خاطرات اکبر هاشمی - ۳۰ دی ۱۳۷۴

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
2 دقیقه
جمعه 1405/08/01 - 13:50کد خبر32337

[آقای عیسی عبدالکافی]، وزیر کشاورزی لیبی و هیأت همراه آمدند. عبایی هم بر دوش داشت. گفت تحت تأثیر پیشرفت صنعت و عمران ایران قرار گرفته. سفری به تبریز داشته و از صنایع کشاورزی ، تراکتورسازی، کمباین سازی و پمپ سازی بازدید کرده است. توضیحاتی از طرح مهم

[آقای عیسی عبدالکافی]، وزیر کشاورزی لیبی و هیأت همراه آمدند. عبایی هم بر دوش داشت. گفت تحت تأثیر پیشرفت صنعت و عمران ایران قرار گرفته. سفری به تبریز داشته و از صنایع کشاورزی ، تراکتورسازی، کمباین سازی و پمپ سازی بازدید کرده است. توضیحاتی از طرح مهم نهرالصناعی [بزرگترین رودخانة مصنوعی] لیبی داد و صحبت ها دربارة دوستی و همکاری ها بود.

[آقای ویکرا راتنا]، وزیر تجارت سریلانکا آمد. گفت شورشیان تامیل را تا قدری سرکوب کرده اند و شهر جافنا را از دست شان گرفته اند و به خاطر بازشدن مرزهایشان برای اعضای دیگر سارک [= اتحادیه همکاری های منطقه ای جنوب آسیا]، در ساخت کالایی برای امکان مبادله و همکاری در تجارت کائوچو و چای، احتیاج به همکاری ایران دارند.

تیمسار [رضا] سیف اللهی، [فرمانده نیروی انتظامی] و تیمسار [محسن] انصاری، جانشین [ناجا] آمدند. گزارشی از کارهای ناجا و اهمیت مبارزه با قاچاق موادمخدر و آمادگی برای برگزاری انتخابات دادند. مسئولان برگزاری مراسم دهه فجر آمدند و برنامه کاری برای برگزاری دهه فجر را دادند. من هم صحبت مفصلی برای محتوای مراسم دادم و اشاره به دستاوردهای انقلاب کردم .

عصر [آقای غلامرضا باقری مقدم]، سفیرمان در ترکمنستان آمد. از توجهات خاص رییس جمهور ترکمنستان به ایران و احترام فوق العاده نسبت به من خبر داد و از اظهارات ستایش انگیزش در جلسه رسمی و بین المللی با حضور سفرا و شخصیت های بین المللی، اظهار تعجب کرد و خواست برای رفع مشکلات غذایی و دارویی، آرد و سیب زمینی کمکش کنم.

شورای عالی امنیت ملی جلسه داشت. برای دادن تسهیلات و اجازه های خاص به وزارت نفت، جهت مقابله با تحریم های آمریکا و مسأله لو رفتن کامیون های حامل تجهیزات نظامی ایران در ترکیه که عازم سوریه و لبنان بوده اند که برای یافتن راه حل مطرح شد، تصمیم گیری کردیم.

بعد از شام به خانه آمدم. محمدتقی، کارگرمان در نوق آمد. گزارش آنجا را داد و گفت بعد از پیدا شدن جسد فرزند شهید مفقودش، فرماندهان سپاه به نوق آمدند و تازه فهمیده که فرزندش، فرمانده گردان 410 بوده است. گفت یک میلیون و هفتصد هزار تومان هزینه مراسم کرده که من ششصد هزار تومان کمکش کردم.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا