خاطرات اکبر هاشمی - ۳۰ مرداد ۱۳۷۴

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
6 دقیقه
جمعه 1405/08/01 - 06:10کد خبر32185

چمدانم را بستم. ساعت شش صبح برای سفر به یزد و نوق، به سوی فرودگاه [مهرآباد] رفتم. محسن و مهدی و حسین[مرعشی] و کاظم[مرعشی] و [آقایان، محمدرضا نعمتزاده، علیرضا مرندی، محمد فروزنده و بیژن نامدار زنگنه]، وزرای صنایع و بهداشت و دفاع و نیرو و

چمدانم را بستم. ساعت شش صبح برای سفر به یزد و نوق، به سوی فرودگاه [مهرآباد] رفتم. محسن و مهدی و حسین[مرعشی] و کاظم[مرعشی] و [آقایان، محمدرضا نعمتزاده، علیرضا مرندی، محمد فروزنده و بیژن نامدار زنگنه]، وزرای صنایع و بهداشت و دفاع و نیرو و [حمید]میرزاده، [رییس سازمان برنامه و بودجه] و [رضا] امراللهی، [رییس سازمان انرژی اتمی] و محافظان همراه بودند. ساعت هفتونیم در فرودگاه یزد، با مراسم استقبال رسمی و مصاحبه وارد شدیم. بلافاصله به سوی طرح انتقال آب از زایندهرود به یزد حرکت کردیم. هواپیمای خاص خبرنگاران که بایستی قبل از ما بنشیند، بعد از ما رسید.

در راه، مهندس [محمدعلی] مُسلمی[کوپایی]، مدیرکل آب منطقهای استان یزد، گزارش اجرای طرح را داد. فاز اول با لوله گذاری بیش از پنجاه کیلومتر تمام شد. عملیات فاز دوم برای صدکیلومتر آغاز شد. از نحوه کوتینگ و لاینینگ، لوله های قطور به طوری که با شیوه اسپیرالی ساخته می شود و نیز از نحوه حفاری و جوش و لولهگذاری بازدید کردیم. همه با شیوه های پیشرفته و با ماشین انجام می شود و ابتکارات خوبی در لاینینگ کرده اند که ارزبری قطع شده است.

طرح پُرخرجی است. حدود سیصدو پنجاه میلیارد ریال که قرار است هفتاد میلیارد ریال آن را خود یزدی ها و بقیه را دولت بپردازد. البته انتقال سه متر مکعب آب در ثانیه به یزد کویری و خشک هم خیلی مهم است. هر متر طول خط لوله، صد هزار تومان تمام می شود و خوشبختانه همه آن داخلی و بدون هزینه ارزی است. به آقای میرزاده، [رییس سازمان برنامه و بودجه] گفتم که در رساندن اعتبارات، به گونه ای عمل کنند که سریعتر انجام شود. پیشنهاد انتشار اوراق مشارکت برای طرح دادند.

در اجتماع مدیران و همراهان، آقایان [محمدعلی] صدوقی، [امامجمعه یزد] و زنگنه [وزیر نیرو]، خوشآمد گفتند و خبرهای زیادی از خدمات ماندنی من در بخش آب و برای یزد. من هم صحبت های مفصلی داشتم و بر استفاده از سیستم آب رسانی تحت فشار و بهره گیری از آب های فاضلاب و آبخیزداری برای محافظت از آب ها تأکید کردم .

سپس به طور عبوری با ماشین ها از طرح در دست اجرای فولاد آلیاژی بازدید کردم، در

برنامه نبود. کارکنان و مدیر، بیرون کارخانه به استقبال آمده بودند و تقاضا کردند، سر بزنیم. پذیرفتم. خیلی طرح عظیمی است، با حدود ششصد میلیون دلار هزینه ارزی. سالیانه دویست هزار تن تولید فولاد مخصوص که ارزش هر کیلو بین 2 تا 7 دلار است و از لحاظ تأمین نیازهای مهم صنایع فوق العاده مهم است. قرار است آخر سال آینده به بهره برداری برسد.

سپس به شهرک صنعتی یزد رفتیم. دو فاز آن حدود پانصد هکتار است که فاز اول تکمیل شده و حدود هفتاد کارخانه راه اندازی شده است. گشتی در خیابان هایش زدیم. به کارخانه تایرسازی یزد رفتیم. از لوح بهره برداری پرده برداشتم و گزارشهای توجیهی را شنیدیم. با ظرفیت ساخت سیزده هزار تن تایرهای سبک برای دوچرخه و موتورسیکلت و پیکان سواری که در این بخش خودکفا می شویم، با کیفیت بسیارخوب به اضافه طرح احیای لاستیک های کاملاً فرسوده که از آنها پودر لاستیک و کائوچو می گیرند و کار بسیارخوب و با ارزشی است. از خطوط تولید بازدید کردیم و در جمع کارکنان رفتم. سرود خوبی اجرا کردند.

احساس دل پیچه و اسهال کردم. برای رفع حاجت از جلسه بیرون رفتم؛ لابد برای حضار عجیب و خنده دار است. بعداً جوک می شود. دکتر مرندی، دستم را پانسمان کرد. هنگام بازدید از طرح لوله گذاری، قطره ای قیرِ داغ روی انگشت وسطی افتاد و تاول زد. به جلسه برگشتم. صحبت کوتاهی برای حضار در اهمیت طرح و رشد خوب صنایع نمودم .

در همان شهرک، به کارخانه برنجسازی وزارت دفاع رفتیم. با ترکیب مس و روی، برنج برای صنایع نظامی می سازند؛ بیش از ظرفیت مورد نیاز فعلی است، ولی به خاطر ارزش افزوده، قابل صادرات است. همانجا از نمایشگاه چهار نوع مین های ضدنفربر و ضد خودرو و ضدتانک و مین های سوسکی بازدید کردیم و با استماع گزارش وزیر دفاع و مدیر کارخانه، برایشان صحبت کردم .

هوا گرم بود. خیلی خسته شده بودم. یکسره به استانداری رفتیم. در مسیر جمعی از مردم حضور داشتند. قرار بود برنامه مردمی نداشته باشیم؛ بدون برنامه آمده بودند. پس از نماز و ناهار و استراحت، در سالن استانداری با اساتید و دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی یزد ملاقات داشتم؛ به خاطر اینکه در امتحان سراسری کنکور، رتبه اول را حایز شده اند. گزارش های خوب دکتر [علیرضا] مرندی، [وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی] و دکتر [سیدمحمد] کاظمینی، رییس دانشگاه را شنیدیم؛ مثبت بود و پیشرفت ها را گفتند. از من به خاطر حمایت های بی دریغ از علم و دانش فوق العاده تجلیل کردند و من هم صحبت های مفصل و دلگرمکننده ایراد کردم.

سپس با خانواده [آقای عبدالعلی حمیدیا]، استاندار مرحوم سابق یزد که در تصادف فوت کرده، ملاقات کردم. جلسه کوتاهی با مسئولان استان یزد داشتم. خواسته ها را مطرح کردند. به قدری کارها روبهراه است که خواسته مهمی نداشتند.

به بیمارستان 256 تختخوابی تأمین اجتماعی برای احتیاج و بازدید و افتتاح و پردهبرداری و استماع گزارش و سخنرانی کوتاه قدردانی من رفتیم. در آخر مصاحبه ای با صداوسیما دربارة کارهای سفر نمودم . همراهان عمدتاً به تهران برگشتند.

من برای دیدار والده و همشیره ها و بستگان به صورت خصوصی، با ماشین به سوی نوق حرکت کردم. مهدی و حسین هم با من بودند. از ساعت هفت تا ده شب در راه بودیم. راه خوب است، ولی من به خاطر آسیب لگن خاصر ه ام، مشکل جدی داشتم.

حیف که شب بود. تماشای اطراف جاده که دوست داشتنی است، مقدور نشد. بیش از بیستسال است که از این راه عبور نکرده بودم. بزرگ شدن شهر انار و برق دار بودن همه روستاهای کوچک و بزرگ مسیر، برایم جالب و شیرین بود.

محرمانهبودن سفر مراعات شده بود و در مسیر کسی متوجه سفر ما نشد، ولی در بهرمان، بستگان را خبرکرده بودند و جمع زیادی زن و مرد و کوچک و بزرگ در منزل همشیرهطیبه جمع بودند که اکثر آنها را با قیافه نشناختم؛ بچه ها بزرگ شده اند و بچه های جدید را ندیده بودم. با والده و همشیره ها و دیگران، دیدار و احوالپرسی کردیم. محفل گرمی بود. حیف که عجله داشتم. والده از ضعف بینایی چشم شکایت داشتند.

شام خوردیم. همراهان در منزل اخوی محمود که میزبان بود و غذا از رفسنجان آورده بودند، پذیرایی شدند. فیلمبرداری و عکس برداری هم شد. عقد ازدواج عباس، پسر کارگرمان را هم بستم و دو سکه هدیه دادم. طرف قبول اخوی محمود بود. برای کارهای عمرانی سه قریه ، قول کمک دادم. قرار شد والده و طیبه هم برای شرکت در مراسم ازدواج ناصر اخوی زاده، با ما به تهران بیایند. طیبه برای من بره سفیدی کشته بود.

ساعت دوازده شب به سوی رفسنجان حرکت کردیم. جاده بد نبود؛ گرچه برای گرفتن کمک، خیلی از خرابی آن گفته بودند. ساعت یک و نیم بامداد، فرودگاه رفسنجان بودیم. چراغ های فرودگاه هم عملیاتی شده بود. جمعی از بستگان رفسنجان هم برای بدرقه آمده بودند. ساعت سه بامداد به فرودگاه تهران رسیدیم. در حالی که والده و طیبه در ماشین من بودند، به خانه آمدیم. با خستگی کامل خوابیدم. جالب اینکه والده با این سن و کهولت، کمتر از من خسته بودند. در فرودگاه برای گرفتن اثاثیه، والده مدتی معطل شدند و بالاخره فهمیدند، فقط یک زنبیل، جانماز و چادر است. باعث تعجب پاسداران شده بود. انتظار داشتند از این سادهزیستی مادر رییسجمهور، بهره برداری تبلیغاتی شود؛ نپذیرفتم.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا