اختصاصی عبدیمدیا بدون فیلتر، در کستباکس عبدی مدیا بشنوید
از کانال یوتیوب عبدی مدیا
اپیزود اول: از تولد تا سفر به آمریکا
در نخستین قسمت، روایت از سالهای کودکی و محیط خانوادگی آغاز میشود و تا مقطعی ادامه پیدا میکند که سازگارا برای ادامه مسیر زندگی و تحصیل راهی آمریکا میشود.
این آغاز مجموعهای است که قرار است زندگی یکی از چهرههای شناختهشده سیاسی ایران را، نه از زبان دیگران، بلکه از زبان خودش روایت کند.
سلام مدت ها در فکر بودم که به عنوان یک وظیفه و ادای دین به نسل جوان، آیندگان و تاریخ باید خاطراتم را ضبط و ارایه کنم اما گرفتاری و کم همتی مانع می شد، تا اینکه دوست بسیار عزیزی من را در منزلش نشاند و به مدت دو هفته با حوصله و پشتکاری که من نداشتم خاطراتم را ضبط کرد. اما تدوین و انتشار این صداهای محبوس در کامپیوتر دو سال دیگر به تعویق افتاد سرانجام به همت آقای عبدی این مجموعه آماده انتشار شد.
آقای عبدی که انصافا با پشتکار و کوشش خستگی ناپذیر سال هاست که در گردآوری تاریخ معاصر می کوشد حق بزرگی بر گردن آیندگان خواهد داشت، اگر این دو دوست عزیز نبودند این مجموعه هرگز آماده نمی شد و به دست شما هم نمی رسید. بسیار مدیون و سپاسگذار هر دو نفر هستم. با هم سفر به گذشته را آغاز می کنیم و امیدوارم در این سفر همراه خوبی برایتان باشم.
من بچه ششم یک خانواده ای هستم که هفت فرزند دارند پدرم از بچگی کار کرده بود موقعه ای که من به دنیا آمدم مغازه خرازی فروشی داشت، مادرم خانه دار بود در دروازه دولاب تهران یک خیابان بالاتر از چهارراده دروازه دولاب خیابان شهباز که الان هفده شهریور شده بر خیابان ساسان خیابان هشت متری است دیدم من، چون آن موقع خانه از خودمان نداشتیم پدرم رهن می کرد دوست نداشت اجاره ماهیانه بدهد ولی هر چند سال یک بار خانه عوض می کرده آن خانه صاحبش آقای وزان بود در خانواده ما معروف به خانه وزانی بوده من در خانه وزانی به دنیا آمدم خرازی پدرم در خیابان شاه آباد بود یک موقع خیابان سطح بالایی بود الان شده خیابان جمهوری حد فاصل میدان بهارستان و چهارراه مخبرالدوله بغل کافه گلشن بود و مغازه بغلیش هم کتابفروشی زوار بود و بغلیش هم آقای جودت پارچه فروشی بود که کلیمی بود خیلی مهربان بود یک وقت در مغازه بابا می رفتیم آقای جودت همیشه به بچه ها شکلات می داد و مهربان بود بغلش هم یک کوچه بود که چلوکبابی جوان بود و بهش می گفتند حسن چلویی و سر نبش آنجا هم کوچه و خیابان شاه آباد بعدا انتشارات امیرکبیر باز شد.
یک برادر کوچکتر شش سال بعد از من به دنیا آمد. ما خواهر و برادران همه به فاصله دو سه سال حداکثر از هم به دنیا آمده اند الا برادر کوچکتر ساسان که اخیرا فوت کرد شش سال با من فاصله دارد تا شش سالگی من بچه کوچک خانه بودم. این را هم بگویم اتفاقا چون پدرم کاسب بود در خانه به دنیا می آمدی حداکثر یک کاغذ قابله می نوشت ایران خانم قابله ما بوده مثل اینکه، که این بچه این تاریخ به دنیا آمده پدر باید می برده شناسنامه می گرفته پدر ما وقت نداشت ده روز بعد شناسنامه گرفت چون 4 دی ماه به دنیا آمدم درست روز کریسمس می شود سال 1954 می شود 1333 ولی چون ده روز بعد گرفته افتاده 5 ژانویه که 1955 می شود ولی مادرم می گفت صبح کریسمس همین 25 دسامبر ساعت 4 صبح به دنیا آمده ای. شاید سه یا چهار سالم بود از آنجا اسباب کشی کردیم در خیابان خورشید رفتیم
مادرم خیلی کاراکترها داشت اولا به شدت به قول خودش آشق بچه ها بود یادم مانده می گفت مادر حاضر است خار به چشمش برود به پای بچه اش نرود خودش واقعا همین طوری بود. دوم اینکه از قربانیان بی حجابی رضا شاه بود به یک معنی، برای اینکه این ها کودک بودند یتیم شده بودند پدربزرگ مادری ما پارچه فروشی داشته در تهران ظاهرا 47 48 سالش بوده اسهال خونی می گیرد و آن موقع این طوری بود ظرف دو روز فوت می کند. این ها هفت بچه بودند مادر من پنجمی است پنج تا دختر بودند بعدش دو تا پسر، دایی های من به دنیا آمده بودند آن دایی کوچک شیرخواره بوده پدرش فوت می کند در نتیجه مادربزرگ من که بهش میرزاخانم می گفتند چون سواد داشت خیلی هم زن مقتدری بود آن این هفت بچه را با دست خالی بزرگ کرده است مادر من مدرسه که رفته بود مثل اینکه شاگرد اول بوده خیلی هنوز شعرهای مدرسه اش را یادش بود شش کلاس که درس می خواند خب بعد می رفته دبیرستان ولی رضا شاه حکم کرده بوده باید بروند پیش آهنگی دوره دبستان هم بوده بی حجابی شده بوده بعد خاله بزرگم خیاطی بلد بوده یک مانتو دوخته بوده برایش که کلاه داشته این را می انداختند سرش که آژان بهشون گیر ندهد ضمنا حجاب هم باشد در مدرسه، به دبیرستان می رسد شاگرد اول بوده ظاهرا حکم کرده بوده رضا شاه که باید بروند پیش آهنگی، پیش آهنگی دامن های کوتاه داشته بالای زانو مثلا، مادربزرگ من طاقت نیاورد که مادرم بی حجاب مثلا دامن کوتاه تر بپوشد از صف درش آورده بعد مادرم خودش می گفت من سه روز در خانه گریه کردم و دوست داشتم بروم مدرسه ولی آمده گذاشتنش سرش کلاه گذاشتند ماشین نویسی یاد گرفته که برود سر کار، هنوز هم ماشین نویسی بلد بود ولی 14 سالش بوده شوهرش دادند فقر هم عامل بوده. بچه اول 16 سال بوده خواهر بزرگ من پروین به دنیا آمده مادر من متولد 1305 بود بنابراین 28 سالش بوده من به دنیا آمدم تازه یازده تا بچه به دنیا آورده سه تاشون مردن یعنی یکی وسط دو قلو بوده مرده یکی قبل از من سقط کرده است.
مادرم چیزی که از او به من به ارث رسیده به نظرم دو سه تا چیز هست یکی اینکه زن متدینی بوده بعدا می گویم چه جوری مذهبی شدم ولی دوست داشت مشوق بود و اهل مسجد و روضه و اینها بود ولی بابای من حکم کرده بود در خانه ما آخوند نمی شود بیاید و گرنه مادر من بدش نمی آمد ماهی یک روز مد بود هفدهم پانزده ماه هجده ماه دو ساعت یک روضه خوان بیاید و خانم های فامیل جمع می شدند اول روضه را گوش می کردند بعد هم حرف می زدند چای میوه می خوردند ولی چون بابای من قدغن کرده بود آخوند در خانه من نمی شود بیاید هیچ وقت روضه خوانی راه نیانداخت ولی خودش مسجد می رفت اگر وقت می کرد اواخر که ماها بزرگ شده بود نمازش را برود مسجد محل به جماعت بخواند. روزه می گرفت.
ارث دومی که این را کاملا می توانم بگویم از مادرم بردم سیاسی بودن هست با وجود اینکه شش کلاس درس خوانده بود سرش را چرخانده بود شش هفت بچه در دامنش بود وقف بچه هایش بود ولی سیاست را دوست داشت و دنبال می کرد وزرا را می شناخت، مثلا بعد از انقلاب می گفت این زنگنه وزیر خوبیه این دنبال می کرد کارهایشان را. شجاع هم بود برعکس پدرم که کاسب محتاطی بود اصلا دل و دماغ ریسک سیاسی نداشت گرچه حرف سیاسی در خانه می زد ولی مادرم من مثلا دانشجوی دانشگاه آریامهر بودم کارهای مخفی بکنیم کتاب های مخفی را داشته باشیم می دادم مادرم در خانه قایم می کرد.
فامیلی مادرم اقدس اندیسی تهرانی است این لغت انیسی را از انیس الدوله برداشته اند که صیغه ناصرالدین شاه بود ولی زن محبوب ناصرالدین شاه بود همانی است که در نهضت تنباکو قلیان را قایم می کند بعد از فتوای تحریم تنباکو در روی ناصرالدین شاه می ایستد البته ظاهرا خیلی ناصرالدین شاه را دوست داشت بعد ترور ناصرالدین شاه چهل روز بعد خودش را کتک زد و مرد ولی گرجی الصل بودند از گرجی هایی که از صفویه وارد ایران شدند انیس الدوله از ناصرالدین شاه بچه دار نشد ولی کسانی که فک و فامیلش بودند بعد از او همه فامیلشان انیسی دارد مثل اینکه مادربزرگش مثلا خواهرزاده انیس الدوله بوده. خیلی گفت سگی به بامی نشسته گردش به ما نشسته این شعر را از زبان مادرم شنیدم. من پاره ای از ضرب المثل هایی که می گویم از مادرم و پدرم شنیدم هر دو داشتند از این تیکه های ضرب المثلی.
از پدر چیزهایی که می توانم بگویم تاثیر گرفتم چند تا چیزه یکی اینکه من یادم نمی رود تازه نوجوان شده بودم مادرم یک روز به من گفت ببین این بابا سی سالش بود با من ازدواج کرد اختلاف سنی هم آن موقع رایج بوده ولی وقتی با من ازدواج کرد گفت این بند شلوارش قبل از این هرگز باز نشده خوب است پسرجان مثل بابات باشی بعد هم آدمی بود که حیض نبود این مغازه خرازی فروشی آن موقع پر لوازم آرایش بود پر خانم بود بغل کافه بود ولی به قول مرحوم مادربزرگ می گفت سازگار سرش در کفشش بود. عرق خور نبود، عیاش نبود، پدرم سیگار می کشید بعد از 50 سال روزی یک پاکت سیگار کشیده بود یک روز ترک کرد خاموش کرد گفت دیگر نمی کشم و دیگر نکشید تا 93 سالگی که فوت کرد. با اراده بود.
چیز دیگری که ازش یاد گرفتم در کار خیلی جدی بود همان مغازه خودش با وجود اینکه از 5 سالگی کار کرده بود خودش می گفت در مغازه پدرش که لحاف دوزی داشت دم سبزه میدان کار می کرد لحاف را می ذاشت سر من به مردم تحویل بدم زیر آن گم می شدم مردم در بازار می خندیدند که این لحاف داره خودش راه می رود و یک وقتا می گفت که من اگر خدا بخواهد ببرد من را جهنم ببرد دستش را نشان می دهم استیضاحش می کنم برای اینکه از بچگی کار کردم و سوزن زدم ناخنش بلند شده بود از بس که کار کرده بود.
دوره رضا شاه سربازی رفته بود خاطراتی از سربازی داشت. از جاده چالوس سربازی بیگاری می کشیدند خط تلگراف می کشدند آنجا در کوه های چالوس مثلا چادر زده بودند خرس آمده بوده شب دیگ پلویشان را برده بوده یا رضا شاه داشتند تمرین تیراندازی می کردند رضا شاه بازدید آمده بوده و پدر من اشاره کرده بوده که تشنه ام است در زیر آفتاب خواباندن دارند تیراندازی می کنند رضا شاه فهمیده بوده داد زده بود که سرباز نباید تشنه تیراندازی کند. آدم باهوشی بود پیش خودش سواد خواندن و نوشتن یاد گرفته بود با وجود اینکه مدرسه نرفته بود نمی فهمیدی مدرسه نرفته خط داشته می نوشت امضا می کرد. فلسفه زندگی اش این بود که در پی آزار کس نباشد هر چه خواهی کن یا می بخور منبر بسوزان آتش اندر خرقه زن مردم آزاری نکن. ماها تابستان گاهی می رفتیم در مغازه پدر کمک می کردیم شاگردی البته خیلی کار درست ما نمی داد به همین دلیل دنبال کاسبی نرفتیم ضمن اینکه مادرم دوست داشت ما درس بخوانیم.
من چیز دیگری که از پدرم یاد گرفتم امانت داری بودچون بعدا از خرازی فروشی ضرر کرد شغلی نبود تومنی یک قرون حداکثر فایده جنس خرده فروشی خرازی فروشی بود از لاک ناخن رژ لب و ادکلن بگیر تا کراوات و چیزهایی مثل بوتیک فعلی بود خرازی فروشی آن موقع سودی خیلی نداشت . مادرم تشویق کرد که برود سراغ شغلی که بلد هم بود همین لحاف و تشک ابتکار زد قالیچه را روی پشتی دوخت کوسن های قالیچه و این ها خیلی گرفت. از شاه آباد رفت منوچهری که خرازی فروشی بود. بدبخت شدیم ما. دل قرض کردن نداشت در مغازه شاه آباد کلا مثل اینکه 15 هزار تومان چه قدر بدهکار بود آن مغازه را صد هزار تومان فروخت سرقفلیش را بدهیش را داد اشتباه کرد یک کسی هم بهش چیز کرده بود در خیابان منوچهری که به قول کاسب ها خیابان چولی هم هست آنجا یک مغازه کوچک تر خرازی فروشی خرید بقیه اش را 40 هزار تومان به این و اون قرض داد ازش قرض می خواستند قرض داده بود بقیه پولش را. آنجا روزی می شد این پدرمان 20 تا یک تومنی فروشش بود و بیست تا یک تومنی فایده اش 2 تومن بود در نتیجه اینقدر ما فقیر شدیم که خواهر بزرگ من که رسیده بود دیپلمش را گرفته بود می خواست کنکور بده برود دانشگاه آنجا دانشگاه های غیرمتمرکز بود آن موقع 15 تومن ثبت نام کنکور را نداشتیم قرض کردیم برای همین اول رفت تربیت معلم که یک سال معلم شه با حقوق معلمی بعد رفت دانشگاه تهران . یا برادر بزرگ من یکی از دلایلی که و گرنه دوست داشت بره رشته اقتصاد بخونه رفتش دانشکده افسری تحصیل در دانشگاه افسری مجانی بود من یادمه آن سال عید نوروز که داشت می رسید خب کت و شلوار نو برای بچه می خریدند در خانه ما من کلاس دوم دبستان بودم تنها بچه ای که به اصطلاح شیرخوره بود برایش کت و شلوار خریدند من بودم که رفتن از ناصرخسرو که ارزان هم بود یادم نیست فکر می کنم بیست تومن 25 تومن یک دست کت و شلوار خریدند بعد از عید پوشیدم رفتم مدرسه اولین باری که زمین خوردم پاره شد بعد مادرم کت پارسالم را که هنوز اندازه ام بود و جنسش بهتر بود برایم مرتب کرد پارسالی را پوشیدم رفتم مدرسه.
خواهر بزرگم پروین که چندی پیش فوت کرد برای همه ماها مادر دوم بود پروین چند کاراکتی داشت یکی اینکه خیلی درس خوان بود من خیلی درس خوان بودم دیگر غصه من را نمی خورد ولی برادرهای بزرگترم که پشت سر او بودند بیشترین چیزی که از پروین یادشان هست این است که موقعه ای که دبستان بودند غصه درس خواندن اینا را می خورد یا دبیرستان دائما دنبال می کرد که چرا مثلا مشقت را ننوشتی درست را خواندی بیا ازت بپرسم و دلواپس همه ماها بود. من که خب دوازده سال فاصله سنی داشتم باهاش در واقع کاملا یک مادر دوم بود یک خرده هم نه اینکه دیگر آن دبیرستانی بود من بچه بودم بزرگ شده بود و با دوستانش من را یک پا مادری هم می کرد همیشه دلواپس همه بود تا همین آخرای عمرش هم سکته مغزی کرده بود دست راستش کار نمی کرد ولی با دست چپ نقاشی یاد گرفت نقاشی می کرد و می جنگید با این مریضی. بیشتر از هر چیزی از پروین هم درس خواندن و هم پشتکار داشتن را یاد گرفتم.
دو برادر بزرگتر فاصله شان با من مثل اینکه زیادتر بود اونا با هم خیلی عیاق بودند دو برادر پشت سر هم. برادر سومی از بس تعداد زیاد شده بود خاله بزرگ من که دو تا بچه اش بزرگ شده بودند رفته بودند شوهرش مرده بود شوهر دومی کرده بود از اون بچه دار نشده بود حسن برادر سومی را به مادرم گفته بود برداشته بود برده بود پیش خودش در نتیجه حسن تا دبستان رسیده بود پیش خاله ام بزرگ شده بود 5 سال از من بزرگتر است و تا کلاس سوم چهارم اصلا پیش خاله ام زندگی می کرد گاهی می آمد خانه ما یا می رفتیم خانه خاله او عزیزدردانه بود اسباب بازی زیاد داشت برای ما جذاب بود.
خواهر دوم که سه سال از من بزرگتر هست بیشتر با هم هم بازی بودیم خیلی پشت هم بودیم انواع بازی را می کردیم طناب بازی و گرگم به هوا بگیرید تا ورق بازی مثلا تازه تلویزیون خریده بودیم طبیعتا فیلم ها را بازی می کردیم با همدیگر. منتهی شش سال هفت سالم من شد آمدیم خانه مان عوض کردیم از آن خیابان خورشید آمدیم نیروی هوایی دیگر اینجا خانه خریدیم پدر ما پول رهن را داد خانه خرید و بیابانی بود خیلی من رفتم دبستان در همین محله ته خیابان دلگشا در واقع کوچه برق فیروز آن طرفش خیابان نیروی هوایی خیابان پیروزی فعلی، جلوتر پادگان نیروی هوایی بود بیابانی بود من دیگر بچه کوچه شدم خواهر بزرگم سه سال از من بزرگتر بود مدرسه می رفت و می آمد بیشتر دخترا بیشتر در خانه بودند یا از مدرسه می آمد درس و مشقش می رسید ولی دیگر بازی هم بازی بخواهم بگویم با خواهرم بودم کمتر بود.
فوتبال بازی رایج بود گل کوچک پلاستیکی دیردروازه داشته باشی در خیابان بایستی در آسفالت یا کوچه چهار متری خانه مان بود یا نخ ببندیم به همین کوچه چهارمتری والیبال بازی کنیم یا اینکه مثل همه بچه ها بازی های دزد و پلیس و لشکرکشی و دسته و اینا. من یادم هست که دبستان که بودم اطلاعات دختران پسران و کیهان بچه ها هر دو را می خواندم فکر می کنم اطلاعات دختران پسران بود که پرویز قاضی سعید یک داستان های دنباله دار لافسون می نوشت کارگاه بین المللی پلیس بین الملل بود اینا را می خواندم بعد بچه های محل را دوستان و اینا را لشکر می کشیدم سناریوهای این داستان ها را که خودم خوانده بودم با اینا بازی می کردیم البته خودم لاسون می شدم و دزد را می گرفتیم ته کوچه مان هم یک باغ بود بعدا خرد شد خانه سازی شد یک دیوار کاه گلی داشت کوچه تهش بن بست بود از این دیوار می رفتیم بالا می پریدم در باغ عملیات می کردیم باغبان از دور می دید یکی دو دفعه گیر افتادیم کتک می خوردیم و در می رفتیم.من خیلی اهل زد و خورد نبودم راستش را بگویم بیشتر ریاست می کردم در زد و خوردها لشکر چپ و راست می گذاشتم تو از این ور برو.
آمدیم در نیروی هوایی رفتم مدرسه اول مدرسه دهخدا بود بهش می گفت ده گدا به یاد مرحوم دهخدا بود بعد ولی اسمش دولت را عوض کرد محمد شاهین فکر می کنم محمد شاهین از خیرینی بود که به آموزش و پرورش پول داده بود مدرسه به اسم او بود. مدرسه ای بود دو نوبته بود صبح تا ظهر یک نوبت یک هفته هم صبحی بودیم یک هفته عصری بودیم ولی مجموعا شاید هزار تا دانش آموز داشت ساخته بودند برای مدرسه بزرگ بود و هر کلاس مثلا چند تا کلاس اول داشت چند تا کلاس دوم داشت شش کلاس بود ولی چون محله فقیر بود همکلاسی های ما بچه های مثل من فقیرتر زیاد بودند و بچه های هم کلاسی های ما در مدرسه شاید حتی به ندرت ادامه تحصیل دادند شلوار وصله دار کفش سوراخ من وسعم می رسید دو هزار پول توجیبی داشته باشم از بابای مدرسه که معمولا یک چیزایی می فروختند آلاسکا بخری ساندویچ تخم مرغ گاهی می شد بخری نصفه، البته دو ریال بود دو هزار و نیم بود یا خیلی اگر همت می کردند نان را لای نان پیچیده بود قاضی می کرد می خورد نان خالی جیبش بود.
همه همکلاسی ها به ندرت می توانم بگویم شاید از کلاس اول تا شش دبستان هم کلاسی هایی که یادم است شاید ده تاشون به دبیرستان رسیدند چه برسد به دانشگاه رسیده باشند یکی باباش نجار بود رفت دم مغازه باباش. یکی باباش آشپز قطار بود باباش فوت کرد راه آهن استخدامش کرد آشپزخانه راه آهن رفت. یکی کارگر ساختمانی بود رفت آنجا کمتر حتی توانستند ادامه تحصیل بدهند.
من یادم است کلاس اول بودم تازه یک هفته رفته بودم مدرسه صف می بستیم بعد مدرسه هم به صف یکی می فرستادند دانش آموز بزرگتر همراه صف می رفت از خیابان ها رد شیم برویم ناظم قبل از اینکه بفرستید بروید پشت بلندگو حرف می زد گفت ساکت بچه ها شلوغ می کردند می گفت حالا که ساکت نشدید نگهتون می دارم من غصه ام شد اخ اگه مارو الان نگه دارند خانه مادرم چه فکری می کند زیر گریه زدم بچه شش هفت ساله خب دلش کوچک است بعد دیدم صف های عقب تر که کلاس دوم و سوم و پنجمی ها گفتند یکی این جلو گریه می کند ناظم کوتاه آمد گفت راه بیفتید بروید. دو تا دو تا دست همدیگر را می گرفتیم از مدرسه می آمدیم. ولی کمتر از دوره دبستان من خاطره بد دارم راستش را بگویم برای اینکه خیلی درس خوان بودم در مدرسه هم برای اینکه چون خیلی شاگرد اول بودم از کلاس دوم تا کلاس پنجم دیگر معلم ها متعدد شدند پنج و ششم یکی حساب و هندسه درس می داد یکی تاریخ و جغرافیا 5 6 معلم داشتیم ولی آن سالیانی که از کلاس دوم تا پنجم که یک معلم بود من یک معلم ها میز داشتند می نشستند پشت میز شاگردا روی نیمکت ها یک صندلی می ذاشتن بغل میز معلم یک پا کمک معلم بودم دیکته بچه ها را تصحیح می کردم به کمک معلم یعنی یک جوری حد فاصل معلم بودم خدایی بچه ها دوستم داشتند سواستفاده نمی کردند.
مرتضی ابراهیمی که در کوچه هم محلی بودیم با هم یک روز دستمان را دادیم به هم رفتیم مدرسه تمام دوره دبستان با هم بودیم خیلی هم رفیق بودیم به دبیرستان منتهی شاگرد اول بودم رفتم مدرسه پولی مجانی اسمم را نوشتم فیروز بهرام مرتضی رفت دبیرستان دولتی در دبیرستان جدا شدیم ولی باز در محل حسابی رفیق بودیم به خصوص نوجوان که شدیم مرتضی عاشق شده بود چون بر و قیافه بد نبود در کوچه دخترم بود هم سن های ما زیاد بود هوا خواه داشتم قیافه می گرفتم ولی برای اینکه فکر می کردم باید قیافه بگیرم. عرضه اینکه رفاقت کنم با دختران را خیلی نداشتم.
از کلاس چهارم پنجم به بعد می شود یازده دوازده سالگی کتاب خوان شده بودم سر خیابان مان یک آقای سعادت بود بر خیابان فرح آباد کتاب فروشی بود کتاب کرایه می داد شبی 5 هزار بعد از حول اینکه یک وقت دو شب نشود کتاب ازش می گرفتیم یک شبه می خواندیم می بردیم پس می دادیم. داستان می خواندم از یک طرف حالا پلیسی غیرپلیسی. پلیسی لاسون و اینا الگویمان شد که در محل با بچه ها بازیش را در می آوردیم ولی چون در همین اطلاعات دختران پسران می خواندم گاهی سرگذشت دانشمندان و اینا و بعد آمدم بعضی کتابهای سرگذشت دانشمندان و تاریخ علم و اینا را کرایه می کردم پاره دانشمندان دوست داشتم مثل اونا بشم شاید از همان جا بین دانشمندان مختلف فیزیکدانان علاقه مند بودم انیشتن را قبلا از اینکه به دبیرستان برسم می شناختم یا ادیسون کتابش را خوانده بودم دوست داشتم فیلسوف ها را هنوز نمی شناختم. انشایم خیلی خوب بود و چون داستان می خواندم پاره نویسندگان برایم جذاب بودند دبیرستان رسیدم داستایوسفکی را که خواندم برایم ایده آل بود. بعد هدایت را خواندم دبیرستان کلاس هفتم هشتم همه اینا را می خواندم آثار هدایت را می خواندم نثرش در نثر من خیلی تاثیر گذاشته بود بعدها که آل احمد می خواندم نثر شتاب زده بریده بریده آل احمد روی من تاثیر داشت نوشته هایم شبیه می شد به آل احمد. در اتوبوس معمولا اگر جا گیرم می آمد بنشینم یا اگر هم ایستاده بودم ته اتوبوس می رفتم که روی موتور جا داشت معمولا کتاب جیبی داشتم در کیفم مقالات علمی انیشتن را همه را در اتوبوس می خواندم یا داستان ها را.
چیزهای دیگر یواش یواش می خواندم از کلاس یازدهم به طور مشخص کتابهای مذهبی می خواندم. سیاسی بودن به طور مشخص می توانم بگویم از کلاس نهم سراغم آمد شرح می هم که چی شد ولی مذهبی بودن از کلاس یازدهم آمد. بنابراین می توانم بگویم سیاسی بودن جلوتر از مذهبی بودن است.
من کلاس نهم بودم دبیرستان البرز می رفتم دو خط باید اتوبوس سوار می شدم یکی سوار شوم بهارستان بیایم بهارستان یکی دیگر سوار شوم بروم چهار راه حافظ در واقع پیاده شوم و تمام طول خیابان حافظ را بالا بروم تا برسم به خیابان شاه رضا خیابان انقلاب دبیرستان البزر. صبح از خانه بیرون آمدم نمی دانستم که درخواستند دادند بلیط اتوبوس شرکت واحد از دو هزار شده بود 5 هزار یک مرتبه دو و نیم برابر شده بود بعد دعوت کرده بودند که مردم نروند سوار نشوند من آمدم سر خیابان سوار شوم دیدم چه خبره بچه کلاس نهم 15 سالم هست خوشم آمد نمی دانم چرا مسئولیتی که هنوزم احساس می کنم نمی دانم چرا احساس مسئولیتی می کردم که نه فقط خودم سوار نشوم بقیه هم نباید سوار شوند شروع کردم جلوی اتوبوس ها را با چند نفر دیگر می گرفتیم اتوبوس می ایستاد بیچاره می رفتیم بالا به مردم می گفتیم حتی گفتن امروز سوار نشوید در اعتراض به گرانی و واقعا خیلی ها پیاده می شدند وقتی نوجوان و چند تا بچه مدرسه ای بروند بالا بگویند و پیاده راه افتادیم آمدیم پیاده بیا بیا.
آمدم در دبیرستان البرز پلی تکنیک دانشگاه امیرکبیر فعلی چسبیده به البرز بود پلی تکنیک را از زمین های البرز گرفتند ساختند چون البرز کالج بچه های کلاس را دعوت کردند به اینکه اعتصاب شرکت واحد است سر کلاس نباید برویم حالا معلوم نیست چه ربطی به داخل مدرسه داشت ولی موفق شدیم یک عده سرکلاس هم نرفتیم. پلی تکنیک بچه هایش شلوغ کرده بودند ظاهرا پلیس ریخته بود کتکشان بزند از دیواری که با البرز داشت یک عده شان در البرز آمدند ما هم دیگر وظیفه ای احساس می کردیم اینا را پناه بدهیم در البرز پلیس یک وقت نیاید بعدازظهر که برمی گشتم گفتند خود شاه دستور داده که برگردد به همان دو هزار بسیار احساس خوبی داشتم خب با خیال راحت سوار اتوبوس شدم برگشتم زمستان بود تاریک شد 5 و نیم عصری بود شب بود ولی برمی گشتم احساس کردم که عجب یعنی چه کار سیاسی خوبی شد همه مشترک شدند اعتصاب کردند دانشجویان کتک خوردند مردم بایکوت کردند نرفتند و رژیم تسلیم شد خود شاه دستور داد که اگر اشتباه هم نکنم سال 1348 یا 1349 باید باشد
البته مثلا حادثه های بزرگی مثل 15 خرداد سال 1342 اصلا یادم نیست. محل ما بیابانی بود سرچشمه اگر بودیم حتما شلوغی را می فهمیدیم در نتیجه بچه بودیم.
درست شب عروسی شاه و فرح یکی دو شب قبلش تلویزیون خریدیم 1338 بچه بودیم در خیابان زرین نعل بودیم آن هم با علاقه همه نگاه کردند پدر من که خب اصلا علاقه ای به سیاست هم ابراز نمی کرد صبح می رفت بنده خدا شب ساعت 9 خسته و کوفته می آمد شام می خورد و می خوابید اگر فیلم سینمایی شب های جمعه تلویزیون داشت یک پاکت تخمه شب های جمعه پدرمان از آجیل فروشی در خیابان شاه آباد می خرید و می آمد تخمه ژاپنی گل پری بود علاقه داشت شب های جمعه می نشستیم فیلم های سینمایی می دیدیم.
برادر بزرگ من که بعدا دانشکده افسری رفت و خلبان نیروی زمینی شد الان تیمسار بازنشسته هست علی کلاس دهم دو سه تا دوست داشت اینا خیلی سینمایی شدند من نمی دانم به چه مناسبتی هم این برادر من سینما می رفت من هنوز مدرسه نمی رفتم من هم با خودش می برد شاید بی اغراق قبل از اینکه بروم مدرسه صدتا فیلم سینمایی دیده بودم بعد می آمدم با آب و تاب این را تعریف می کردم برای خواهرم. بعد دوستان خواهر بزرگ من می آمدم در خانه ما درس بخوانند کلاس یازده دوازدهم بودند به جای اینکه بنشینند درس بخوانند من را صدا می کردند یک بچه همه شان دختر دبیرستانی بودند من را صدا می کردند برایشان فیلم تعریف کنم من فیلم دو ساعته را شاید سه ساعت و نیم برایشان تعریف می کردم بعد هم لابد می رفتند خانه شان به پدر و مادرشان می گفتند رفتیم درس خواندیم 5 ساعت خانه پروین اینا. بنابراین هم فیلم زیاد دیدم فیلم هایی که الان فکر می کنم بعضی هایش برای بچه مناسب هم نبود صحنه های اژدها هرکول خدایان شمشیر در دل یارو بکن ولی با آب و تاب بعدا این را تعریف می کردم در نتیجه خوب هم یادم می ماند فیلم را بیشتر از اینکه بگویم هفته ای یک شب تلویزیون فیلم سینمایی می داد آن هم سیاه و سفید تلویزیون هایی که لامپ تصویرش شکم داشت و تصویر مناسبی نداشت روی پرده سینما با برادر بزرگم که سینما رفتن را شروع کردم علاقه مند شدم هنوز هم دوست دارم هنر محبوبمه هنوز برای من فیلم جذابیتش قصه گوییشه فیلم نامه به نظرم باید بیش از هر چیزی داستان قوی داشته باشد داستان قوی است که نقطه تحلیل داشته باشد پیچ داشته باشد فیلم را جذاب می کند البته دیگر هنر کارگردان و لوکیشن و بازی ولی فیلم نامه خوب و داستان قوی به هر حال فیلم را جذاب می کند.
می توانم بگویم بیشتر از اینکه به سینما من علاقه مند بشوم به داستان علاقه مند شده بودم و داستان چون رمان هم زیاد می خواندم شاید به جرات بگویم من در دبیرستان تقریبا تمام آثار جاویدان ادبیات دنیا را که به فارسی ترجمه شده بود خوانده بودم یعنی آثار داستایوفسکی چخوف مثلا یا هملوی انصافا از همان موقع نویسنده مورد علاقه من بوده ولی بعدا که هملوی را خواندم این ماجراجویی که خودش زندگی کرده خیلی از این رمان ها را جذبم کرده بود حالا جک لندن مثلا یادم است درست کلاس هفتم بود همان تابستانش می خواندم خب سپید دندان و آن آوای وحش تاثیرداشت روی من و خود زندگی جک لندن که می پرید سوار قطار می شد بی بلیط داستان سر هم می کرد ماجراجوی های شخص خودش.
همه جور داستان می خواندم برای اینکه خودم واقعیتش این است اندکی ذوق داستان نویسی داشتم و چون کلاس هفتم و هشتم یک دبیر ادبیات داشتیم آقای هاشم رضی چند وقت پیش فوت کرد مرد محققی بود صدای گرفته ای داشت دبیر ادبیاتمان بود هم دیکته هم انشا و هم کتاب فارسی ادبیات فارسی در دبیرستان بود همه را او درس می داد در دبیرستان فیروز بهرام زنگ های انشا، انشای موضوعی اگر داده بود صدایم می کرد همین جور رندم از روی دفتر بیایند بخوانند همیشه آخرین نفر من را صدا می کرد صدای گرفته ای هم داشت می گفت سازگارا تو بیا بخون خیلی من را تشویق می کرد علاقه مند به ادبیات بودم از دبستان شروع کرده بودم به خواندن داستان ولی چون اندکی ذوق داستان نویسی داشتم هر موضوع انشایی که می دادند مهم نبود بهار را توصیف کنید من شب در خانه می نشستم یک خرده فکر می کردم یک سوژه داستانی به عقلم می رسید داستان می نوشتم البته اتاق کوچک گوشه طبقه دوم خانه مان بود چون برادرای بزرگترم رفتند من آن را مال خودم کردم دوره دبیرستان اتاق داشتم، کلاس یازدهم با آل احمد آشنا شده بودم غرب زدگی جلال آل احمد قاچاق بود با دوستم سعید دیوانی ما دو تا در دبیرستان کلاس یازدهم دبیرستان آذر می رفتیم خیلی رفیق شدیم هنوز هم رفیقیم با سعید نسخه غرب زدگی را یکیش را گیر آوردیم جلدش هم نداشت نشستیم شبانه غیر از خواندن کپی گذاشتیم دست نویس 50 60 نسخه طی چند شب بازنویسی کردیم از رویش با منگنه کردیم نسخه دست نویسی درست کردیم کپی در واقع با کاغذ کپی و به دوست و آشنا هم دادیم.
همین بازگشت به خویش و توصیه آل احمد توصیه ای است که بعد از انقلاب به اجرا درآمد گندش هم درآمد اینکه ما خودکفایی برویم بسازیم غرب زدگی مان تمام می شود خود مفهوم که غلط بود جون غرب را ماشین در شیشه بکنیم خودمان ماشین آلات را بسازیم از توش همین لغت مزخرف خودکفایی درآمد و سیاست غلطی که بعدا که من رئیس صنعت هم شده بودم دنبالش بودیم نسل اول دهه اول انقلاب ولی
در آن دوره من اولین دفعه کلاس یازدهم یک ترجمه قرآن را خواندم الهه قمیشه ای بود عربی را می فهمیدم یک بار از اول تا آخرش که خواندم دیدم نه یک نکاتی توش دارد که بهتر است باز بخوانم دوباره خواندم.
خانه ما موقعه ای که کلاس یازدهم بود همه خواهر و برادرانم بزرگتر از من دیگر دانشجو بودند دوره دانشجوی هر کدام یک جور بودند اونی که دندانپزشک بود بیشتر درس خوان بود یا خواهر کوچکم که جامعه شناسی بود یک مقداری علوم انسانی بود خواهر بزرگم که فوق لیسانس بعد هم دکترا گرفته بود تعلیم و تربیت بود رشته اش در حد یک دانشجوی جامعه شناسی سفر به سیستان و بلوچستان کرده بودند مانوگرافی و اینا منتقد می شد ولی چون دانشگاه ملی می رفتم دانشگاه شهید بهشتی خیلی جای سیاسی نبود قرآن خواندم کتاب مثلا پیامبر زین العابدین رهنما را خواندم به نظرم کتاب خوبی است تاریخ زندگی پیامبر بعد شروع کردم دیگر کتاب های مختلف خواندم
به محض اینکه شروع کردم نماز و روزه خواهر و برادرانم شروع کردند سوال و جواب کردن چه دلیلی برای وجود خدا داری؟ از کجا که قیامت هست؟ از سوال های جدی هم گاهی داشتند آدمی که در یک خانواده دزد به دنیا آمده طبیعتا دزد می شود چرا باید برود جهنم؟ در نتیجه از همان اول که اعلام مذهبی بودن در خانه کردم اعلام که نکردند می دیدند مذهبی شده اند باید به شبهه های دین جواب می دادم در نتیجه کتاب های شبهه ناک دوست داشتم بخوانم یکی از بهترین کتاب هایی که دوست داشتم بخوانم کتاب ؟؟ بود هنوز هم خوشم میاد اینایی که ردیه به دین می نویسند برای اینکه چلنج خوبی دارد و بعد خودم جواب دارم برایش مثلا و در نتیجه دین داری من از اول با چلنج توام بود. آثار بازرگان را فهمیده بودم می خواندم و آن موقع ما مد روز بود که فکر کنیم قرآن همه علوم عالم را دارد اگر چه دوستان کاملا غیرمذهبی هم رفیق بودم یک دوستی داشتیم محمود صنعتی اهل موسیقی راک امریکا آن موقع بود کنسرت در تهران کدام گروه امریکایی گذاشته بود با او رفتیم کنسرت راک هم می رفتیم. یا سینما سعید خب او هم اهل سینما بود فیلم های فیلینی و مثل رم سانتریکون فیلم سکسی هم هست کلاس یازده دوازده همه این فیلم ها را می رفتیم.
دانشگاه صنعتی رفتم آثار شریعتی را یواشکی در نمازخانه بود می خواندیم خلقت انسان را خواندم چون ؟؟ بود از بازرگان کتاب مرجعیت و روحانیت که یک مقاله اش برای بازرگانه کتاب خوبی هم هست اون رو یادمه مرز بین اسلام و سیاست را خواندیم سخنرانی بازرگان بود در مسجد جامع نارمک.
از همان دوره مدرسه تاریخ علاقه داشتم داستان های تاریخی دبستان که بودم گاهی آدم بچه که هست دوست دارد ایمیتشن کند قهرمان درست کند خودم را جای مثلا بازی هایی که در محله می کردیم سورنا می شدیم یک وقت سردار اشکانیان یا مثلا رم را شکست بدهی یا آریوبرزن بشوی جلوی اسکندر را بگیری دبیرستان یکی دیگر از چیزهایی که برادرم دانشکده افسری می رفت یک کتابی داشت هنر جنگ دو تا کتاب هم بود خیلی دوست داشتم می نشستم کتاب او را کش می رفت می نشستم کتاب تدریس دانشکده افسری را می خواندم آرایش جنگ ها بود جنگ های ناپلئون و هیتلر و جنگ نادر اینا را دوست داشتم.
خواهر و برادران من زیر پای پدرم نشستند دیگر همه بزرگ شده بودند آن را فروختیم قلهک خانه خریدیم، پدرم مغازه عوض کرده بود از شاه آباد به منوچهری از منوچهری به خیابان حافظ پایین دم پارک شهر از اونجا دم میدان فردوسی آمد بین خیابان ایرانشهر و خود میدان فردوسی یک مغازه ای خرید لحاف و تشک منتهی حالت لوکسی داشت پشتی درست می کرد. دیگر آنجا بود مغازه تا پدرم دیگر نزدیک یک دهه بعد از انقلاب خودش را بازنشسته کرد
برادر بزرگم که تیمسار خلبان بود فرماندهی نیروی هوا نیروز زمان جنگ بودند جنگ هم تمام شد برادر بزرگم خودش را بازنشسته کرد به زور ازش پرسیدم تیمسار حالا که سرتیپ شدی چرا نمی مانی 26 سال خدمت کردی گفت ببین من نظامی هستم طبق تعریف باید جانم را فدای این مملکت کنم این آخوندا به هزار و یک دلیل می خواهند به ما بقبولانند مملکت مال ما نیست و من اصلا دچار تناقضم نمی توانم بایستم خدمت کنم. خودش را بازنشسته کرد. رفت در مغازه پدرم ایستاد پدرم خانه آمد بعد از هفتاد سال کار کردن بازنشسته کرد خودش را و به قول خودش دو دفعه بازنشستگی را سیو کرده بود دو تا 35 سال می توانسته.
دوستان دیگر برادر من که شورای فرماندهی هوانیروز بودند هم خودشان را بازنشسته کردند عصرها دم مغازه پدرم دور هم می نشستند حرف می زدند می گفتم شورای فرماندهی هوانیروز الان اینجاست عصرها چایی می خوردند بستی می خوردند حرف می زدند.
موقعه ای که می خواستیم بفروشیم بیاییم قلهک خانه ای که می خواستیم بخریم خواهر من پس اندازش یک خانه بود خریده بود قسطش را داده بود آن را فروخت به پدرم داد پدرم ما بچه بودیم
چیز دیگری که از پدرم یادمه اگر عصبانی می شد بد عصبانی می شد. برادران بزرگم یادشان هست کتک هم خورده اند با دست می زدشان یک کشیده می زد پشت گوشش سه دور بچرخد اگر عصبانی می شد ساعت را پرت می کرد البته مادرم همیشه می گفت ساعت را پرت کند دید این خراب می شود یک چیز دیگر پرت می کرد. شب که پدر می آمد خانه مودب می شد هر کاری در روز کرده بودیم شب دیگر چون پدرم بنده خدا می خواست بخوابد دیگر سر و صدا نمی کردیم. بعدازظهر جمعه خانه بود جمعه از صبح تا ظهر دم مغازه بود یک وقت اگر سر کیف بود صبح جمعه فروشش هم خوب بود به مادرم می گفت دخی آن دیگ هم بگذار ناهار نپز من از جوان چلوکباب می گیرم که ما عروسی مان بود می دانستیم پدر امروز با دیگ چلوکباب می آید.
یعنی قطعا پدر و مادر بخشی از شخصیت شما را می سازند امانتداری پدر و مادرم من یادم نمی رود بچه بودم رفته بودیم با یک ننه ای در خانه ما کار می کرد مثل مادر دوم مان بود مازندرانی بود من هنوز بعضی لغات مازندرانی را بلدم و همیشه کول او بودم بنده خدا می بست پشت کوله اش کار می کرد سه چهار سالم بود. با او رفتیم خرید من دست کرده بودم نمی دانم یک اینقدر نخودچی برداشته بودم بغالی ها بود کیسه می گذاشتند آمدم خانه مادرم گفتم که این نخودچی را برداشتم گفت پولش برد بغالی محل یک سیر نخودچی خرید بعد به من گفت اونقدری که برداشتی بذار سرجاش حتی یک دونش رو برای چشیدن بدون اجازه صاحب مغازه حق نداری بخوری من هنوز که هنوزه اگر در مغازه ای بروم برای نمونه بخواهم یک تخمه بردارم بذارم دهانم حتما به صاحبش می گویم می خواهم بردارم. سوپرمارکت غیرایرانی هر جا برود مانده در ذهنم امکان ندارد چیزی بردارم در حالی که خیلی رایج است.
یادم است دو کوچه بالاتر یک دختری بود ما کلاس تابستان کلاس یازدهم به دوازدهم تابستان بیکارتر هم بودیم شب ها می رفتیم پشت بام از پشت بام خانه بغلی ما نه بغلی بود می رفتیم پشت بام ها به هم راه داشت هم لول بودند می نشستیم درد و دل می کردیم مرتضی گریه می کرد عاشق این دختره بود دو کوچه بالاتر بود اشک می ریخت و بعد هم با انگور خودش شراب انداخته بود در پشت بام شب ها می نشست و این شراب را صاف کرده بود می خورد و آهنگ محمود بود زمستان و اینا می ذاشتیم و گرامافون گریه می کرد البته مرتضی من آمریکا بودم من رفتم دانشگاه مرتضی دانشگاه نرفته بود یک ژیان داشت کار می کرد باهاش به دست ساواک کشته شد اصلا هم سیاسی نبود یک روز بعد ازظهر تابستان می آمد بیرون با ژیانش کار می کرد میاد این خیابان انتهای خیابان دلگشا تا برسه به اون چهار راهی نادری که تقاطع برق فیروز خانه ما بود این خیابان یک طرفه بود بعدازظهر خلوت تابستان فکر کرده بود که کسی نیست یک تیکه را یک طرفه بیاید می خواهد از فرح آباد دور بزند دور می شود در نتیجه یک خرده سریع می آمد غافل از اینکه در برق فیروز پایان یک خانه مال چریک های فدایی ساواک محاصره کرده بوده تیراندازی و نمی دانم اینا بوده منطقه دست ساواک بوده این سیبل هم داشت مرتضی سیبل گذاشته بود خیابان یک طرفه ورود ممنوع که میاد سر این چهار راه دلگشا که چهارراه نادری که می رسد تقاطع برق فیروز ساواکی ها می بینند یک ماشین با سرعت میاد یک سبیلی پشتش هست ماشین را به رگبار کشیدند و بچه را کشتند. دردناک تر این است مادر پدر و عموشان با هم زندگی می کردند بعدا اینا رو کلی هم اذیت کردند یعنی چندین ماه جنازه او را نمی دادند اینا را بازجویی کنید و ببرید و بیاورید که مطمئن شوند که مرتضی بدبخت جزو فداییان نبوده و اون خونه تیمی بوده بعدها من خواندم اصلا حمله کرده اند بچه های فدایی کشته می شدند در خانه ها و آنجا را ساواک گرفته بود ولی مرتضی هم اینجا در واقع کشته شد نه فقط چیزی ندادند بلکه کلی هم تا چند سال اینا را اذیت می کردند تا یکی دو سال. فکر می کنم سال 55 بوده باشد اگر حافظه ام یاری کند من امریکا بودم که تابستانش ایران برگشتم فهمیدم خیلی ناراحت شدم رفتم دیدنشان در نتیجه انقلاب که پیروز شد آن کوچه بهشت بود اسم کوچه ما چیزی که از مرتضی باقی ماند آن را گذاشتند محمد ابراهیمی حصاری اسم صدا کردنش البته مرتضی بود ولی در شناسنامه اش محمد بود اسم کوچه به نام مرتضی محمد ابراهیم حصاری شد.






کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام