ساعت شش و نیم صبح به پادگان رفتیم و با هلی کوپتر به سوى روستاهاى زلزله زده داراب پرواز کردیم. همه جا در مسیر از روى جلگه های سرسبز و معمور عبور کردیم. در بخش رستاق منطقه فورگ فرود آمدیم. اهالى روستاها جمع بودند و استقبال گرمى کردند؛ خواسته ها مطرح
ساعت شش و نیم صبح به پادگان رفتیم و با هلی کوپتر به سوى روستاهاى زلزله زده داراب پرواز کردیم. همه جا در مسیر از روى جلگه های سرسبز و معمور عبور کردیم. در بخش رستاق منطقه فورگ فرود آمدیم.
اهالى روستاها جمع بودند و استقبال گرمى کردند؛ خواسته ها مطرح شد. براى آنها صحبت کردم و وعدة برق و چند مدرسه اضافى دادم. روند بازسازى خوب است، ولى بعضى از مردم توقع بیشترى دارند؛ جاى مستعدى است، ولى محروم.
از چند روستاى در حال بازسازى بازدید کردم. به منطقه عشایرى [قشقایی] پرواز کردیم. عشایر استقبال گرمى کردند و خوشامد جالبى خواندند. خواسته ها را مطرح کردند و صحبت هاى امید بخشى از من شنیدند.
به شهر داراب پرواز کردیم. ظهر رسیدیم. استقبال مردم خیلى وسیع و گرم بود. در کنار مصلا براى تجدید وضو، به یکى از خانه هاى محقر کنار مصلى رفتم. چون ازدحام بود و امکان رفتن از راه نبود، با نردبان از طریق پشت بام شان رفتم. صاحبخانه بنّا بود، کمى در اتاق محقرشان نشستم، چاى خوردم و سئوالات زیادى از وضع زندگى مردم کردم و چند سکه به آنها دادم.
در مراسم نماز جمعه صحبت کردم. به خاطر ازدحام بی حد، صحبت کوتاه و مشکل بود. براى ناهار و استراحت به فرماندارى رفتیم. مسئولان شهر نیازها را گفتند؛ تعهدهاى متعددى برای ساخت راه و مدرسه و سالن و... دادیم.
به سوى لار پرواز کردیم. در مسیر، روستاى بازسازى شده زیراب و حاجى آباد را از هوا دیدیم. ساعت چهارونیم به فرودگاه لار رسیدیم. استقبال رسمى انجام شد و به سوى شهر حرکت کردیم.
به خانه آقاى [سیدعبدالعلی] آیت اللهى، امام جمعه شهر [لارستان] رفتیم و نمونه آب انبارهاى مورد استفاده را دیدیم. سیلاب ها را در آنها جمع مى کنند و در طول سال براى شُرب استفاده مى شود. مدعى بودند آب فعلى که برداشت مى شود، از پنج سال پیش ذخیره شده است. به ورزشگاه شهر رفتیم؛ اجتماع عظیمی بود. فرماندار گزارش داد و من صحبت کردم.
به مهمانسراى شهر رفتیم. پس از پذیرایى و شنیدن خواسته ها و چند تعهد براى امور عمران شهر، به سوى فرودگاه حرکت کردیم. استقبال و احساسات مردم اعجاب انگیز بود. با فالکن عراقى که اخیراً به ایران آمده، به سوى شیراز پرواز کردیم. در فرودگاه شیراز به انتظار رسیدن هواپیماى سی - 130 حامل همراهان، نماز مغرب و عشا را خواندیم و به استاندارى آمدیم.
خانواده شهید [سیدعبدالحسین] دستغیب آمدند. با آنها گرم گرفتم. شام را با ما خوردند. خواهر شهید دستغیب که گفته شد نود سال دارد، صحبت کرد. داستان دستگیرى برادرش در زمان طاغوت و کتک خوردن خودش را تعریف مى کرد و دیگران از طولانی شدن صحبت ایشان خجالت مى کشیدند و مى خواستند جلوگیرى کنند؛ منع شان کردم.
سپس به خواسته شهردار شیراز و چند نفر از نمایندگان و دانشگاه هاى شیراز گوش دادم. مى خواستم استحمام کنم، آب سرد بود، به فردا موکول کردم. خاطرات سه روز را نوشتم و خوابیدم.







کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام