در زمانهای دور، حاکمی بود که به مردم ظلم فراوان میکرد. یک روز که با دست پر از شکار برمیگشت و اخلاق خوشی داشت،
در زمانهای دور، حاکمی بود که به مردم ظلم فراوان میکرد. یک روز که با دست پر از شکار برمیگشت و اخلاق خوشی داشت، مردی سر راه او قرار گرفت و از ظلمی که به او روا شده بود، سخن گفت.
او مشتاق شد داستان مرد را بشنود. مرد گفت چند وقت پیش که راهی سفر بوده، کیسهای سکه ی طلا را به امانت، نزد قاضی گذاشته و حالا که برگشته است، قاضی کیسه ای پر از سکه ی مس را به او پس داده، در حالی که درش مهر و موم بوده است.
او از حاکم میخواهد که به دادش برسد. حاکم کیسه را گرفت و دید که همه جایش سالم است و حتی مهروموم آن باز نشده است.






کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام