این قابهای پر از حرف، راوی ندارند.
خیابانهای لبریز از دختران و پسران جوان خود راوی این داستانند.
جوانانی که در لابهلای بساطهای کتاب و کاستها و روزنامهها دنبال آیندهی خودشان میگردند.
دخترانی که کوکاکولا میفروشند کنار تفنگبه دستها راه میروند و جوانانی که کرواتزده بستنی میخورند.
یک نفر کتابهای مطهری را میفروشد دیگری صمد بهرنگی، موافق و مخالف با لبخند و امیدوار با هم حرف میزنند و پای سخنرانیها مینشینند چون انتظار دارند انقلاب برای آنها شروع یک زندگی دوباره باشد.
در همهی سالنهای تئاتر، شاه بارهای بار مسخره میشود، ساواک سرنگون میشود و انقلاب پیروز میشود. هنوز رنگ واقعی بعضی اشخاص و پشت پردهی بعضی اتفاقات نمایان نشدهاست.
یک جوان، وسط پارک با ادای فریدون فرخزاد را در میآورد، دیگری سعی میکند مثل سلی برقصد بقیه به او میخندند.
قابی بی رتوش از آن روزهای خاص.
کانال مهدی نصیری





کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام