خاطرات اکبر هاشمی - ۲۷ خرداد ۱۳۶۲

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
1 دقیقه
جمعه 1405/05/16 - 14:46کد خبر26512

وقتى براى سحرى خوردن بلند شديم، آقاجلال تلفن زد كه كاظم مرعشى تصادف كرده و او را به بيمارستان برده‌اند. به عفت نگفتم؛ چون خيلى ناراحت و دلواپس بود. به زحمت براى تلفن‏هايى كه در اين خصوص مى‌شد، محملى درست مى‌كردم. به پاسدارها گفتم، ديگر تلفن را به

وقتى براى سحرى خوردن بلند شديم، آقاجلال تلفن زد كه كاظم مرعشى تصادف كرده و او را به بيمارستان برده‌اند. به عفت نگفتم؛ چون خيلى ناراحت و دلواپس بود. به زحمت براى تلفن‏هايى كه در اين خصوص مى‌شد، محملى درست مى‌كردم. به پاسدارها گفتم، ديگر تلفن را به داخل وصل نكنند. عفت به خواب رفت، ولى من خوابم نبرد. نمازجمعه را [آیت ‏الله]آقاى خامنه‌اى اقامه كردند و من در خانه ماندم. مطالعه مى‌كردم، ولى بى‌خوابى برد كارم را كم كرده بود. كاظم از بيمارستان مرخص شد و به خانه ما آمد؛ او را به خاطر بى‏احتياطى سرزنش كردم. حالش بد نيست. آقاسيد محمدعلى شيرازى تلفنى گفت از طرف پدرش، پيامى دارد. وقت خواست؛ گفتم فردا به دفتر بيايد.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا