یک مدرسه علمیه در بازارچه نایب السلطنه داشت ولی خیلی دوست داشتیم آن موقع خیلی برای آخوندا مهم بود جوان دانشجو پای درس آقا باشند مد شده بود بعد از موج شریعتی.
دوم اینکه این دومین روی ماها بیشتر تاثیر داشت یک حاج آقای باقری بود محمدعلی باقری این شاگرد آیت الله صدر بود در نجف سال 50 که صدام زدم بیرون کرد ایرانیان رانده شده از عراق می گفتند از جمله حاج باقری یک مدرسه علمیه به سبک جدید داشت مثل دبیرستان علمیه بود خلاصه صدام می خواست اینا رو بگیره این هم گذاشته بود آمده بود ایران یه خونه هم اجاره کرده بود در همان کوچه میرزا محمود وزیر ولی آدمی بود نه اینکه شاگرد آیت الله صدر بود همان موقع کتاب اقتصاد ما و فلسفه مایش را خوانده بودم برعکس اکثر آخوندا که بلد نیستند این هم قرآن بلد بود، هم تاریخ بلد بود، ما با این دو تا درس را در هفته داشتیم، یک مسجد خیلی کوچک یک اتاق بود کلیدش دست همین بچه های ما بود، درش را وا می کردیم می رفتیم یک اتاق دو برابر مثلا چهار در چهار بود ولی می رفتیم آنجا و حاج باقری خوبی که داشت این بود که با ماها فقط معلمی نمی کرد زندگی هم با ماها می کرد، صبح های جمعه چای نان پنیر می خریدیم می رفتیم آنجا می شستیم در همان مسجد کوچک حاج باقری درس تاریخ اسلام می داد، تاریخ اسلام و تشیع و اینا. ی درس دومش هم قرآن بود ماها باهاش یک به دو می کردیم حسابی تفسیر قرآن را از سوره بقره شروع کرده بود بعد صبحانه می خوریم. یک سفر با هم مشهد رفتیم با ما خیلی نشست و برخواست داشت آدم با اخلاقی بود یک سری فعالیت ما آنجا داشتیم غیر از آموزش خودمان مثلا پای درس حاج مجتبی طهرانی یا در همان منطقه میرزا محمود وزیر گروه صف بیشتر درآمد و مسجد را سیاسی کردن و این چیزا بیشتر از محله ها درآمد.
اما در دانشگاه هم وحید و هم من و هم بچه های دیگری که پیدا کرده بودیم غیر از نمازخانه دانشگاه که طبقه دوم بود یواشکی کتاب های شریعتی را داشتیم ما به دلیل اینکه خواهرزاده وحید شاهنگیان باباش چاپخانه داشت شوهر خواهر بزرگشان کتابخانه های شریعتی ممنوع بود چاپخانه جرات نمی کرد ولی یواشکی چاپ می کردند جلد چریکی می زدند ما می دادیم به تعاونی دانشگاه دانشجویان تعاونی داشتند دم دانشکده برق بود، آنجا بچه ها می دانستند می فروختند به دانشجویان از دانشگاه دیگر هم می آمدند. واقعا به چشم می دیدم آثار شریعتی مثل ورق زر در دانشگاه پخش می شد سال 52. حسینه را بسته بودند شریعتی هم زندان رفت فکر می کنم آن موقع زندان بود ولی آثارش به سرعت داشت پخش می شد دانشگاه صنعتی از بچه های دانشگاه های دیگر می آمدند می بردند پانصد پانصد تا هزار تا هزار تا می بردند علم و صنعت پلی تکنیک، شیراز حسابی پخش می شد
کار دیگری که در دانشگاه می کردیم از ترم یک شروع کردم اعتصاب بود به هر بهانه ای البته سال یک بودم تصمیمات اعتصاب را کسان دیگری می گرفتند ماها سال یکی مثل لشکر اعتصاب بودیم ولی به سال دوم رسیدیم دیگر خودمان جزو چیزها بودیم بهانه درست می کردیم اعتصاب می کردیم مثلا در غذاخوری دانشگاه یک روز بچه ها چند تا بودیم تصمیم گرفتیم به اعتصاب بکشانیم غذا بد بود یادم نیست فکر کنم کتلت بود بو می داد این چه غذایی است زدیم ریختیم آن وسط چون در دانشگاه گارد مستقر بود همین سروان نوروزی که بعدا چریک های فدایی زدند کشتنش
شاه تصمیم گرفته بود در همه دانشگاه ها گارد دانشگاه پلیس اتاق داشت و کلاه و مستقر بودند اگر در دانشگاه شلوغ می کردیم. از غذاخوری شلوغ کردیم تا محوطه شلوغ کن گارد دنبالمون کن جو سیاسی دانشگاه بالا بود به محض اینکه این کارو می کردیم اعلام می کردیم که اعتصابه کاری که می کردیم این بود اعلامیه می نوشتیم به دلیل برخورد دیروز گارد یا وضعیت بد سلف سرویس امروز دانشگاه اعتصاب هست اتحاد مبارزه پیروزی. می رفتیم از ساختمان مجتهدی سازمان های اداری دانشگاه طبقه دومش جلویش محوطه ای بود که چون اون ورش سلف سرویس بود بچه ها خیلی بودند تا سر کلاشان بروند از پنجره دسته اعلامیه را بیرون می ریختیم چرخ می خورد می آمد پایین بچه ها بلد بودند اعلامیه را از زمین برنمی داشتند چون اگر می گرفتنت شش ماه زندان داشت پایشان را روی زمین می گذاشتند می خواندند رد می شدند اعلام می کردیم دانشگاه اعتصاب هست بعد هم اعتصاب می کردند همه گوش می کردند.
یک دفعه یادم است دانشگاه اعتصاب بود رسیدیم به آخر ترم اعلام کردیم که ما امتحان نمی دهیم علتش این بود نشستیم نگاه کردیم دیدیم اعتصاب از یک ماه قبلش شروع شده بود ساواک گرفته بود ضرب و تقسیم کردیم از بچه های خوابگاه من که خوابگاهی نبودم گفتند ما حساب می کنیم از هر شش نفر یکی زندان هست یعنی چی امتحان بدیم بچه ها زندان هستند اعلام کردیم امتحان نمی دهیم. ساواک هم می دانست و روز اولی که چیز بود اینا تدارکی کرده بودند که نذارند. می خواستند امتحانا برگزار شود از جلوی در دانشگاه کارت دانشجویی را چک می کردند یک وقت غیر دانشجو از جای دیگر نیاد دانشگاه، ثانیا می آمدی در تمام محوطه گارد ایستاده بود امتحان هر جایی معلوم بود این پشت ساختمان مجتهدی 5 6 سالن هایی بود که کلاس های درس بزرگ تشکیل می شد و امتحانات اونجا بود جلوی هر سالنی مثلا ایستاده بودند چک می کردند باید اینجا باشی بری امتحان بدی تا بیرون در سالن هم پلیس ایستاده بود گارد دانشگاه با همان کلاه خود و سپر و این حرفا بود و این طوری بچه ها تقسیم کنند یک جایی اجتماع نباشد در دانشگاه نمی شد اجتماع کنی، ایستاده بودند گاردی ها. هر کی برود در امتحان امتحان بده ما رفتیم تا توی کلاس، گفتیم این طوری نمی شود بقیه را ندیدیم بگوییم به همین تصمیم بگیریم باید جمع باشی اعتصاب کنی استاد هم آمد ورق ها را پخش کرد و امتحان بدیم به استاد گفتیم دانشگاه امتحان نمی گیره گفت من نمی دونم خودتان امتحان باید بدید امدید نشستید، شروع هم شد. من با همین وحید شاهنگیان یه حسن سبزیان بود یکی دو تا دیگه گفتیم این جوری که نمی شه بلند شدیم ورق هایمان را پاره کردیم گفتیم دانشگاه اعتصابه ما امتحان نمی دیم بچه های دیگه را گفتیم میگیم اعتصابه اعتصابه اون امتحان و کلاس رو بهم زدیم. بعد گفتیم چه جوری به بقیه بگیم امدیم بیرون خب گارد بود امدیم گاردیه گفت کجا می رید بیرون گفتیم می خواهیم دستشویی بریم رفتیم اونجا بچه های دیگه قرارمان بود در دستشویی همدیگرو ببینیم به اونا خبر دادیم بچه های مکانیک ما بهم زدیم امتحان نمی دیم اونا هم به دانشگاه برق که پایین بود گفتند اونا هم بهم زدند بهم خورد دیگر از فردا پس فردایش امتحانات استادان می آمدند می دیدند بچه ها این جوری نشستند می گفتند امتحان نمی خواهیم بدید می گفتیم نه استاد هم می ذاشت می رفت امتحانا را بهم زدیم.
یادم است دکتر عباس چمران برادر بزرگ مصطفی چمران آدم مذهبی بود نمازخانه دانشگاه نماز می خواند دکتر عباس آمد سر کلاس یادم نیست چه درسی بود گفت ببینید در شورای دانشگاه تصمیم گرفتند اگر امتحان ندهید ترم را منحل می کنند گفتیم بکنند منحل بشه ما خیلی دوست داشت بچه ها درس بخوانند بچه های ما زندان هستند یعنی چی، گفت خود دانید ولی به هر حال بدانید تصمیمات سخت است ترم تان منحل می شود یک ترم از درس می رود. گفتیم باشه. در نتیجه بهم زدیم که یادم است اون روز اول که بهم زدیم بیرون گفتند گاردی ها می گیرنتان حتی کت ها را با هم عوض کردیم چون نشان کرده بودند که ماها بهم زدیم در محوطه دانشگاه تا بزنیم بیرون نگیرنمان. ولی بعضی بچه ها را گرفتند یادم است همین عطریان فر از کسانی بود اینا یک خرده سمپات مجاهدین خلق بود رفت زندان شش ماه زندان بود ولی به قول خودش می گفت ولی آن موقع اقلا رفتیم زندان برگشتیم باز رفتیم سر کلاس البته غایب بودم چیز نداشت درس را افتادم ولی الان دانشجوی سیاسی را بیرون می کنند ما نداشتیم اینکه بیرون کنند زندانی می رفتی برمی گشتی سر درست.
در حد اعتصابات دانشجویی و به هم زدن و این چیزا فعال بودیم و کتابخانه دانشگاه و چاپ آثار شریعتی کار اتاق کوهنوردی و این چیزا می شود گفت فعال بودیم منتهی دانشگاه صنعتی آن موقع ما که نمی دانستیم مرکزیت سازمان مجاهدین خلق سه تایی که اون موقع در مرکز بودند هر سه دانشجوی دانشگاه صنعتی بودند مجید شریف واقفی که بعد انقلاب اسم دانشگاه را به مجید گذاشتند شریف او دانشجوی دانشگاه بود بهرام آرام همان دانشگاه وحید افراخته همان دانشگاه بودند ماها نمی شناختیم سازمان مخفی بودند ولی چون من و وحید شاهنگیان چون شاگردان حاج باقری بودیم بیشتر نهله صدر بودیم بعد هم یک خرده سنتی تر بودیم. من خودم را می گویم یک عده بچه های فدایی بودند فدایی ها در دانشگاه ما زیاد بودند مرکزیتشان دانشگاه ما نبود یعنی حمید اشرف مسن تر بوده دانشکده فنی دانشگاه تهران بوده حمید اشرف ولی موقع اینا درست شده بودند و هنوز زنده بود حمید اشرف فنی تهران مرکز انقلاب بود ولی جو بچه های فداییان بودند خیلی اوقات می شد در مثلا سلف سرویس دانشگاه یک چای خانه و اینا داشتیم می رفتیم اینا اعلامیه های سازمان دو سازمان مسلح روی میز بود بچه ها برنمی داشتند همه می دانستند به نوبت دور می ایستادند چیده بودند می خواندند رد می شدند می رفتند یعنی تصاویر اعلامیه شان در دانشگاه پخش می شد.
ماها عشق چریکی بودیم جذب مجاهدین خلق باید می شدیم ولی به دلیل من خودم را می گویم به دلیل اینکه از مجاهدین خلقی ها ما مذهبی تر بودیم سنتی تر بودیم مشکل مان هم کمونیست ها بودند مهربانی که آنها با کمونیست داشتند ما نداشتیم. قائل به خط کشی صفر و سخت نبودیم. احتمال داشت من خودم را می گم یا همین جمع ماها جذب شیم بخوریم به تور مجاهدین خلق و جذب مجاهدین خلق بشیم، ولی به لحاظ فکری مسئله داشتیم حاج باقری حتی با آثار شریعتی مشکل داشت، کلی باهاش سر شریعتی یکی به دو می کردیم بیشتر کتاب های توصیه مطهری را می کرد به ما. ماها در واقع خط کشی مان با کمونیست ها خیلی شدیدتر از مجاهدین خلق بود به همین دلیل بچه هایی که مثلا در همان سرچشمه رفتند سمت کار مسلحانه گروه صف را درست کردند و الان شده یکی از تشکیل دهنده های گروهی که مجاهدین انقلاب را درست کردند. یا مهدی شاه کرمی مهدوین را درست کردند اگر اشتباه نکنم گروه ابوذر بودند ولی آن ها هم فکر می کنم یکیشون شاه کرمی یکیشون دانشجوی دانشگاه ما بود یعنی اگه من نرفته بودم امریکا و همین جور سیاسی می ماندم احتمال داشت بروم جزو سازمان چریکی بشم زندان می افتادم اگر کشته یا اعدام نمی شدم ولی احتمالا جذب مجاهدین خلق نمی شدم جذب گروه های جدیدی که در گریز از مجاهدین خلق فکر می کنم اولینش 54 مهدویون درست شدند بعدا سال 56 منصورون و صف و اینا درست شدند که دیگر مجاهدین خلق 55 گفتند ما کمونیست شدیم که خیلی ها گروه های خودشان را درست کردند. بنابراین ممکن بود اگر خارج نمی رفتم یکی دیگر از حوادث زندگیم سر از جنگ مسلحانه در می آوردم چون مد روز بود جنگ مسلحانه همه نهضت ویتنام و الجزایر
من یادمه کتاب های جلوی دانشگاه دیگر آن موقع یکی از کارهای من این بود که جلوی دانشگاه تهران کتابفروشی کتاب بخریم واقعا ویترین کتابفروشی ها همین کتاب ها بود جنگ شکر در کوبا، مخفیاش مثل مال شریعتی و آل احمد جای خودش را دارد. فیلم و سینما هم همین بود یعنی اونایی که گیشه را می شناختند مثل گوزن ها یا سفر سنگ کیمیایی یا خاک بعدها البته من چند سال بعد از انقلاب این فیلما را دیدم عجب فیلم خنک و بی مزه و شعاری هستند ولی آن موقع مد روز بود فروش هم داشت یادم است نبرد الجزایر را که دیدیم خب دانشگاه بنیانگذار فیلم هشت دانشگاه شریف قبل از من حسن سیفی و بصیر نصیبی بود ولی دوره ما دیگه دانشگاه خیلی انقلابی بود دهه 50، دهه 40 بیچاره ها سیاسی هم نبود واقعا سینما بیشتر ارایه می کردند به دانشجویان. دهه 50 یا کمونیست های فیلم های مادر را نشان می دادند یا ما نبرد الجزایر را می آوردیم.
در دانشگاه یادم است وقتی پارادایم انقلابی گری بود نه در داخل ایران در جهان یعنی بچه هایی که می آمدند درس می خواندند آلمان ها می دانند بری دانشگاه چپ نباشی احمقی، بیایی بیرون چپ بمونی احمقی یعنی بچه هایی که می آمدند اروپا کنفدراسیون جهانی دانشگاه ها که ابهتی داشت درست است مسلمانان بیرون آمدند البته در اروپا تا سال ها بودند ولی ملیون بیشتر افتاد دست کمونیست ها ولی انقلابی بود سکه رایج یعنی غرب هم بچه هایی که درس می خواندند چپ و انقلابی بار می آمدند با وجود اینکه امریکا کشور کاپیتالیستی بود کمونیست هایش را قلع و قمع کرده بود ولی ماها در واقع شیعه ایرانی انقلابی در دانشگاه در امریکا بودیم در واقع در جامعه امریکا زندگی نمی کردیم و گفتمان مسلط بود به قول دستمالچی می گه آن موقع طرف می دیدی در بهترین دانشگاه امریکا در هاروارد درس می خونه مثلا بعد طرفدار ؟؟ آلبانی استکه احمق به تمام معنی است به خودش زحمت می داد می رفت آلبانی می دید این کشور اندازه دهکده هم توسعه نیافته است یا چین مثلا به قول مسعد احمدزاده می گفت ؟؟؟راه جدید پیش خلق گشوده و شوروی ؟؟؟ خاطرات مهدی خان بابا طهرانی می گه من رفتم چین همان یک ماه اول فهمیدم عجب کلاهی سرمان رفته با وجود اینکه برای رادیو پکن کار می کرده و اینا به دوستانم گفتم اینجا هیچ خبری نیست.
می خواهم بگویم جو غالب اصلا روشنفکر نبودی اگر انقلابی نبودی و انقلابی گری از در و دیوار می جوشید، فقط این نبود که آثار شریعتی را زیرمیزی چاپ کنی یا کتاب مترجم بین این همه فیلسوف در غرب مثلا ؟؟ ترجمه می شد که فیلسوف چپ بود در واقع این همه سال گذشته بود نه یه آثار ؟؟ به ایران آمده بود نه آثار ؟؟ آمده بود در عالم فلسفه می گویم اگر داستان بود دهکده پر ملال ؟؟ بود علی اشرف درویشیان و شعر شاملو و همه بالاخره در و دیوار و خود اعلی حضرت همایونی اصرار داشت اصلا انقلابی واقعی منم، اسم اصلاحاتش را گذاشته بود انقلاب سفید قزاقی انقلاب سبز کرده بود کتاب سبز قزاقی مد روز بود ضد امریکایی بود ضد کاپتیلایسیم و سرمایه داری بودن ضد اسرائیل بودن که نوچه امریکا بود الان که برمی گردم گذشته را می بینم درست است شرق کمونیستی انقلاب چین و بعد انقلاب های ضد استعماری مثل الجزایر و در کشور خودمان ملی کردن نفت و دهه 50 بعد جنگ دوم موثر بود بسیاری از نهضت های استقلال طلبانه ضد استعماری چپ می شد به اصطلاح، ولی یک بخشیش که شاید مد روزش هم می کرد خود غرب هم بود یعنی دهه 60 میلادی که گفتمان انقلابی گری دهه 40 هجری شمسی در ایران هم غالب شد و ماها که دهه 50 دانشجو شدیم و آمدیم میدان ما فقط آن فکرها را به اجرا درآوردیم به لحاظ فکری چیزی بهش اضافه نکردیم.
دهه 60 میلادی در فرانسه حرکت بزرگ سال 1968 شد از دانشگاه ها شروع شد در حمایت از کارگران ضد دگل و در امریکا ضد جنگ ویتنام تمام دانشگاه های امریکا ما چون از مشروطه به این ور همیشه از غرب تاثیر بیشتر گرفتیم تا شرق. به غرب که نگاه می کردی یا بچه هایی که می آمدند درس می خواندند یا من که آمدم امریکا سال 1975 آمدم امریکا ولی اون که دهه 60 امریکا آمده بود فضای ضد جنگ ویتنام و اینا و اروپا به خصوص اروپا آلمان و اینایی که بیشتر دانشجویان اولش می رفتند آلمان بعدا به فرانسه و انگلیس هم پاها بیشتر وا شد. فضای اینجاها دانشجوییش
ما در امریکا روی زمین می خوابیدیم که برای اینکه چریک بار بیاییم مثلا، با یک پتو یا رفیق می گفتیم برادر نداره بخوره بنابراین باید غذا کم بخوریم بعد هم انقلاب کردند یک ایده آل شد انقلاب خودش مقدس شد پوپر می گوید در کوشش دائم بشریت برای رسیدن به آزادی و عدالت مارکسیست از اشتباهات فاحش بشریت بود یعنی این را فکر نکرده بودیم که عدالت توزیعی همه را یکسان بکنی این دولت سالاری میاره پا در چاله ای می افتد که در حالی که عدالت را باید به معنی تساوی شانس و فرصت ها تعریف کنی اگر بخواهی تعاریف جدیدتری بکنی؟؟ که فیلسوف عدالته خیلی چیزهای دیگر میاره می گه فضیلت تقوای اجتماعه ته تهش رالز می بنده عدالت به آزادی از آزادی است که یکسانی شانس و فرصت در میاد و اقتصاد آزاد.
ولی آن موقع همینی که می گیری از ثروتمندان فقرا می دی توزیع را یکسان می کنی یا مطهری نقل می کرد مثلا من در خاطرم هست که خرما فروشی داشت دید خرماها را دو قیمت گذاشته خوب ها را سوا کرده متوسط هایش بدهایش را چیده گفت چرا خلق خدا را تقسیم می کنی قاطی کرد همه را به یک قیمت بفروش.
چیزی که خودم هنوز تعجب می کنم که از همان کلاس نهم کشف کردم شیرینی سیاست را در واقع نمی دانم این احساس مسئولیت از کجا در من بود نمی دانم چرا بچه 14 15 ساله احساس کند موظف کند دلسوزی داشته باشد غصه می خوردم چرا بعضی ها نمیان بپیوندند این حس در من مانده تا همین الان. اتفاقی اگر در ایران می افتد فکر می کنم انگار بارش در دوش من هست این احساس مسئولیت برایم جالب است نمی دانم از کجا آمده البته بعدها که انقلاب شد و وارد مسئولیت شدم بازی قدرت شیرین هم هست، هوس خداییه یعنی بالاخره. ثانیا همه شاه ها همین طور بودند آدمیزاد از صبح که بیدار می شود این مردم دنیا را تو اگر دسته بندی بکنی یا که می گم ممکن است همه اش را یکی انجام بده یا دنبال شهرت دنیا می دوند یا دنبال ثروت دنیا می دوند یا دنبال قدرت دنیا می دوند یا دنبال شهوت دنیا می دوند خیلی معدود هم آدم هایی هستند دنبال کار نیک هستند هیچ کدام از این 4 تا برایشان مهم نیست در عوض دنبال خدمت به مردم هستند بی صدا نمی خواهند اسمشان مطرح شود خیلی کم هستند. من فکر می کنم الان که برمی گردم نگاه می کنم اون احساس مسئولیت که نمی دونم از کجا آمده مبدایش بوده ولی قمار سیاست هم هست شغلی است که بازنشستگی ندارد، به دلیل اینکه بعد یه مدت شما به این برد و باخت سیاست معتاد می شوید، فرض محالی است اگر عقل الان را داشتم جذب شریعتی مثل الان نمی شدم این جوری. ایدئولوژی گرا نمی شدم. با شاه مبارزه می کردم ولی انقلاب اسلامی را نمی کردم اگر عقل الان را داشتم تصور برگشتن به اسلام نخستین که مقاله روزنامه کیهان را می خواندم دکتر عبدالرحمن فرامرزی سردبیر کیهان بود من دبیرستانی بودم استدلال می کرد در عربستان دزد پیدا نمی شود چون احکام شریعت پیاده می شود بعدها رفتم عربستان دیدم این طوری نیست کشور پلیسی است از ترس پلیس دزدی نمی کنند.
اگر عقل الان را داشتم این حرفا را باور نمی کردم می فهمیدم دین حداکثری و فقهی به درد نمی خورد. دنبال بازرگان هم نمی رفتم یا مطهری هم، ولی فرض محالی است در دانشگاه آریا مهر دو سال و نیم ماندم علت اینکه آمدم بیرون رفتم امریکا اولم رشته ام را دوست نداشتم واقعیتش ترجیح می دادم فیزیک بخوانم ثانیا برادر بزرگ من در ارتش بود آن موقع ستوان یک شده بود ضد اطلاعات ارتش صدایش کرده بود به دلیل فعالیت های من در دانشگاه سیم جیمزش کرده بودند به من هم گفت چه کار می کنی که من را صدا کرده اند بنابراین پیش خودم فکر کردم که خب ان قریب ساواک من را می گیرد تا اون موقع من را نگرفته بودند بنابراین زندان می افتم. سومین دلیل این بود که من چشمم از کلاس یازدهم بیماری کلکتونیوس پیدا کرد قوز قرینه یک چشم دیدش شدید سقوط می کند و با کانتک لنز هارت فقط اصلاح می شود در نتیجه از کلاس یازدهم کانتک لنز می زدم چشم راستم و چشم چپم هم شد و رویش عینک می زدم هنوز هم دارم فهمیدم که این چشم از سربازی معاف می شوی آمدم رفتم مطب آقای دکتر خورمی که تیمسار دکتر ارتش بود رئیس اصلا بیمارستان 504 ارتش بود که بیمارستان چشم ارتش هست ولی عصرها مطب خصوصی خودش را داشت لنز را درآوردم رفتم مطب دکتر خورمی معاینه کرد و گفت نه پسرم تو کانتک لنز احتیاج داری گفتم آقای دکتر من می دانم اصلا کانتک لنز هم دارم گفت چرا پیش من آمدی گفتم راستش را بخواهید من آمدم این من دانشجوی دانشگاه آریا مهر هستم این جوری هستم آمدم ببینم با این چشم معاف می شوم یا نه گفتش که ببین اگر لیسانست را بگیری ارتش از صف معافت می کند ولی مهندس شدی ازت کار می کشه دو سال سربازی را باید بروی می بردت کار مهندسی بکنی ولی با دیپلم بیایی معاف می شوی آخرش مورد مسلمه، گفت پرونده ات معاینه پزشکی میاد زیر دست خود من طبق قانون معاف می شی. این سه عامل کمک کرد در واقع دست به دست هم داد پیش خودم فکر کردم من الان ترک تحصیل بدهم از دانشگاه بیام بیرون بروم آماده به خدمت بگیریم که می خوام برم سربازی می رم معاینه پزشکی و این حرفا معاف می شوم و دو سال جلو می افتم این جوری.
واقعیتش فکر می کردم من نقشه ای برای خودم در زندگی داشتم این بود که نمی دانم از کجا آورده بودم تا 25 سالگی باید دکترا بگیرم در نتیجه اون موقع که 20 سالم بود از دانشگاه بیرون آمدم می گفتم برسم به امریکا من دو سال دیگر می خوانم لیسانس فیزیک و یک سال و نیم فوق لیسانس و دکترا می گیرم 25 26 سالگی دکترا گرفتم و فیزیک خواندم و علاقه هم دارم یکی نبود بگه اینقدر عجله می کنی چه خبره مگه.
از دانشگاه ترک تحصیل کردم بیرون آمدم، رفتم آماده به خدمت و رفتم معاینه در خیابان میدان کندی که الان میدان توحیده ژاندارمری بود معاینه پزشکی شدم و گفتند پرونده پزشکی و چشم اشکال داره رفت و بعد دو سه هفته بعد معافی دادند معافی کاغذ گنده مقوایی بود عکسم رویش می چسباندند مهر می زدند، همزمان به موازات من انجمن دوستداران خاورمیانه ای امریکا در ایران بود رفته بودم از طریق اونا و کتابخانه آبراهام لینکن که الان شده کانون پرورش کودکان و نوجوان در خیابان وزرا شده از آنجا کاتالوگ گرفته بودم سه چهار دانشگاه امریکا پذیریش گرفته بودم و یک کلاس زبان هم بود اصل دانشگاه که می خواستم برم دانشگاه تگزاس در آستین بود پذیریش زبان بود باید می گرفتم یک ماه باید می رفت واشگتن دیسی زبان بخوانم معافی می گرفتم بعد بروم امتحان اعزام دانشجو باید زبان امتحان می دادم همه دوره دبیرستان زبان خوانده بودم تابستان انجمن ایران امریکا می رفتم در طول سال هم یک ساعت ظهرها می رفتم در نتیجه به کلاس یازده به دوازده رسیدم من چهارده ترم یعنی دو ترم اولش که بیسیک بود نخوانده بودم از کلاس هفتم که رفتم ایران و امریکا را تمام کرده بودم که زبانم خوب شد. هنوز می گم زبان نخواندم هر چه بلدم از انجمن ایران و امریکا بلدم. اعزام دانشجو امتحان دادم نمره خوبی آورده بودم همه چیز مهیا بود بروم. معافی باید می گرفتم و بعدش پاسپورت بگیرم از دهنم در رفت یه پایین طبقه اول هم باید می رفتی استواری بود که در دفتر باید وارد می کرد این را می داد دست شما از دهنم در رفت که یک روز رفتم که گفتم من عجله دارم کلاس زبان پذیرش گرفتم پاسپورت را باید زود بگیرم برم به دانشگاه برسم این استواره فهمید من عجله دارم گفت نیومده فردایش برو نیومده، یک هفته بعد برو نه نیومده این، رفتم تا پیش سرهنگ رئیس آنجا طبقه چهارم پنجم بالا آن موقع دانشجو ابهتی داشت دانشجویان خیلی در جامعه احترام داشتند رفتم به رئیس دفترش خود سرهنگ صدا کرد چی شده پسرم گفتم بنده عجله دارم معافی من این پایین می گن نیومده گفت مگه می شه به رئیس دفترش گفت زنگ بزن پایین به معاون بگو کار این جوان چی شده باز رفت دست همین استواره گفت نیومده و سرهنگ گفت بیخود می گه یه ماه ما الاف بودیم این رشوه می خواست یه روز حتی برادرم که افسر بودم با لباس تنش با اون رفتم بلکه از این بترسه صاف برگشت توی روی این گفت جناب سروان شما خلبانی حقوقت خوبه زندگی ما خرج داره که این برادر من عصبانی هم شده بود آمده بیرون گفت ژاندارم ما دزد پدرسوخته رشوه گیر من که رشوه نمی دم گفتم من هم نمی دم به لحاظ مذهبی فکر می کردم نباید رشوه داد یه ماهی ما را معطل کرد وقتی مطمئن شد از من چیزی گرم نمی شه یه روز گفت تو مثل اینکه پول بده نیستی گفتم نه از کشو درآورد و به من داد همه کاراش را کرده بود در دفتر وارد کرده بود شماره را وارد می کرد در دفتر می داد دستت.
اون را رفتیم باعث شد دیر رسیدم به واشنگتن کلاس زبان ماه به ماه بود یک هفته معطل شدم تا دوره بعدی، امتحان هم دادم 5 لول بود همه اش را گرامر و مکالمه همه لول 5 را قبول شدم یه ماه آنجا خواندم رفتم دانشگاه آستین تگزاس کوارترلی بود یعنی ده هفته ده هفته، اون دختره که اینترنشنال بود آمد منو از ایستگاه اتوبوس برداشت رفتیم گفت به این کوارتر نرسیدی بمان کوارتر بعدی را می ری ده هفتس من اون که می گی عجله داری هل شد گفتم نه من که نمی شه دو ماه و نیم اینجا بشینم نرم دانشگاه این چی می شه گفتم من از دو جای دیگه هم پذیرش دارم ببینم اونا چیه اونا دیرتر شروع می شدند اگر چیز بود برمی گردم گفت باشه. آمدم سوار اتوبوس شدم آمدم میزوری دانشگاه رالا بود دانشگاه مهندسی بود ولی یک جای مزخرفی بود دیدم نه اینجا من به دردم نمی خوره آمدم باز سوار اتوبوس شدم رفتم بلینگرین اویاها برادرمن دوست هم دانشگاهی داشت دیدم اینم دانشگاه دخترانه است. سوار اتوبوس شدم همان اول بدو ورود کلی اتوبوس سواری کردم آمدم شهر شیکاگو که حمید شاهنگیان برادر بزرگ دوست هم دانشگاهیم وحید آنجا بود رفتم پیش حمید، شیکاگو رسیدم شهر بزرگ از تهران بزرگتر بود دلم وا شد از همین اتوبوس داشت نزدیک می شد به شیکاگو کارخانه ها دودکش ها و بعد هم رفتم دانشگاه آی آی تی ؟؟؟ پذیرش فوری داد امتحان زبان تافل می خواست رفتم چون مرکز داشت هر روز می شد بری تافل بدی رفتم تافل هم دادم نمره فکر می کنم 500 می خواستند یادم نیست آوردم آن هم دادم دانشگاه و شیکاگو.
ولی همین اتفاق باعث شد من اگه رفته بودم دانشگاه تگزاس، تگزاس آستین ایرانی کمی داشت پرت هم بود، پایین تگزاس ایرانی زیاد بود فعال دانشجویی ولی دانشگاه تگزاس آستین نبود، اما شیکاگو یکی از مراکز بچه های ایرانی و خط های کنفدراسیون مرکز سیاسی دانشجویی بود حسابی، شهر کارگری هم هست، بعد هم تابستان ها به خصوص از همه جاهای دیگر هم بچه ها می آمدند شیکاگو کار کنند کار زیاد داشت باعث شد همین تاخیر رشوه خواهی آن استوار باعث شد من از آستین تگزاس ناخودآگاه شیفت شم به شیکاگو که مرکز فعالیت سیاسی و خط های مختلف کنفدراسیون بود من فکر می کنم اگر آستین رفته بودم چون دور و برم ایرانی کم بود عشقم به فیزیک بود کمتر فرصت سیاست می کردم می خواندم و انجمن اسلامی را احتمالا یا پیدا نمی کردم یا خیلی دیرتر پیدا می کردم احتمالا دکترایم را می گرفتم یک دانشگاه امریکا هم درس می دادم الان البته بازنشسته شده بودم یک فروند استاد فیزیک بازنشسته دانشگاه بودم گوشه امریکا احتمالا یک مرکز تحقیقی استخدام شده بودم داشتم کار می کردم در همان دانشگاه ای ای تی دانشجوی ؟؟؟ بودم ولی استاد شیمی فیزیک ترم اول ؟؟؟ دانشمند خوبی بود، یک کار تحقیقی داشت من را خیلی پسندید دعوتم کرد گفت بیا در مورد کار کن 4 تای دیگر که با من کار می کنند همه دانشجوی پی اچ دی بودند ماهی دویست دلار هم می دهیم من در نتیجه به گروه تحقیق اون پیوستم و روی جزییات اتصالات اتمی کار می کردیم در عالم تئوری بعد همین تحقیق را چند دانشگاه دیگر عمل می کردند ما جزییات مثلا هاش دو به اضافه او می شود هاش دو او، آب ولی کلی اتفاقات می افتد تا یک ملکول آب جرقه که می زند ترکیب می شوند می شود آب، این محاسبات چون در عالم نظری می کردیم از دو مسیر یکی ؟؟؟ بعضی دانشگاه ها همین را در عالم عمل و آزمایشگاه می کردند نتایج را چاپ می کردیم در ؟؟ شیمی و فیزیک مقایسه می کردیم. یک چنین تحقیقی بود. من عضو آن گروه بودم منتهی در همان حال چون عضو انجمن اسلامی و نهضت آزادی به شدت فعالیت سیاسی می کردم یعنی درس هایم را در دانشگاه می خواندم در کتابخانه و یک کتاب یک لاکر داشتم می گذاشتم آنجا می آمدم خانه می دانستم درس خبری نیست دو تا ؟؟ داشتیم پاتوق انجمن اسلامی بود و شب ها بحث سیاسی تا دیر وقت داشتیم فعالیت های انجمن زحمت کار زیادی داشتیم که می توانم توضیح بدهم ولی این استادمان دکتر بامن یک وقتا که می رفتیم برنامه کامپیوتری می نوشتیم روی کارت ها پانچ می کردیم می دادیم به مرکز کامپیوتر دانشگاه ؟؟؟ بزرگ بود ؟؟80 بود کامپیوتر دانشگاه می شستیم تا برنامه حاضر شود پرینت می کردند می دادند گاهی یک ساعت طول می کشید دو ساعت نوبتمان بشود می شستیم حرف می زدیم من اکثرا حرف سیاسی می زدم
دکتر بامن خودش هم بچه دهه 60 میلادی دانشگاه امریکا بود که ضد جنگ ویتنام سیاسی بود تجربه سیاسی داشت بالاخره یک دفعه برگشت به من گفت ببین محسن این شاهی که شما می خواهید سرنگون کنید بالاخره مملکت فیزیکدان هم می خواهد تو بچسب به فیزیک خوب می شوی در این رشته ذهنت را بده به این کار، این حرفش باعث شد شبش نشستم فکر کردم واقعا حیران بودم می فهمیدم که اگر بخواهی فیزیک تمرکز کنی باید از بار سیاسی کم کنم و می رفتم در اتاقی که بود 4 دانشجوی دیگر بودند یک میز داشتند آنجا می شستم کار می کردم ولی با بامن هم یک چیزایی می نوشتم ولی اون طور که باید و شاید تمرکز روی این نداشتم بیشتر تمرکزم روی سیاست بود. یادم هست حیران شدم صبح بعد از نماز نیت پیش خودم کرد خدایا من کدام را انتخاب کنم قرآن را وا کردم سر صفحه سوره طه یادم است هنوز سوره طه را قرآن آمد شروع آن صفحه بود اذهب الی فرعون خطاب که خدا به موسی می کند برو به سوی فرعون که طغیان کرده پیش خودم گفتم شاه که رسما بهش می گفتیم فرعون، طغیان هم کرده گفتم سیاست را نمی شود رها کنم، یک وظیفه این جوری دارم. تا بودم با دکتر بامن کار می کردم ولی آن طور که دلش می خواست دل به کار نمی دادم. بخواهی در ساینس غرق شوی شب و روز باید باشی و دانشمندی بشوی که بعد از یک مدت هم چون قورباغه به جای ساندویچ بخوری وقتی غرق فکر نظریه باشی بیشتر من غرق سیاست بودم.
ممنون که شنونده این بخش از خاطرات بودید امیدوارم شنونده بخش های دیگر باشید تا بعد خدانگهدار.






کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام