خاطرات اکبر هاشمی - ۱۱ خرداد ۱۳۶۰

خاطرات اکبر هاشمی - ۱۱ خرداد ۱۳۶۰
خواندن
2 دقیقه
چهارشنبه 1405/05/21 - 18:26کد خبر27774

عيد مبعث بود و كارى نداشتم. دو روز خاطره نويسى عقب بودم. با استفاده از حافظه ‌نوشتم.

عيد مبعث بود و كارى نداشتم. دو روز خاطره نويسى عقب بودم. با استفاده از حافظه ‌نوشتم. شب را به علت مهمان بودن بچه‌ها در منزل شهيد مطهرى، براى جشن عروسى پسرشان ‌و غفلت‌شان از شام، من شام نخورده خوابيده بودم، راحت‌تر از شب‏هاى ديگر؛ بهتر اين است كه شب ‏ها شام نخورم يا خيلى سبك بخورم؛ به دليل اينكه ظهرها غذاى خوبى نمى‌خورم، گاهى ‌شب‏ ها غذاى سنگين مصرف مى‌شود و اين خوب نيست. 

صبح اول وقت، سرهنگ وحيد ریيس شهربانى آمد. از محكوم شدن سرتيپ البرزى به سه‌ماه زندان و انفصال دایم، ناراحت بود، گفتم به علت عدم صلاحيت دادگاه، ممكن است نجات ‌يابد. از مخالفت‏ هاى آقاى زواره‌اى، گله داشت. 

حبيب فرزند على آقاصفريان، دايى ‏زاده كه در جنگ، پايش قطع شده، آمد. سربازى بوده‌ در دزفول. پاى مصنوعى براى او ساخته‌اند، ولى به علت عدم وجود نايلون روى پا، هنوز تحويل او نداده‌اند و مى‌گفت عده زيادى منتظر پا هستند. در هتل پارك، اتاقى به ايشان‌ داده‌اند و اداره‌اش مى‌كنند. ديپلم است و از اين قبيل افراد فراوانند؛ بايد فكر اساسى براى‌ معلولان جنگ كرد. 

نزديك ظهر، براى عرض تبريك به ديدن امام رفتم. فوق العاده ازدحام بود. در خيابان، پياده شدم. در محاصره و فشار مردم كه ابراز احساسات مى‌كردند، قرار گرفتم. تا نجات از دست‏شان، خيلى خسته شدم. مردم چقدر مهربانند و وفادار.

آنجا، باخبر شدم كه منوچهر مسعودى، مشاور ریيس ‏جمهور را به اتهام فساد، بازداشت‌ كرده‌اند. احمدآقا مى‌گفت، آقاى بنى‌صدر مى‌گويد به عنوان مشاور من اعلام نشود. با آقاى‌ رجایى، تماس گرفتم و ايشان به آقاى لاجوردى گفت.  قرار شد كه موقتاً اعلام نشود. 
تلكس آمد كه آقاى [احمد] سلامتيان نماينده اصفهان را كه براى افتتاح دفتر هماهنگى مردم با ریيس ‏جمهور، مى‌خواسته سخنرانى كند، حزب اللهى‌ها مجروح كرده‌اند و مراسم را به هم‌ زده‌اند و او با چادر فرار كرده است. بهتر بود بى‌چادر فرار مى‌كرد كه در تاريخ به اين‏گونه ثبت ‌نشود!

از سپاه قائم، آمده بودند و شكايت داشتند كه ارتشيان تانك‏ هايى را كه سپاه گرفته و به پشت‌ جبهه آورده، مى‌خواهند بگيرند.

عصر، با بچه‌ها به پادگان سعدآباد، براى تمرين تيراندازى رفتيم و براى سپاهيان سخنرانى‌كردم . شب از سپاه براى مشاوره به خانه آمدند. 
 

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا