بعد از نماز صبح، استماع اخبار، استحمام، زیارت و صرف صبحانه، به سوى فرودگاه رفتیم و با هلى کوپترها به سوى تربت جام پرواز کردیم. ساعت هشت و نیم صبح رسیدیم. اجتماع عظیم مردم در ورزشگاه، از سُنى و شیعه، و احساسات گرم شان برایم جالب بود. گروه سرود بسیج دانش
بعد از نماز صبح، استماع اخبار، استحمام، زیارت و صرف صبحانه، به سوى فرودگاه رفتیم و با هلى کوپترها به سوى تربت جام پرواز کردیم. ساعت هشت و نیم صبح رسیدیم. اجتماع عظیم مردم در ورزشگاه، از سُنى و شیعه، و احساسات گرم شان برایم جالب بود. گروه سرود بسیج دانش آموزی، سرودی جالب داشت و خیلى خوب خواندند. امام جمعه و آقاى [سیدمحمد] حسینى، نماینده شهرستان، خیرمقدم گرمى گفتند. من هم صحبت تشویق آمیز نمودم و از اتحاد شیعه و سُنى تحسین کردم و قول انجام خواسته ها، گاز و صنایع تبدیلى و توجه به صنایع روستایى را دادم.
به مدرسه مهدیه براى طلاب شیعه رفتیم. با آقاى توسلى، رییس مدرسه و خانم خزایى، رییس مدرسه دختران صحبت کردم. از طلبه ها احوالپرسى نمودم. مدرسه کوچکى است. قول کمک دادم.
به مقبره شیخ احمد جام، عارف نامى قرن پنجم رفتیم. عجیب است که روى قبرش، درخت تنومند پسته اى بود که مدعى بودند صدها سال عمر دارد. آقاى قاضى[شرف الدین جامی الاحمدی] و فرزندش که متولى هستند، توضیحات خوبى دادند. ده هکتار زمین دارد و مشجر است. مدرسه طلبگى براى طلاب اهل سنت و مسجد جامع و قرآن خطى قدیمى تقدیمى اورنگ زیب و آثار هنرى فراوان دارد. در مورد یک قسمت از ساختمان، ادعا داشتند که مثل منارجُنبان اصفهان مى جنبیده و یک معمار آن را باز کرده تا سِرّش را بفهمد و آن را خراب کرده است. آقاى قاضى که پیرمرد هفتاد ساله اى است، گفت به خاطر دارد که با تکان دادن محراب، ساختمان تکان مى خورد.
یکى از مولوى ها که همراه ما راه مى رفت، قطعه شعرى از احمدجام خواند که تمام عقاید شیعه را در مورد ائمه قبول داشت؛ براى من جالب بود. گفتم براى پخش، نوار بگیرند. مدرسه طلبگى را هم دیدم؛ محقر بود. قول کمک دادم.
سپس رفتیم و کارخانه رُب گوجه فرنگى شاهد را افتتاح کردم. على همشیره زاده مدیر آن است. خط اول تولید، کاملاً ایرانى است. سپس به سوى تایباد پرواز کردیم. شور و نشاط مردم تایباد از تربت جام بیشتر بود. سرود بسیج دانش آموزی شان باحال تر بود. یک مولوى سُنى، شعرى در مدحم گفته بود که خواند؛ تحسین کردم. امام جمعه خیرمقدم گفت و خواسته ها را مطرح کرد و من سخنرانى گرم و تشویق آمیز و دلگرمکنندهای ایراد کردم.
وارد شهر شدیم و بلافاصله به سوى معدن سنگان پرواز کردیم. در محل معدن که کنار روستاى کوچک دروى بود، از خط تغلیظ کوچک سنگ آهن بازدید کردیم. کل منطقه معدن، حدود دویست کیلومتر است که حدود هفت کیلومتر اکتشاف تفصیلى شده و حدود سه و نیم میلیون تُن سنگ آهن کشف شده است. تصمیم به خرید سنگ آهن تا سطح قیمت وارداتى، باعث تقویت تولیدگران و روى آوردن به کار معدن شده است. در آنجا تأکید بر تصمیم فعال کردن معدن سنگان نمودم. سازمان برنامه و بودجه، هنوز موافقت با فعال شدن معدن نکرده است.
به سوى شهر خواف حرکت کردیم. با تأخیر رسیدیم. اجتماع عظیمى داشتند و استقبال گرمى کردند. گروه انبوهى از دختران شاهد، شاخه هاى گل مى ریختند و گروه سنى و شیعه، سرودهاى خیرمقدم گرمى اجرا کردند. امام جمعه و نماینده شهر خیرمقدم گفتند و من هم به گرمى برایشان صحبت کردم. تعجب است، با اینکه اکثریت مردم سنى اند، نماینده شیعه رأى آورده است.
ناهار را در فرماندارى صرف کردیم. در شهر گشتى زدیم. با وسعت، شهر را آذین بندی کرده اند. جاى دیگر این گونه آذین بندی ندیده بودم. وزیر کشور از سوى من در مراسم راه اندازى مرکز تلفن شرکت کرد و ما به سوى تربت حیدریه پرواز کردیم. در راه استاندار به خواب رفت و نتوانستم مثل مسیرهاى دیگر توضیح بگیرم.
استقبال مردم تربت حیدریه از همه جا بهتر بود. تمام خیابان هاى مسیر مملو از جمعیت پُرشور شعاردهنده و گل پران و لبخند به چهره بود. در ورزشگاه مملو از جمعیت پُرشور، نزدیک غروب مراسم شروع شد. بعد از خیرمقدم توسط امام جمعه و نماینده شهر، سخنرانى کوتاهی پُر از تعریف و وعده ایراد کردم. سخنانم به سختى تحت تأثیر احساسات مردم قرار گرفته بود و امام جمعه بیش از من تحت تأثیر بود و گریه کرد.
به سوى دانشگاه آزاد اسلامى رفتیم و ساختمان جدید را افتتاح کردیم. در راه مردم روستاهاى مسیرمان، اجتماع با شکوهى داشتند. کنار دانشگاه جمع زیادی از دانش آموزان و دانشجویان به گرمى استقبال کردند. پیاده شدم و با عبور از مقابل شان به احساسات شان جواب دادم و در جمع کادر علمى و دانشجویان، از برکات دانشگاه آزاد اسلامى گفتم. از ساختمان بازدید کردم؛ هنوز نیمه تمام است. در همان جا نمایشگاه محصولات تجهیزات کشاورزى استان برپا شده بود. بسیار جالب بود؛ پیشرفت امور کشاورزى در استان در برنامه اول، اعجاب انگیز است.
به فرماندارى شهر رفتیم. با اینکه سه ساعت از شب مى گذشت، هنوز عده زیادی از مردم در مسیر مانده بودند و اظهار محبت مى کردند. در جمع علما و مسئولان، [آقای محمدناصر توسلی زاده]، نماینده شهر نیازها را گفت و من صحبت کوتاهى داشتم. شام خوردیم. گزارش ها را خواندم. اخبار را گوش دادم. خاطرات را نوشتم و ساعت یازده شب خوابیدم. همراهان از قدرت من و پُرکاری و خستگى ناپذیریم مى گفتند. همه خسته بودند.







کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام